قالی باف شهردار نیست، قالی می‌بافد!

قالی باف شهردار نیست، قالی می‌بافد!

نویسنده : M_MAHFASH

همراه مادرم روی زمین نشسته بودیم با کمری که تقریبا حالت S شکل خود را از دست داده بود و به C شکل مبدل شده بود! مشغول بافت فرشی بودیم برای صاحب کار تا شاید آخر ماه کمک خرج پدر شویم...

عادت کرده‌ام به زدن گره‌های فرش و چشم بسته گره می‌زنم . تار و پود فرش را گره می‌زنم و همراهش در خیالم گره‌های فرش زندگی‌ام را باز می‌کنم. چقدر زندگی در یک آبادی کوچک با سقف کاهگلی و دیوار‌های چرک و هوای سرد بد است. تازه سختی کنار آمدن با بی‌پولی و کشاورزی بی‌رونق پدر هم یک طرف...

هر ماه به امید ریشه کن شدن دلالی در این مملکت با عشق بیشتری به کشاورزی می‌پرداخت پدرم! اما هم من هم او و هم همه هموطنانم! می‌دانستیم که ریشه این علف هرز هر روز کلفت‌تر می‌شود. 

در همین فکرها بودم که با یک پرش ناگهانی! به فکر خودم افتادم. خودم و افکار منفیم! مادرم می‌گفت که گلوله‌ای از بار منفیم! و همین بار منفی است که حال سال‌هاست قلم پای خواستگاران با بار مثبت را شکسته است!

خودم هم کم‌کم باورم شده بود آخر رگه‌هایی از این منفی گرایی را در کارهایم حس می‌کردم. همین که هر وقت دستم را سمت بندهای رنگارنگ فرش بافی می‌بردم سهم دستم تنها رنگ مشکی بود و بس! یک بار هم که رنگ قرمز را انتخاب کردم با یک تغییر تصمیم ناخودآگاه جایش را با رنگ تیره دیگری عوض کردم!

و این فاز منفی گرایی من را صحبت با معلم ادبیاتم تکمیل کرد. به او گفتم که عاشق اشعار فروغ و کتاب‌های هدایتم که با واکنش تندش مواجه شدم که «وای دختر تو دیوونه میشی - امواج منفی دورتو میگیرن و ... » 

نمی‌دانم شاید این‌که الان به قول دختر همسایه‌مان بوی ترشیدگی‌ام تا اتاق آخر خانه‌شان رفته نتیجه همین انتخاب‌های سیاهم باشد! گاهی به شدت به فکر فرو می‌روم، می‌بینم که ای کاش الان زمان اعراب جاهلی بود. حداقل آن‌ها دختر را همان اول می‌کشتند و تمام ! نه مثل حالا که باید روزی چند بار بمیرم و زنده شوم که چه؟ که دخترم! آن هم از نوع دهاتیش! آن هم از نوع منفی‌اش!

شاید اشکال از من نیست 

یا شاید...

با سقلمه مادر به خودم آمدم که دیدم مادر با چهره‌ای در هم رفته که انگار اسید پاشی شده بود! به چشمانم زل زده و می‌گوید «خدایا اینو از ما بگیر بده به یه نره خری! راحت شیم!» و این حالت صورتش با حالت گریه مخلوط شده بود که نگاهی به تابلوی نقشه انداختم و فهمیدم که باید طویله را برای یک هفته تمیز کنم!

این گره‌هایی که زدم باید قرمز می‌شدند!

سیاهی افکارم آن‌ها را هم سیاه کرده بود و با بند سیاه گره زده بودم...

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٢٤
٠
٠
ذهن خلاقی دارین، یه داستان کاملا دخترونه از یه آقا! چقدم غمناک.
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/٢٤
٠
٠
امواج منفی دور ما رو هم گرفت؛ خوب نوشتید...در همان سیاهی ها هم عشق جریان دارد
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/٢٤
٠
٠
هم با آن لفظ معروف(ترشیدگی) درباره دختران مخالفم و هم با این که الان زمان جاهلیت باشد.شما به تنهایی مقصر نیستید،جامعه قطعا نقش دارد با شرایطی که ایجاد کرده.امیدوارم افکارتان با بند سفید گره بخورند
n_rohani
n_rohani
٩٤/٠٤/٢٤
٠
٠
خیلی طنز تلخی بود واقعا چرا هر روز قدرت این دلال ها بیشتر از دیروز میشه در مورد تیتر هم باید بگم که.....
h_komailinezhad
h_komailinezhad
٩٤/٠٤/٢٥
١
٠
زمانه به یکسان ندارد درنگ گهی شهد و نوش است و گاهی شرنگ فردوسی
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
داستان قشنگی بود ، خیلی عالی ارائه دادین و خیلی زیبا توضیح دادین ، ممنون
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤