سرخ‌کن چندکاره بدون‌روغن!

سرخ‌کن چندکاره بدون‌روغن!

نویسنده : E_KHOSRAVANI

پدرم یک سرخ‌کن خریده است. یک سرخ‌کن برای من. از سفر. اولش تماس گرفته بود گفته بود می‌خواهد برای من غذاساز بخرد، آیا بخرد؟ آیا ما دوست داریم؟ آیا قیمتش مناسب است؟ و بعد یک جوری حرف زده بود، یعنی لحنش به گونه‌ای بود که بهتر بود ما موافق می‌بودیم، چون درغیرآن صورت رکورد دل‌شکن‌ترین دلِ پدرِ دخترِ دنیا را به دست می‌آوردیم. بعد که آمد و محموله را آورد کارتنش را باز کردیم و چندنفری ریختیم رویش. اتوماتیک هم بود مثل این‌که. دکمه ممکمه زیاد داشت. نگاهش کردیم دیدیم سرخ‌کن است، بدون روغن. چه رویایی. بعد پنج شش نفری درباره‌ی فواید سرخ‌کن بی‌روغن که تا آن موقع حتی اسمش هم به گوش‌مان نخورده بود حرف زدیم و تصمیم گرفتیم به تمام دنیا بفهمانیم که سرخ‌کن بدون روغن مفید است.

بعد که دفترچه راهنمایش را ورق زدیم، دیدیم شِت. یعنی در آن موقعیت باید می‌دیدیم شِت. چون سرخ‌کن به آن باکلاسی بهش نمی‌خورد غیرِ شت. یا یک چیزی فارسی. بعد به مادرم گفتم: شِت این دیگر چیست؟ چرا آنقدر پیچیده است؟ بعد لامپ‌ها را خاموش کردیم و تصمیم گرفتیم بخوابیم. نمی‌شد لعنتی. گویا خواب را از چشمان‌مان ربوده بود. سرخ‌کن را با خواهرم زیر بغلمان زدیم و به اتاق آمدیم. می‌خواستیم هی نگاهش کنیم و کیف کنیم. کمی هم یواشکی خودم را تصور کردم در حالی که بادمجان در سرخ‌کن بی‌روغن سرخ می‌کنم دروبلاگم درباره‌ی فواید سلامتی و این‌جور چیزها حرف می‌زنم. اندکی بعد به خواهرم پیشنهاد دادم برود آشپزخانه و چندتا سیب‌زمینی زیر لباسش قایم کند و بیاورد. روغن هم که نمی‌خواهد یعنی فوقش یک قاشق. گفتم می‌توانی سیب‌زمینی را کمی توی روغن‌ها بمالی. یا دستت را بکنی توی قوطی تا کمی چرب شود. یا بی‌خیالش شوی و بیایی کمی از کرم ضدآفتاب من که اتفاقا گیاهی هم هست استفاده کنیم و این‌جوری بهترهم هست. به‌هرحال گزینه‌های زیادی داشت. بعد بلند شد ایستاد و آرام به سمت آشپزخانه حمله‌ور شد. چهارتاسیب زمینی قایم کرده بود. یعنی تا قبل‌از اینکه از توی پیراهنش بیافتند وسط هال و گرومپی صدا بدهند پنهان‌شان کرده بود. بعد مادرم فهمید. سیب‌زمینی‌ها را از وسط هال نگاه کرد و گفت شماها دیوانه شده‌اید. بعد خواهرم از شرمندگی گلگون شده بود و اشاره کرد که طرح‌اینجور کارها همیشه از جانب من است و او تقصیری ندارد.

ما در رابطه با این‌که چرا سیب‌زمینی‌ها را از راه درستش به اتاق نیاورده بودیم توضیحی نداشتیم. دلمان می‌خواست. بعد که مادرم دید ادب حکم کرد دوباره بگویم شِت یا حتی چیزهای دیگر. بعد به خواهرم گفتم لازم نکرده است، سیب زمینی ها را ببرد بگذارد سرجایش. خواهرم استاد تابلو کردن آدم‌هاست. استاد خراب‌کاری کردن. رییس این که شما بگویید مواظب باش لو نرویم و او برود کاری کند شما لو بروید. بعد به اتاق آمدیم، سرخ‌کن را توی تشک‌مان گذاشتیم و دست‌های‌مان را زیر چانه زده و نیم‌ساعت تمام نگاهش کردیم. دست آخر تصمیم گرفتیم بخوابیم و چون سرخ‌کن بدون روغن مال من بود و مال خواهرم نبود آن را بالای سرم گذاشتم تا هم خیالم راحت شود و هم بعد از عمری یک شب تنها نخوابم. بلکه با سرخ‌کن چندکاره بدون روغن مناسب سلامتی بخوابم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
هاچ
هاچ
٩٤/٠٤/٢٧
٠
٠
عکس که کلی روغن توشه (خخخ) الهه پس مبارکه سرخ کن جهیزیه هم جور شد پس. ما امشب میایم خونتون یک شیشلیک بی روغن توی سرخ کنِ ضامنِ سلامتیت واسمون جا بندازی که سرانه ی استفاده از روغن رو هم بیاریم پایین، بلکم کمتر پالم بخوریم (خخخ چی گفتم!)
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٤/٢٧
٠
٠
واقعنی داریم همچین چیزی؟؟؟ یا واقعا شت؟؟؟ طنز خوبی داشت دوستم
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/٢٨
٠
٠
من متاسفانه معنای اصلاح شت رو نفهمیدم.در مورد داستان و شخصیت پردازی ایرادی ندیدم.پیروز باشید
aassak13
aassak13
٩٤/٠٤/٢٨
٠
٠
چرا آخه لا ما این کار رو می کنید ، آخرش چی شد، از بالای سرتون زدینش زمین، بردین پسش دادین، توش سیب زمینی سرخ کردین و خوردین(بلا نسبت) مردین، چرا پایان باز آخه؟
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
تبلیغات
تبلیغات