سی سی یو / سکانس سوم

سی سی یو / سکانس سوم

نویسنده : sajede_gh

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

 

خارجی-روز-بیمارستان دولتی

و حالا بعد از یک ماه می‌خواستم به دیدن مادر بزرگ بروم. نمی‌دانستم این بار با چه صحنه‌ای روبرو می‌شوم، فقط این را می‌دانستم که شاید شوک بزرگ دیگری در راه است. می‌ترسیدم، خیلی می‌ترسیدم، از شدت ترس فقط گریه می‌کردم. این بار با ذهنیت بدی که از بیمارستان داشتم ترس و اضطرابم بیشتر از دفعه پیش بود.

باخواهرم آماده شدیم، سوارماشین شدیم و نزدیک بیمارستان پیاده شدیم تا برای مادربزرگ گل بخریم. یک شاخه رز برای مادربزرگی که یک بار تا پای مرگ رفته بود اما خدا معجزه‌اش را در نجات او از مرگ، به ما نشان داده بود.

به بیمارستان که رسیدیم دایی جلوی در منتظربود. می‌خواست ما را به دیدن مادربزرگ ببرد. وارد سالن بیمارستان شدیم. باز هم همان ترس و وحشت از بیمارستان به سراغم آمد. از سالن‌های بیمارستان گذشتیم. ایستگاه پرستاری را پشت سر گذاشتیم. وارد قسمت ارتوپدی شدیم. اتاق و بیمارها را گذراندیم. تا به مادر بزرگ رسیدیم. مادر بزرگی که حالا روی ویلچر نشسته، مادر بزرگی که با مادر بزرگ روزهای شادی‌مان خیلی تفاوت داشت، مادربزرگ من حالا برای نفس کشیدن، غذاخوردن، حرف زدن وحتی کنترل گردن و زبانش مشکل داشت اما... او همان مادربزرگی بود که یک ماه پیش بیهوش روی تخت بود. اما حالا او نشسته، چشمانش ما را می‌بیند، می‌شناسد و صدای‌مان را می‌شنود. این ها همه یعنی نعمت و من وقتی از بیمارستان برگشتم فقط خدا را شکرکردم به پاس این نعمت‌های بی پایانش.....

وَإِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِن شَكَرْتُمْ لأَزِيدَنَّكُمْ وَلَئِن كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِي لَشَدِيدٌ:

و پروردگارتان اعلام کردکه اگر مرا سپاس گوييد، بر نعمت شما می‌افزايم و اگرکفران کنيد بدانيدکه عذاب من سخت است.

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٤/٠٥/١٣
٠
٠
مامانم همیشه می گه از بد ، بدترم هست و همیشه شکر خدا رو به زبون بیار .. منم تا می تونم می گم خدایا شکرت :)
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٥/١٤
٠
٠
خدایا شکرت... مرسی از حضورتون
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٥/١٣
٠
٠
مامان بزرگ من دوتا سکته خفیف مغزیو چند وقت پیش به سلامتی رد کرده بود ویکم حالش خوب نبود؛هیچ وقت جدی به این قضیه نگاه نکرده بودم که سنشون یه خرده بالاست وهرخطری تهدیدشون میکنه؛داشتم دیوونه میشدم از تصور اینکه یه روز خدای نکرده پیشم نباشه:((کاش قدرشونو بدونیم...تشکرات!ادامه داره عایا هنوز؟!؟!
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٥/١٤
٠
٠
ان شاالله سالهای سال کنارتون باشه. خواهش میکنم. تشکر از شما. بله بله ادامه داره.
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/١٥
٠
٠
زیبا بود ساجده خانوم ... خدا ایشالا کسی رو اسیر تخت و بیمارستان نکنه و بدتر از اون کسی رو چشم انتظار و دل نگران نگه نداره ...
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٦/٠٢
٠
٠
آمین برای دعاهاتون و ممنون از لطفتون.
پربازدیدتریـــن ها
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
حال عجیبی داشتم

اولین قرار عاشقی

٩٦/٠٥/٣١
صدای نفس هایمان را می شنیدیم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت دوم

٩٦/٠٥/٣١
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت؟

توحش ناشی از بی‌ پولی

٩٦/٠٥/٢٩
فنجان چای

ایهام

٩٦/٠٥/٢٨
کوچه تان خالی از آن ها مباد!

معصوم نیوز

٩٦/٠٥/٢٨
همین برایم کافیست

نشانه عاشقی

٩٦/٠٥/٢٨
چند خطی برای خاتونم...

تفاوت شخصيت

٩٦/٠٥/٣٠
کجای دنیا را قرار است بگیریم؟

قدرتی به نام عرف

٩٦/٠٥/٣٠
خرده شیشه دارند

ارتباط دوستی و آینه های قدی

٩٦/٠٥/٢٦
شعری سروده خودم

غیرت

٩٦/٠٥/٢٩
حس خوب شعر

شاعرانه ها

٩٦/٠٥/٢٥
شعری سروده خودم

کنار تو

٩٦/٠٥/٣١
شعری سروده خودم

پلک بزن

٩٦/٠٥/٢٨
وقتی نیستی

تخت خالی...

٩٦/٠٦/٠١
چند خطی برای امام مهربانی ها

تو هدیه امام خوبم هستی!

٩٦/٠٥/٢٥
شعری سروده خودم

در سرم...در سرمـ ...در سر...

٩٦/٠٥/٣١
تبلیغات