سفارشاتی به سمند سیستم

سفارشاتی به سمند سیستم

نویسنده : زهرا- خسروی

با خودمان گفتیم این زبان بسته (خَر مُدرنمان را می‌گویم) که لام تا کام حرفی نمی‌زند دلیل بر این نمی‌شود که ما از زبانش چیزی نگوییم (خوب شاید بنده‌ی خدا لَنگوایجَش با ما یکی نیست) ولی آن طور که می‌بینم  از خروس خوان تا بوقِ هاپو، هاپودو می‌زند و مسافت‌هایی مدید را طی کرده و حتی صدای سر سیلندرهایش هم در نمی‌آید بَس که خَرمان وفادار است.

چه بگویم، چه بگویم که گِلگیر برایش نمانده و چاله چوله‌ای نیست که صاحبش (بابا را عرض می‌کنم) قصد زیارت در آن‌ها را نداشته باشد، روزهای اول را یادم نرفته یعنی اصلا پاک شدن آن صحنه‌ها از محالات مغزِ اِروری‌مان است(!) چه آینه بغل‌ها که شکسته شدند و چه خونِ دل‌ها که زیر سپرش دفن‌شان کرده، ای که دودِ اگزوزت تمامِ آلاینده‌های شهر را می‌رُباید، ای که از دستِ صاحبت جوش نمی‌آوری و گاز و بنزین  قاطی نمی‌کنی، ای خَرِ مدرنِ با وفا بیا، بیا بغلم... نه منظورم این است که بیا پهلویم ترمز کن و کمی درد و دل کن، من فدای فیلتر ورودی انژکتورت بروم غصه نخور، همه دردت را به دکترت گفتم، در گوشم گفت چند روز باید بروی شمال تا آب و هوایت عوض بشود و از این دَمغی در بیایی، نبینم یک وقت قرص ضد افسرگی به خوردِ معدت بدهی‌ها، حواست را جمع کن، سمند که گریه نمی‌کند، تو دیگر برای خودت سمندی شده‌ای(!) قد نکشیده‌ای اما فراز و فرودهای زندگی را که چشیده‌ای، با زیر و بَم‌های کوچه‌ها آشنایی، پس به دوست‌های بابا اعتماد نکن و خودت را بهشان نسپار، یکم از ماشینِ قراضه‌ی گَجِت یاد بگیر، زیر پایی بده، لج کن، بزن با برف پاکن چشم‌های‌شان را بِدران(!) جوش بیاور و وسط جاده بدون بنزین رهاشان کن، اصلا باید ببرمت به کتاب فروشی برایت همان کتابِ «چگونه آدم‌ها را قورت بدهیم» را بخرم بدهم به چرخ‌هایت تا بخوانی.

من فدای لنت ترمزت بروم ببین چطور سقفت آشفته شده (مو که ندارد بنده خدا) از این پس باید یک سمندِ دیگر شوی، اصلا باید بسپارم که قیمتت را ببرند بالا تا جیب‌های‌شان از شدت شُک راهی سی.سی.یو شود تا بفهند با سمند نباید این گونه برخورد کرد، باید بسپارم قیمت چرخ‌هایت را به فَلَک برسانند تا بابا بفهمد که ملایم‌تر براند که از هم ندرند آن چرخ‌های بیچاره، دیگر سفارش نکنم، اصلا اگر پای‌شان را از حدِ مجاز روی پدال گازت گذاشتند، خودت را به پدال درد بزن و یک کناری بایست و تا سوت از کله‌شان طنین انگیز نشد، نران تا این‌ها باشند که نگویند بالای چراغ‌هایت ابرو است(!) بی‌حیاها.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/٠٥/٠١
٠
٠
میشه یه دور با سمندتون بزنیم ؟! :)))
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٥/٠١
٠
٠
طنزت رو دوست دارم همیشه زهاری عزیز نوشته ی شیرین و دلنشینی بود سمدتون پا برجا ایشالله چرخش همچنان براتون لگد بپروونه:)
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٥/٠١
٠
٠
وای منظورم زهرای عزیز بود ببخشید:)
sjalal
sjalal
٩٤/٠٥/٠٢
٠
٠
شما هم جزو مرفهین جیم هستین
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/٠٢
٠
٠
گفتم که بر آرم از تو فریاد - فریاد که نشنوی چه سودم . سعدی
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
قشنگ بود ... :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨