درباره الی...

درباره الی...

نویسنده : i_banu69

رفته بوديم عروسى. الى نيامده بود. با آن که فاميل تنى‌اش مى‌شد؛ نيامده بود. عروسى ماه قبل هم نيامد. بابايش، مامانش، برادرش آمده بودند اما خودش نيامد. الى يک سال از من بزرگ‌تر است. مثل من نبود که فکر جيب پدرش باشد. رفت دانشگاه آزاد. دانشجوى ترم آخر فوق ليسانس است. آن‌جا براى خودش خانه گرفته و تقريبا هميشه آن‌جا زندگى مى‌کند. بابايش به من محرم است. به دختر خاله‌هايم هم محرم است. به مادرم و دخترخاله‌هاى او هم محرم است. بابايش معتاد شد. همه دارايي‌ها و ارثيه‌اش را باخت. زندگي‌شان سخت شد. مادر بزرگ الى هم شد قوز بالا قوز و اذيت‌شان مى‌کرد. همه باباى الى را طرد کردند. بهش توهين کردند. حرف‌هاى ناجور و مزخرف زدند.

شنيدم مى‌گفتند مامان الى رفت سراغ جادو جنبل و بالاخره طلسم‌ها کار خودش را کرد و يک نفر آمد مادر بزرگ الى را گرفت. مادر بزرگش پارسال مرد. خدا بيامرز به خرمن ما هم آتش انداخت. باباى الى اعتيادش را ترک کرد. زندگى‌اش رو براه شد. اما اين تلخى‌ها توى ذهن الى ماند، آن حرف‌هاى بد، آن رفتارهاى ناجور. توى عروسى برادر الى را ديدم. آخرين تصوير من از برادر الى توى فيلم عروسى خاله‌ام بود. يک پسر کوچک سياه چرده که پيرهن زرد و جليقه و شلوار مشکى پوشيده بود و مثل آدم‌هاى وارفته و شل و ول يک گوشه نشسته بود. توى عروسى که ديدمش شده بود يک جوان رعنا و چشم و دل پاک.

توى عروسى از مادر الى سراغش را گرفتم. به شوخى گفت که گذاشته يکسره درسش که تمام شد و ازدواج کرد بيايد. مادرش خيلى هوايش را دارد. خيلى بهش افتخار مى‌کند. نازش را مى‌کشد. حتى ليوان آب را هم مى دهد دستش. آخرين بار الى را ٣ سال پيش توى عروسى ديدم. سياه و لاغر و نسبتا قد بلند که يک پيرهن باز طلايي تنش بود و کنار جايگاه عروس و داماد ايستاده بود و يک نفر هم داشت با گوشى لمسى الى از او عکس مى‌انداخت. الى دماغش را عمل کرد. چند ميليون خرج دماغش شد. من او را با دماغ جديدش نديدم. الى و خانواده‌اش زياد سختى کشيدند اما حالا اوضاع‌شان خوب است. باباى الى جوان است شايد ۴٥ سال اما بيشتر از سنش شکسته شده. من باباى الى را دوست دارم. حتى از محرم‌هاى خودم هم بيشتر. حالا منتظرم الى ازدواج کند و من او را بعد ٣ سال ببينم. آن هم با دماغ عملى که خيلى‌ها مى‌گفتند که به صورتش مى‌آيد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/٢٤
٢
٠
متن شما برای من سبک و آرام بود؛ روان مرا سوار کرد و در پایان پیاده نمود..
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٤/٢٤
١
٠
:) مرسی
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/٢٤
٢
٠
محتوایی رئال که مخاطب به راحتی آن را درک می کند.چرا که وقایع آن در جامعه ملموس و محسوس است.در عین سادگی روان نوشتید بی هیچ عنصر زائدی.عنوان مطلب هم کاملا مناسب محتوا است
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٤/٢٤
٢
٠
مممنونم
tanin
tanin
٩٤/٠٤/٢٤
٢
٠
جالب بود!!!
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٤/٢٤
١
٠
من آخرش رو نفهمیدم تو سطر های پایانی گفتین الی رو 3 سال پش با دماغ عمل کرده دیدین توی عروسی بعد تو سطر آخر آرزو کردین که کاش اون رو تو عروسی ببینین .... در کل داستان تون ساده و روان بود ممنون
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٤/٢٥
١
٠
بعد از اون عروسی دماغش رو عمل کرد....توی اون عروسی اولی دماغش عملی نبود..خخخخ
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٤/٢٤
١
٠
قشنگ بود. :) دقیقا حس واقعیت داشت. واقعی بود؟
i_banu69
i_banu69
٩٤/٠٤/٢٥
١
٠
هم واقعی بود...هم داستان.....ترکیبی بود.....ممنون
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

الغوث خدایا

٩٦/٠٣/٢٥
بغضم می گیرد

تله پاتی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
کارهای خارق العاده!

کاش حوصله شان سر برود

٩٦/٠٣/٢٤
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
همه چیز را ندانی

غرور و تردید

٩٦/٠٣/٢٥
از هر قید رها بودم

آرامش مطلق

٩٦/٠٣/٢٤
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
در جاده زندگی هم مسیر شویم

همکلاسی

٩٦/٠٣/٢٥
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

چشم ها در انتظار آشنای نیمه شب

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
افسانه یا حقیقت؟

عشق در یک نگاه

٩٦/٠٣/٢٤
تبلیغات
تبلیغات