نه تو دانی و نه من

نه تو دانی و نه من

نویسنده : mra

سن  پدرم درست دو برابر سن من است. یعنی وقتی به سن من بوده من به دنیا آمده‌ام. پسر من دو ماه دیگر به دنیا می‌آید. یعنی وقتی من به سن پدرم برسم، پسرم سن حالای من است و احتمالا پسرش دو ماه بعدش به دنیا خواهد آمد. پدرم اوضاع قلبش وخیم است. من سال‌هاست که دچار مرض بی اشکی هستم و پسرم در آخرین نسخه سونوگرافی با ضربان قلب و حرکات اندام طبیعی درون حجم آندومتر مشاهده شده است.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/٢٥
٠
٠
شبیه معماهای ریاضی است.من که گیج شدم
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/٠٤/٢٥
٠
٠
جالب بود...
aassak13
aassak13
٩٤/٠٤/٢٥
٠
٠
چی شده؟
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٢٥
١
٠
زندگی پدرتون و شما عینا برای شما و پسرتون اتفاق میفته. فقط من متوجه ربط "بی اشکی" نشدم.
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٤/٢٥
١
٠
این که شیر تو شیره ، ما که نفهمیدیم چی شد !
n_rohani
n_rohani
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
الان دو پدر وجود داره ودو پسر حالا انگار دوباره اتفاقاتی که برای پدرتون افتاده برای شما هم تکرار میشه خب این خاصیت زندگی دنیایی دیگه ولی واقعا در عین کوچکی متنتون حرف بزرگی پشتش بود قلمتون پایدار
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/٢٧
٠
٠
نگران نباشید ، پسرتون هیچ مشکلی نداره و پدرتون هم انشالله خدا شفا بده :)
هومن حقدادی
هومن حقدادی
٩٤/٠٥/٢٤
٠
٠
پسرک ب دنبال کشف راز عمر خود درپی پدربزرگ...عجب داستانی شود دیدار کسی ک سه برابر سن تورا دارد..
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠