چشمانت را به روی دنیا ببند!
پای سفره خدا / ارمغان بیست و دوم

چشمانت را به روی دنیا ببند!

نویسنده : اکرم انتصاری

تئوری خواندن و زیر و رو کردن آن، همیشه برای من جذاب است. از تئوری نسبیت انیشتین خدا بیامرز تا تئوری خاله خان باجی‌های محله قدیمی بابا. از روزی که صدای عزیز با مضمون «این پول برکت نداره» در ایوان پیچید، فکری شدم و نظریه‌ای نوشتم. این تئوری از چرتکه انداختن بابا بزرگ در دکان دو دهنه‌اش در بازار شروع و به چرخاندن تسبیح در دستان مادر جان ختم می‌شد. تنها وجه اشتراک این دو همان دانه‌هایی ست که بالا و پایین می‌روند. یکی درشت‌تر، یکی ریزتر. بابا بزرگ اهل دو دو تا ،چهارتاست. صبح جمعه، ولادت، شهادت و شب قدر ندارد. در دکان از صبح علی الطلوع تا بوق حیواناتی که واق واق می‌کنند، باز است. پول در آوردن به هر قیمتی، حرفه اصلی‌اش شده است. با همه این حرف‌ها فکر می‌کنم تمام رحمت این خانه از وقتی سرازیر می‌شود که عزیز زیر چادر سپیدش جا خوش می‌کند، رحل قرآن را برمی‌دارد و یس می‌خواند. راستش را بخواهید تئوری رحمت زیر سر دانه‌های تسبیح اوست نه چرتکه بابا بزرگ که مال دنیا را وقت و بی‌وقت بالا و پایین می‌کند. به قول عزیز، همه ما زنگ آخر، درس حساب داریم ...

=================

*يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ فَلَا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيَاةُ الدُّنْيَا وَلَا يَغُرَّنَّكُم بِاللَّهِ الْغَرُورُ

اى مردم همانا وعده خدا حق است، زنهار تا اين زندگى دنيا شما را فريب ندهد و زنهار تا [شيطان] فريبنده شما را درباره خدا نفريبد. (فاطر-5)

 

 

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٤/١٨
٠
٠
درود .عالی بود . به قول مکزیکی ها: پرفکتو هرمانو ( همون دمت گرم خودمونه)
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٤/٠٤/٢٠
٠
٠
درود بر شما ، لطف دارین به قول چینی ها 布拉沃 دم خودتان گرم !( ما را با گوگل ترنسلیت کارها دشوار نیست !)
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/١٨
٠
٠
واقعا یه سری هامون اینقدر محو پول در آوردن میشن که اصلا محو میشن یادشون میره زندگی و خدایی هم هست. زیباااااااااا و عالی
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٤/٠٤/٢٠
٠
٠
یادشون می ره اینجا یک گذرموقت ِ ، باید همه چی رو گذاشت و رفت ..!
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/١٩
٠
٠
آمده ایم که با زندگی کنیم تا قیمت پیدا کنیم نه به هر قیمتی زندگی کنیم
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٤/٠٤/٢٠
٠
٠
خدا کند قیمتی شویم !:)
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٤/١٩
٠
٠
پاییز...خیلی خوب مینویسی؛خیلی بیشتر از خیلی!!!اون دو سه خط آخر که گفتی"رحمت این خانه از وقتی سرازیر می‌شود که عزیز زیر چادر سپیدش جا خوش می‌کند، رحل قرآن را برمی‌دارد و یس می‌خواند..."فوق العاده بود...چه قدر اینجور عزیزا رو دوست دارم من:)چه آیه ی تکون دهنده ای هم انتخاب کردی...باشد که پند بگیریم:)منم اون تئوری رحمتو خیییلی دوس دارم وقبولش دارم...مرسی پاییزجون:)))
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٤/٠٤/٢٠
٠
٠
مرسی منصوره ی عزیز:) راستش من ازین عزیزا زیاد دیدم ولی خودم هیچ وقت لمس نکردم این حس رو ، امیدوارم تو انتقال حس موفق عمل کرده باشم :) تئوری رحمت رو مدیون تسبیح ها هستم :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/١٩
٠
٠
سلام؛ عالی بود خواهرم، عالی! هم سبک نوشته و هم شروع خوب و هم پایانی لذت بخش. ای کاش "یاسین" رو هم کامل می نوشتید، اشکالی نیستا، اما احساس می کنم خود این کلمه، جدایی از سبک نوشتاریِ قرآنی اش، هم زیبایی خاصی داره و هم متن احساسی تر می شد. بابت این نوشته های زیبا ازتون ممنونم. ؛)
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٤/٠٤/٢٠
٠
٠
:) خیلی ممنون . امیدوارم ویرگولی جا نیفتاده باشه این بار ^___^ یاسین قلب قرآن است و سرچشمه ی حیات ..:)ما هم بابت کامنت های پربار ممنونیم:)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٤/٢٠
٠
٠
سلام:خیلی عالی بود.شادوسلامت باشید.
maede
maede
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
آیه انتخاب خیلی خوبی بود.انقدر غرق خواسته هامون شدیم داریم فریب می خوریم انگار.... :(
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
در لحظه‌ای عاشق‌ات شدم

لحظه های ناب

٩٦/١٠/٢١
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠