برای چند برادر جدایی نقطه پایان نیست

برای چند برادر جدایی نقطه پایان نیست

نویسنده : n_rohani

همه چیز هفت سال پیش شروع شد زمانی که من یازده سال بیشتر نداشتم. آن روزها خیلی بی پروا تر از حالا بودم، در حالی که نمی‌توانستم یک لحظه از خانواده‌ام دور باشم، تصمیم بزرگی گرفتم. تصمیم گرفتم از روستایم و خانواده‌ام دور شوم. خیلی سخت بود اما عملی شد. در آزمون نمونه دولتی شرکت کردم و قبول شدم، حالا باید خوابگاهی می‌شدم، به دور از خانواده. اولش آن‌قدر سرخوش بودم که فکر می‌کردم انیشتین هستم ولی من حالا خوابگاهی شده بودم، محیطی تازه با افرادی ناشناخته برای من. هیچ وقت یادم نمی‌رود شب اول را چقدر دلتنگ مادرم بودم، اشک‌هایم سرازیر بود، غرورم اجازه نمی‌داد گریه کنم، بچه‌هایی که همه مثل من بودند یا بدتر از من. آن روزهای اول مگر می‌گذشت، ولی هرچه که می‌رفت ما به این نتیجه نزدیک می‌شدیم که باید کنار هم باشیم. از هم دیگر چیز زیادی نمی‌دانستیم، تنها می‌دانستیم همه در یک جا ایستاده‌ایم و باید با هم این مسیر را ادامه دهیم، از آن وقت زمان هم شتاب گرفت.

سال‌ها می‌گذشت و هر چه که می‌رفت دوستی ما کهنه می‌شد حالا ما دوستانی بودیم که همدیگر را بیشتر از خودمان می‌شناختیم، برادر که نه، بیشتر از برادر بودیم.

زمان گذشت، هفت سال؛ هفت سال زمان کمی نیست اما زیاد هم نبود، حالا باید از هم جدا می‌شدیم. درست در همین خرداد، می‌دانم برای چند برادر جدایی نقطه پایان نیست ولی دیگر نمی‌شود انتظار زیادی داشت، حالا کیلومترها فاصله بین ماست. با این‌که دل‌های‌مان با هم گره خورده است اما مهم این است که فاصله‌ها ما را از هم جدا کرده است.

 باز دنیا روی زشتش را نشانم داد رفت

لحظه‌های سرخوشی همچون غبار و باد رفت

لحظه‌هایی که همین طور کم شدند و کم شدند

روزها را صفر کردند دی و دی ای داد رفت

هفت سالی که گذر کرد و از آن چیزی نماند

دوستی‌هایی که در دوری ما از یاد رفت

هفت سال خرمی را پیش آن‌ها بوده‌ام

بار الله هفت سال خرم و آباد رفت

هفت سالی که تمام لحظه‌هایش خاطره است

دوستی که دور شد از من در این خرداد رفت

کودکی بودیم تا که راه ما شد مشترک

مطمئن بودم که باید راه را چون باد رفت

راه من با دوستان یک راه بود مقصد یکی

با خودم گفتم نباید راه بی‌همزاد رفت

بین خود ما چند تن پیوندهایی را زدیم

دوستان رفتند و آن پیوندها بر باد رفت

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٣٠
٤
٢
دقیقا حس تونو درک میکنم، منم هفت سال راهنمایی و دبیرستانو با دوستام گذروندم، البته من سمپاد بودم و شما که خوابگاهی بودین خیلی وابستگی تون بیشتره.
n_rohani
n_rohani
٩٤/٠٤/٣٠
٣
٠
ممنون از حضورتون دقیقا خعلی واسم هضمش سخت بود اما خب دیگه کاریش نمیشه کرد
Mehran
Mehran
٩٤/٠٤/٣٠
٣
٠
حس تلخ از دست دادن دوستان رو تجربه كردم. واقعا سخته
n_rohani
n_rohani
٩٤/٠٤/٣٠
٢
٠
انشاءالله آخریش بوده باشه و از خدا براتون طلب صبر و مصحلت دارم
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٤/٣٠
٠
٠
آی گفتی.من با دوستام انقدر صمیمی بودم که 9 نفره با هم خونه گرفتیم هنوزم که دانشگاه تموم شده با هم در ارتباط نزدیکیم.
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٤/٠٤/٣٠
٠
٠
به هرحال شرایط آدما تغییر میکنه و این اتفاق برای خیلیا میفته :) من خودم سه چارتا از دوستام که باهاشون رابطه ی زیادی داشتم ازم جداشدن. یکی دوتاشون رفتن یه شهر دیگه، یکی دوتاشونم رفتن یه کشور دیگه. البته به نظرم جذابیت های پیداکردن دوستای جدیدم خیلیه ها ! :))
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٤/٣١
٠
٠
من هیچ وقت خوابگاهی ها رو درک نمیکنم...همیشه ور دله مامان بابام بودم...توی این 20اندی سال عمر فقط یک شب پیش یکی از دوستام بودم.... ان شالله که باز به هم میرسین...و خدا جنس دوستی هاتون رو بهتر ومستحکم تر کنه که هیچی تو این دنیا بهتر از داشتن دوست خوب نیست (^_^)
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٤/٣١
٠
٠
دوستی اتفاق است و جدایی قانون طبیعت .
راتا
راتا
٩٤/٠٤/٣١
٠
٠
تودنیای مجازی امروزبااین گروههای اجتماعی میشه راحت ادامه داددوستی هارو....هرچنددوری ودلتنگی بارابطه های مجازی درست نمیشه ولی به هرحال میشه امیدبه قطع نشدن رابطه هاداشت.....امیدکه سراسرزندگیتون پرشه ازدوستیهای ناب وخوب:)
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٤/٣١
٠
٠
این دلتنگی ها رو خیلی خوب میفهمم هیچ چی هم جایگزینش نمیشه نه ارتباط های مجازی نه ارتباط های حضوری هیچ چی اون فضا رو برات تداعی نمیکنه دیگه و این خیلی غم انگیزه
sjalal
sjalal
٩٤/٠٥/٠١
٠
٠
هر آشنایی روزی منجر به جدایی می شود.این دات زندگی است.دوستی هایتان پایدار
پربازدیدتریـــن ها
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

همچون «پلاسکو» میانِ دودها

٩٥/١١/٠٢
آسمانی شدند

به مناسبت شهادت شیرمردان

٩٥/١١/٠٢
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
هوا خیلی خیلی پس است!

هوای این روزها

٩٥/١٠/٢٥
تبلیغات
تبلیغات