از کار جهان سیر شده خاطر عارف ...

از کار جهان سیر شده خاطر عارف ...

نویسنده : yekta_b

همان وقتی که بعد از یک میزبانی ِ پُر شکوه و جلال داشتیم غذاهای باقی مانده را در ساید بای سایدِ n فوت‌ـمان به صورت mp3 جاسازی می‌کردیم، همان وقتی که از پُرخوری به قدری سنگین بودیم که آخرش مجبور به تحریک ِ حلق‌ـمان شده تا همه چی را بالا بیاوریم و نفس ِ بعد از این راحتی را عمیق بکشیم، همان وقتی که نذری‌های در راه خدا را بین در و همسایه و فک و فامیل و دوست و آشنا پخش کردیم تا دارایی‌ـمان را به رخ بکشیم، درست همین وقت‌ها یک نفر از گرسنگی مُرد ! حالا هی همه تـز روشن‌فکری بدهیم و عضو فلان کمپ و گروه بشویم و کلی عکس و پست و غیره ذلک بگذاریم (ایضاً خودم) و به جوگیری‌های مسخره‌ـمان ادامه بدهیم!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
ما هنوز اندر پس ظواهر کار مانده ایم... مختصر و مفید
yekta_b
yekta_b
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
همه چی رو توی ظاهر خلاصه میکنیم و این فاجعه ست ...
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
من به روحیه پروانه ایم خدشه وارد شد. :))) یکتا بیا پاسخگو باش. =)))
yekta_b
yekta_b
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
ای وای من :)))
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
سیر را ز گرسنه خبر نیست همچنان که سواره را ز پیاده
yekta_b
yekta_b
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
شما همیشه کامنتهای شعرگونه ی مرتبط میذارین ! خیلی می چسبه :) ممنونم ...
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
واقعا حقیقت اینقدر عریانه و ما غافل چقدر تلنگر خوبی بود افرین وای برما وای برما
yekta_b
yekta_b
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
همین قدر روشن و شفاف !
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٤/٢٤
٠
٠
بله...داریم دیگه :/ تلنگر خوبی بود مرسی از شما عزیزجان....قلمت مستدآم...روزگارت خوش (^_^)
yekta_b
yekta_b
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
ممنون که وقت گذاشتی دنیادیده ی جان :)
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠