سی سی یو / سکانس دوم

سی سی یو / سکانس دوم

نویسنده : sajede_gh

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

داخلی- روز- بیمارستان خصوصی

از آخرین روزی که برای دیدن مادر بزرگ رفتم یک ماه می‌گذشت. همان روزی که با یک دنیا دستگاه روی تخت خوابیده بود. همان روز که با دیدنش ترس را در عمق وجودم حس کردم. داشتم به آن روز فکرمی‌کردم. همان روز که بعد از دیدن مادر بزرگ و غم وشادی اطرافیان از آن‌جا بیرون آمدم. همان روز که دایی و خاله رفتند با سر پرستار صحبت کنند. همان موقع بود که پاهایم توان نداشت قدم پیش بگذارم و دلیل غم سنگین روی شانه‌های دایی و اشک‌های چشم خاله را بپرسم. فقط نشستم... نشستم و به لب‌های سرپرستار چشم دوختم تا شاید چیزی دستگیرم شود اما... نشد. فقط می‌دانستم طوفانی دیگردر راه است. همان موقع بود که خاله آمد و گفت: درجه هوشیاری مادر بزرگ پایین آمده... خیلی پایین.

هیچ وقت فراموش نمی‌کنم چهره غمگین دایی که حالا باید محکم کنار خواهرهایش می‌ایستاد و دلداری‌شان می داد. هیچ گاه اشک‌های مادر و خاله و زن دایی از یادم نخواهد رفت و هرگز چهره مضطرب و نگران پدر بزرگ را از یاد نمی‌برم... در میان بهت و غم و گریه خانواده امیدی توی دلم بود که بهم قوت قلب می‌داد... امید به سر چشمه قدرت و رحمت لایزال الهی...

داخل سالن بیمارستان خاله قرآن کوچکش را به من داد. برای مشورت با خدا... نمی‌دانم چرا از من خواست این کار را انجام بدهم؟ نیت کردم: «خدایا خودت بگو با مادر بزرگ چه می‌کنی؟» یادم نیست کدام آیه از چه سوره‌ای بود! فقط یک کلمه تو ذهنم هست: «معجزه». معجزه‌ای که هیچ کدام از ما درک نمی‌کردیم چیست اما ایمان داشتیم حتما اتفاق می‌افتد چون خدا وعده داده است و... 

«کلام پروردگارتو در راستی و عدل به حدکمال است.(115انعام)»

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٥/١١
٠
٠
سلام، خدابیامرز مادربزرگ منم تو سی سی یو فوت کرد، ببینیم ادامه داستان رو چطور پیش میبربن، این پارت خوب بود ممنون :)
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٥/١٤
٠
٠
خدا رحمتشون کنه.ازین بابت واقعامتاسفم. البته مادربزرگ من تو آی سی یو بود. تیتر اشتباه زده شده...
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٥/١٢
٠
٠
چقدر عالی فضاسازی کردی ونوشتی...تبریک میگم به قلمِ خوبت:)با اون جمله مادر بزرگت تو قسمت قبل دلم خیلی لرزید...کاش هممون قدر کسایی که کنارمو دارن نفس میکشنو بدونیم:)
mard
mard
٩٤/٠٥/١٢
٠
٠
آمین!
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٥/١٤
٠
٠
ممنون از لطفی که بهم داری.راستش این متن رو همون سالها که مادربزرگ بیمار بود نوشتم و الان که میخونمش می بینم چقدر اصلاحات نیاز داره. ای کاش قدر همو بیشتر بدونیم.
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/١٢
٠
٠
آفرین ... جای خوبی قطع شد ... منتظر ادامه داستان هستیم ... موفق باشید ... :)
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٥/١٤
٠
٠
مرسی ازینکه همراه مطالبم هستید و لطفی که دارید.
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/١٤
٠
٠
وظیفه ست ... :)
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
خاطرات باهم بودن

ساعت یازده

٩٥/١١/٣٠
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات