افکار بی بند و بار

افکار بی بند و بار

نویسنده : هادی حسن زاده

یک وقت‌هایی واقعا دوست دارم هیچی نفهمم. یک وقت‌هایی دوست دارم بی قید و بندترین آدم روی زمین بشوم. بعد از یک هفته هر شب سر کار رفتن، دوست دارم این هفته دوم کمی خوش باشم ، هر چند بعید می‌دانم!

این شب‌ها برایم شب نیست فقط کار است! هر شب کار و هر روز خواب. تنها حسنش زود گذشتن به امید زود تمام شدن است! یادم است قدیم‌ها تنهایی می‌رفتم دربند، آن‌قدر پیاده می‌رفتم و می‌رفتم که سر از درکه در می‌آوردم! واقعا دلم تنگ شده برای آن روزهایم برای خودم و تنهایی یا حتی برای گریه کردن؛ آخر خیلی وقت است گریه نکردم!

دوست دارم سرم را بگذارم روی دامن یکی و زار زار گریه کنم. پشت این همه منطق احمقانه و جاهلانه و پر از ادعا، هنوز هم کمی دلم می‌لرزد...

دنیایم پر شده از تنهایی احمقانه، پر از ترس از کلمه «باهم بودن». شاید دست‌هایی زیادی بودند برای گرفتن؛ شاید ... نمی‌دانم... نمیدونم واقعا نخواستم یا نتوانستم!

راستش یک وقت‌هایی ، هم می‌خواستم و هم می‌توانستم اما نمی‌دانم چه فعلی من را از انجامش منع کرد! اصلا نمی‌فهمم چه قیدی من را از بی قیدی‌ها جدا می‌کند؟

حال امروزم پر از ترحم شده، پر از دلسوزی. چقدر حقیر شده افکارم و حرف‌هایم. یک وقت‌هایی خیلی دوست دارم آزادانه آزاد باشم... بی منطق و بی هیچ قیدی... بی بند و بار... بی هیچ فکر و ترسی از نتیجه هر کاری...

شاید سراب داشتن یک همچین احمقی در کنارم من را تنها نگه داشته!

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ph_phoenix
ph_phoenix
٩٤/٠٤/٢٨
٠
٠
کااااااش متنم رو ویرایش نکرده بودی دوسته عزیز!!!!!!!!!!!!!!!!!!! وقت هایی = وقتایی یادم است = یادمه آن قدر = اون قدر بگذارم = بزارم دنیایم = دنیام .... کااااااش متنم رو ویرایش نکرده بودی دوسته عزیز!!!!!!!!!!!!!!!!!!! واقعا خرابش کردی حرف دل بودن نه قطعه ی ادبی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/٢٨
٠
٠
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٤/٢٨
٠
٠
بی بند و باری که خوب نیست انشالله آدم مفیدی تو جامعه باشیم .
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١