سی سی یو / سکانس اول

سی سی یو / سکانس اول

نویسنده : sajede_gh

داخلی-روز-بیمارستان خصوصی

«ممنون آقا ما جلوی بیمارستان پیاده میشیم» صدای مادرم بود، یک اسکناس هزار تومانی به طرف راننده گرفته بود و این جمله را می‌گفت. تازه آن موقع بود که به خودم آمدم و یادم افتاد این بار برای دیدن مادربزرگم باید قدم به بیمارستان بگذارم. از تاکسی پیاده شدیم. سرم را که چرخاندم چشمم به نرده‌های بیمارستان افتاد، ضربان قلبم تندتر شد. تمام روزها و شب‌هایی که برای دیدن مادر بزرگ به خانه‌اش می‌رفتیم و او با روحیه شاد و مهربانش از ما پذیرایی می‌کرد را توی ذهنم مرور می‌کنم. اما این بار باید یک جور دیگر می‌دیدمش، روی تخت بیمارستان، آن هم توی ICU (بخش مراقبت‌های ویژه).

هر چه به بیمارستان نزدیکترمی‌شویم ضربان قلبم تندتر می‌شود. از حیاط می‌گذریم. برای این‌که برویم داخل سالن باید پله‌ها رو بالا برویم. سرم پایین بود. زل زده بودم به پله‌ها. چقدر پاهایم با این پله‌ها غریبه‌اند و چشمانم از دیدنشان وحشت زده. وارد سالن که می‌شوی هنوز کمی و فقط کمی بوی زندگی هست. تلویزیون توی سالن روشن است و منتظران ملاقات، سرگرم تماشای برنامه‌هایش هستند تا شاید زمان انتظار زودتر سر برسد. تابلوی بزرگ خانه خدا با زائرین اطرافش که همگی لباس یکدست سفید دارند توجهم را جلب می‌کند، تابلویی که با همه بزرگی‌اش شاید خیلی‌ها توی بیمارستان ندیدنش. آرامش خاصی بهم می‌دهد. زیر لب زمزمه می‌کنم «یامن اسمه دواء وذکره شفا» ضربان قلبم، لرزش دستام و وحشت چشمانم کمتر می‌شود. یاد حرف مادربزرگ می‌افتم که همیشه می‌گفت: «گاهی اوقات دو رکعت نماز بخون به شکرانه وجود خودِ خدا، به خاطرخودش که هست ویادش مارو آروم میکنه ...»

در همین فکرهایم که در باز می‌شود تا ملاقاتی‌های ICU بیماران‌شان را ببینند. دوباره قلبم تندتر می‌زند، پاهایم سست می‌شوند، حس می‌کنم توان بالا رفتن از پله‌ها را ندارم، گلویم خشک شده، تا حالا غمی به این سنگینی توی دلم حس نکرده بودم.

خدایا.....کمکم کن.

از پشت شیشه داخل را نگاه می‌کنم. دنبال تخت مادر بزرگ می‌گردم. مادرم اشاره می‌کند: اونجاست، همون که بالای سرش هستی....» این مادر بزرگ من است؟! پس چرا من نشناختمش؟! سرش را پانسمان کردند، کلی دستگاه اطرافش هست و چندتا لوله توی بینی و دهانش، طاقت ایستادن ندارم، عقب می‌روم و به نرده‌ها تکیه می‌دهم. اطرافم را نگاهی می‌اندازم. خبری از زندگی نیست، انگار قیامت شده، این‌جا خیلی با بیرون فرق دارد. خوشحالی دختری از باز شدن چشم‌های مادرش بهم می‌فهماند که آن بیرون چه نعمت‌های بیشماری هست که هیچ‌وقت قدرشان را می‌دانیم. از پلک زدن و حرکت دست و پا تا نفس کشیدن. «وقلیلٌ من عبادی الشکور: و از بندگان من عده کمی شکرگزارند»(آیه13سوره سباء) 

اما این‌جا همه از این دلخوشی‌ها ندارند، این را از صدای گریه بچه‌های خانم پیری می‌فهمم که به خاطر حال بد مادرشان اآن‌جا هستند، خیلی وقت است حالش خیلی بد است و هیچ تغییری هم نکرده و به یاد می‌آورم که غم و درد ما آدم‌ها ازلی و ابدی ست.... «لقد خلقنا الانسان فی کبدٍ: که ما انسان را به حقیقت در رنج ومشقت آفریدیم» (آیه4سوره بلد)

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
kianaz
kianaz
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
عالي با طعم پرتقالي :)
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٥/٠٥
٠
٠
^___^ ممنونم دوست خوب
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
قشنگ بود ساجده خانوم ... لحظه به لحظه داستان ، خاطراتم جلوی چشمام بود .
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٥/١٤
٠
٠
ممنون که وقت گاشتید و خوندید.متاسفم اگر ناراحتتون کردم.
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
از اسمش بیمارستان هم غم میدوه تو چشمام و بغض تو گلوم چه عزیزترین هایی رو توی این سی سی یوی لعنتی از دست دادم....
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٥/١٤
٠
٠
واقعا متاسفم اگر خاطرات تلخ رو براتون یادآوری کردم. امیدوارم ازین به بعد همیشه خاطرات خوب تو زندگیتون بوجود بیاد.
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
خدا این روزها رو واسه هیچ کس نده ،خیلی سخته .
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٥/١٤
٠
٠
روزهای واقعا سختیه. اما تو همه اون حال ها خدا حواسش هست بهمون
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
تبلیغات
تبلیغات