من؛ سیلی و رمضان

من؛ سیلی و رمضان

نویسنده : M_MAHFASH

ماه رمضان بود و گرمایی که هیچ‌وقت همراهی نمی‌کرد، همکاری که چه عرض کنم لجبازی می‌کرد! با کلی ذوق به کلاس تابستانه‌ای که ثبت نام کرده بودم رفتم، آن هم با موتوری که حکم رخش را برایم داشت!

پدر همیشه با این موتور سواری مخالفت می‌کرد، مادر هم همیشه غرغر کردنش به راه بود. با یک بغل بسم الله و دو بغل آیت الکرسی راهی شدم، روی موتور که می‌نشستم  یک حس خاص رهایی، حتی کمی مشکوک به عشق(!) درون وجودم می‌جوشید. در راه کلاس بودم با ژست عشق، که سر دو راهی زهرآگینِ(!) بعد از چهار راه، با یک دوچرخه تصادف کردم.

تقریبا تمام بدنم زخمی شده بود اما به لطف همان دو بغل آیت الکرسی (!) دوچرخه‌ای سالم بود. قطعات جدا شده موتور را دست گرفتم، با بدنی زخمی به خانه برگشتم که پدر از راه رسیده بود و با همان آرامش همیشگی و همان پسوندی که اصفهانی‌ها بدنبال دارند(!) قبل از هر چیز سراغ پی‌کلیدی که حاج سعید از مکه برایش آورده بود را گرفت(!) دستی در جیب کردم، نگاهی به جا سویچی موتور انداختم و آن‌جا بود که فهمیدم «ای دل غافل؛ جا تره و بچه نیست»!

با چشمان گرد و تقریباً اشک آلود در چشمانش نگاه کردم که حاصلش یک سیلی بود! سیلی که هنوز هم که هنوز است جایش درد می‌کند، می‌سوزد. هنوز هم آن سیلی یاد آور تلخ‌ترین خاطره‌های زندگیم است. داخل خانه شدم که دوباره غرغرهای مادر شروع شد، شاید زیر لب نفرین هم می‌کرد(!) خواهر هم شروع کرد و مرا به قهقراه بدبختی خودم فرو برد، به نفهمی که حال تازه می‌فهمیدم تنها کسی که به فکر خودم است، خودم هستم.

و این میان تنها چیزی که بغضم را در می‌آورد حرفی بود که آن روزها باید می‌زدم و حال، بارها و بارها نشخوارش کردم که بگویم ولی حکم یک جمله بی‌فایده را دارد که شاید برای لحظاتی ترحم پدر را به دنبال می‌آورد و بغض مادر را و سرکوب خواهر را!

آری پدرم آن روز که سیلی خوردم، روزه بودم؛ آری مادرم آن روز که نفرین شدم، روزه بودم؛

آری خواهرم من آن روز، روزه بودم... و هنوز هم «درد» با خوردنِ من، روزه‌اش را باز می‌کند...

راستی هنوز هم نفهمیدم چه کسی پی‌کلیدی را کش رفت. خدا دردش بدهد!

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/١٧
٠
٠
یک حادثه تراژیک که نمی توان آن را تقدیر یا تقصیر مطلق دانست
M_MAHFASH
M_MAHFASH
٩٤/٠٤/١٨
٠
٠
بله برادر، البته زندگی ما به یک فیلم کمدی-درام بیشتر شباهت دارد و اینکه تقدیر مغلطه ای بیش نیست و تنها چیزی که وجود دارد تقصیر است علی یارتان
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٤/١٧
٠
٠
بعضی سیسلی ها از یه کتک مفصل هم بیشتر درد دارن یه جور بدی آدم دلش میسوزه ...هیچ وقت حرف رو تو دلتون نگه ندارین...
M_MAHFASH
M_MAHFASH
٩٤/٠٤/١٨
٠
٠
واقعا تقصیر جدی از من بود ولی در ذات پدر ها بعنوان بزرگتر کمی زمخت بودن حس میشود در ذات مادر ها هم جمله ی "بهشت زیر پای مادران است" یک استدلال برای استفاده از این شخصیت سازی آورده شده که "اره، حرف من میگیره، بدجور!) البته تقصیر اصلی گردن خودم بود و اعتراضی نیست، هر چند من اون روز روزه بودم!
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٤/١٧
٠
٠
حقت بوده. وقتی بهت میگن سوار موتور نشو یه چیزی میدونن حتما. از طرف کسی که سه بار با موتور تصادف کرده :)
M_MAHFASH
M_MAHFASH
٩٤/٠٤/١٨
٠
٠
چه صمیمانه زدی به خال "حقم بوده" این جمله را خودِ آدمِ که آخرین نفر میفهمه +امیدواریم تجربه های بیشتری بدست بیاری بردار:)) علی یارت
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/١٧
٠
٠
تا سیلی نخوری ک بزرگ نمیشی!خدارو شکر کنین ک کسی طوریش نشده!
M_MAHFASH
M_MAHFASH
٩٤/٠٤/١٨
٠
٠
این هم روند رشدی است دیگر "تا سیلی نخوری که بزرگ نمیشی" امیدوارم سیلی بیشتری بخورم در این صورت! علی یارتان
هاچ
هاچ
٩٤/٠٤/١٨
١
٠
از موتور متنفرم. بمیرم هم سوار نمیشم. بچه بودم پام خورد به اگزوز موتور. همه ی موتور ها رو باید منهدم کنن
M_MAHFASH
M_MAHFASH
٩٤/٠٤/١٨
٠
٠
بخوای هم سوار نمیشی! "اینجا ایران است" ولی رخش سواری هم عالمی دارد، که شما نمی چشی!
هاچ
هاچ
٩٤/٠٤/١٨
٠
٠
اصلا طرفش هم نمیرم! آدما وقتی سوار موتور میشن از خود بیخود میشن.... مثلا میرن میزنن به دوچرخه ی مردم! مثال زدما یه وقت فکر نکنین منظور داشتم (خخخ)
هاچ
هاچ
٩٤/٠٤/١٨
٠
١
اینکه سیلی خوردین به اینکه روزه بودین چه ربطی داشت؟
M_MAHFASH
M_MAHFASH
٩٤/٠٤/١٨
٠
٠
در شرایط بحرانی، اتفاق های ناگوار پر رنگ ترند! روزه تویِ تابستون در حق بنده یه جور جفا بود، سیلی پدر و نفرین مادر بعنوان ضربه ی آخر کار خودشو کرد! الان یک حس مشکوک به ترس(!) از ماه رمضون های تابستون تو دلم هست!
هاچ
هاچ
٩٤/٠٤/١٨
٠
٠
به هر حال شما باید حواستونو جمع می کردین! :دی
پربازدیدتریـــن ها
مسابقات ورزشی همبستگی کشورهای اسلامی در باکو

خواهرم؛ حجابت رو رعایت نکن

٩٦/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

چشمان سیاه تو

٩٦/٠٣/٠٣
پسری با موهای قرمز

Home - خانه

٩٦/٠٣/٠٢
بخوانید درد و رنج

می نویسم امتحان...

٩٦/٠٣/٠٢
زنانی که نمی دانند زن هستند

زنان علیه ورزشگاه!

٩٦/٠٣/٠٣
استاد بافندگی زندگی!

دختر کنار دستی من

٩٦/٠٣/٠٤
قرارمان فردا شب...

پشت سکوت تب دار ماه

٩٦/٠٣/٠٦
برای شاد بودن، منتظر هیچ مردی نباش

نامه ای به دخترم

٩٦/٠٣/٠٤
او برایم همه بود

این من خودخواه

٩٦/٠٣/٠٢
شعری سروده خودم

عاصی شده ام

٩٦/٠٣/٠٣
شعری سروده خودم

بانوی پهلوی

٩٦/٠٣/٠٦
بی هیچ تفسیری

رمضان یعنی رمضان!

٩٦/٠٣/٠٦
رسالت انسان

پرندگی

٩٦/٠٣/٠٤
نوشته های خود خود من

به اسم صادق هدایت!

٩٦/٠٣/٠٦
آن ها سالم اند یا ما؟

خودمان باشیم

٩٦/٠٣/٠٧
دنبال تو می گردم

امیدوارترین عاشق این حوالی

٩٦/٠٣/٠٤
باران در ظهر آفتابی

بمان کنارم

٩٦/٠٣/٠٣
شعری سروده خودم

مایه ننگ بشر خواهیم شد

٩٦/٠٣/٠٧
حکایت هیوندا اکسنت در دانشکده پزشکی

مکالمه در حال سبزی پاک کردن!

٩٦/٠٣/٠٢
زندگی به جای شخصیت های کودکی

چقدر خوب که من خودم هستم

٩٦/٠٣/٠٧
تبلیغات
تبلیغات