رویایی از جنس تو

رویایی از جنس تو

نویسنده : Sara_Rh

من با تو یک روز قرار می‌گذارم روزی در هوای بارانی، روزی که باد صدایش بیشتر از فریاد من باشد، روزی که من صدای خدا را از نبض خسته رگ گردنم نزدیک‌تر می‌شنوم. آن وقت که حرف‌هایم را برایت می‌چینم، انگار یک جنگ بلاتکلیف درونی مرا بازخواست می‌کند که این همه خستگی و کلنجار با دلت، تو را بانو به کجا می‌کشاند؟! اجازه به قدم‌هایم نمی‌دهد. یادم می‌افتد به فال‌های حافظ که پی در پی به امید وصال تو زده می‌شد، فال‌هایی که دلم تاکنون به قسم جان شاخ نباتش نرفته است، مثل قسم به جان تو ، که به لب‌های من نمی‌نشیند .

بعدها، قبل از آمدنم برای اولین بار حافظ را به جان شاخ نباتش قسم می‌دهم، برایت یک سبد گل نمی‌آورم برایت یک آغاز می‌آورم، یک سرآغاز، از تمام آغازهایی که همیشه آرزویش را داشتم . تو فصل اول کتاب جدید من می‌شوی و من از این‌که اسمت را به بلندای اسمم ادا کنم دیگر بیمی نخواهم داشت. من به شیرینی آن روز، به تمام جاده‌های ترسناک دنیا که با چراغی از روشنایی امید به دنبال پیدا کردن رد تو می‌گردم، لبخند خواهم زد و هم چنان که به سمت روشنایی می‌آیم، قبل از خواندن اسمت، تو مرا به دنیایی که  نقشه‌اش را خودت این بار ترسیم کرده‌ای دعوت می‌کنی .

من در مقابل دعوتت آرامشی از جنس بودن از چشم‌هایت می‌گیرم . آن وقت که  میان این همه سیاهی مطلق، برق چشمانت را می‌بینم و خنده‌ای که از آن می‌توان شکوفه‌های نشکفته حرف‌هایت را چید، به  دست‌هایت فکر می‌کنم که تنها آرزویم برای‌شان مچاله کردن نخ‌هایی بود که در هوای سرد روزگار اشتباها بین دست‌ها و لب‌هایت خانه کرده بود. کاش می‌دانستی این نخ‌های سپید نما حال و هوای دلم را عجیب سیاه  کردند، آن هم مقابل چشم من که برایم شبیه آلرژی بود و اشک چشم‌هایم را بند نمی‌آورد. حالا با همان دست‌هایت دنیایت را با دنیای من که خودت هستی آشتی می‌دهی و من آن شب از خدا سپیدی روزی خواهم  خواست، که بودنت را در بیداری‌ام ببینم، نه بودنی که دائم مرا به فراموشیت می‌کشاند .

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/٢٤
١
١
در مقابل دعوتت آرامشی از جنس بودن از چشم‌هایت می‌گیرم؛ زیبا نوشتید؛ آفرین.. یکم مفهوم بیشتر قاتیش کنین..
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/٢٤
٠
٠
همینکه نفس میکشی کافیست تو باش من حاضرم سکوت را به حرف درآورم
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
توصیفات قشنگی داشت ولی یه مقداری مفهوم بیشتر لازم داره ، ممنون :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٤/٢٧
٠
٠
سلام: فرارسیدن عیدرا تبریک گفته وبرایتان آرزوی شادمانی دارم
پربازدیدتریـــن ها
داستان کوتاه

من یک دختر رنگی رنگی هستم!

٩٦/٠٤/٢٩
شعری سروده خودم

وقتی که دلت...

٩٦/٠٤/٣١
از حسرت هایمان می نویسم

نامه هایی به همسرم / قسمت اول

٩٦/٠٥/٠١

چه حسی تو عمق موهامون!

٩٦/٠٥/٠٢
از قیمت پیاز تا ژن خوب

اونایی که ژن خوب ندارن نیان پیج من، مرسی اه!

٩٦/٠٥/٠٤
امان از روزی که دلمان یخ بزند

سرد نباشیم

٩٦/٠٤/٣١
قول بده جز من نخواهی

ما مردها از یک بیماری رنج می بریم

٩٦/٠٥/٠٤
همه خوبن، دولت بده

رابطه دولت و کودک آزاری چیست؟

٩٦/٠٤/٢٩
رابطه های نیمه تمام

ترس از تنهایی

٩٦/٠٤/٣١
چقدر به هم می آمدیم

شال گردن

٩٦/٠٥/٠١
روز آف؛ بهترین روز هفته

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت هفتم

٩٦/٠٤/٣١
من اهل بازی نیستم و تو خود خوب این را میدانی

دیر آمدی...

٩٦/٠٤/٢٩
شعری سروده خودم

یهو یک عده دختر آفریدند

٩٦/٠٥/٠٤
شعری سروده خودم

نو به بازار آمده...

٩٦/٠٤/٢٩
می گذارم همه چیز از دست برود

ترس از دست دادن

٩٦/٠٤/٣١
در حسرت زندگی بنجامین باتن!

معضلی به نام چاقی

٩٦/٠٥/٠٣
اصیل و گس

خرمالوی من

٩٦/٠٥/٠٤
راز قدرت پدرها

در پیرژامه پدری

٩٦/٠٥/٠١
با حوصله و امید

مرداد را باید سرفرصت زندگی کرد

٩٦/٠٥/٠٣
ترس متفاوت من

دختری که دیوانه وار از پروانه می ترسد

٩٦/٠٥/٠٣
تبلیغات