هرگز عاشق نشو مسیحا / داستان کوتاه

هرگز عاشق نشو مسیحا / داستان کوتاه

نویسنده : رویا خانوم

روی صندلی پایه بلند پشت کانتر کافه‌ام نشسته بودم و بی‌حوصله کتاب توی دستم را ورق می‌زدم. هوای ابری و نم‌نم باران که می‌ریخت روی شیشه پنجره، فضای نیمه تاریک و دود گرفته کافه‌ام را دلگیرتر می‌کرد. به جز خودم و سه نفر دیگر کسی در کافه نبود. دختر و پسر جوانی که پشت میز کنار پنجره نشسته بودند و دست‌های‌شان را عصبی در هوا تکان می‌دادند و سیگاری بود که پشت سر هم دود می‌کردند. و آقای نصیر، پیرمرد اتو کشیده مشتری هر روزه‌ام که قهوه و روزنامه عصرش را مهمان کافه من بود. دلم موزیک می‌خواست. کشوی چوبی زیر کانتر را بیرون کشیدم و زل زدم به ردیف منظم سی.دی های چیده شده درون کشو. مثل همیشه دستم ناخود آگاه رفت سمت سی‌دی که تک تک آهنگ‌هایش را با هم انتخاب کرده بودیم و چند لحظه بعد صدای رضا یزدانی درون کافه‌ام پیچید. دستی درون سینه قلبم را فشار می‌داد. امروز هم دلتنگ بودم. شاید حتی دلتنگ‌تر از همیشه. این حس لعنتی انگار خیال نداشت دست از سر لحظه‌های من بردارد. سرم را روی دست‌هایم گذاشتم و در خیالات خودم غرق شدم ... «امشب دلم بدجور آشوبه... دستای تو صد سال ازم دورن...»

با صدای بادنواز چوبی بالای در کافه سرم را بلند کردم. مسیحا، دوست دوران دبیرستانم را دیدم که با شانه‌های آویزان و لب‌های برچیده وارد کافه شد. مستقیم به طرف کانتر آمد و کیف کنفی سنتی‌اش را روی کانتر پرت کرد. خودش را از صندلی پایه بلند آن طرف کانتر بالا کشید و خیره نگاهم کرد. صورتش خیس و چشمانش سرخ بود. نفهمیدم که باران صورتش را شسته یا گریه کرده. بی حوصله‌تر از آن بودم که پای درد دلش بنشینم. چند دقیقه‌ای بی‌حرف نشستیم. از روی صندلی‌ام بلند شدم و پرسیدم: قهوه می‌خوری؟ سرش را تکان داد. پشت دستگاه قهوه ساز ایتالیایی اصلم ایستادم و مشغول درست کردن قهوه ترک شدم. فنجان‌های قهوه آماده شده را روی کانتر گذاشتم. رضا یزدانی می‌خواند: «می‌دونم که این دل به قلبت گره خورده... می‌دونم دلتنگی هوش و حواست رو برد... می‌دونی سرنوشت واسه ما دوتا یکی نیست... می‌دونی اینجا پر از تابلوهای ایست...» مسیحا بیشتر در خودش فرو رفت. دستم را دراز کردم و دست‌های مشت شده‌اش را که روی کانتر بی تکلیف رهایشان کرده بود در دست گرفتم. از یخ بودن دست‌هایش تنم لرزید. گفتم : «چته مسیح؟» همانطور سر به زیر گفت: «علی داره میره...برای همیشه...آمریکا...» 

اسم آمریکا در سرم پیچید و پیچید. علی همکارش بود. دوست‌های خوبی برای هم بودند. آن‌قدر که این اواخر هیچ جا بدون هم پیدای‌شان نمی‌کردیم. به نظر من که رابطه‌شان فراتر از دوستی بود اما هردو به اصرار می‌گفتند که نه! فقط دوستیم. گفتم: «خب؟» نفس عمیقی کشید و گفت: «هیچی...فقط...» عصبی سرم را تکان دادم و با صدای بلند گفتم : «فقط چی مسیح؟» ...«دلم براش تنگ میشه رویا... چیکار کنم...»

سرش را روی دستانش گذاشت و شانه‌هایش لرزید. دل من هم لرزید. مسیحا را دوست داشتم و این حال بدش برایم عجیب آشنا بودم. با دست‌های لرزان سیگاری روشن کردم و تمام دودش را یک جا بلعیدم. علی داشت می‌رفت، درست مثل او که رفته بود. رفتن بدون بازگشت. و من جا مانده بودم با حجم وسیعی از دلتنگی که هیچ وقت فراموش نکردم و نخواستم که فراموش کنم که یک روز بی دریغ عاشق بودم و بی انتها معشوق. به خیابان تاریک و باران زده پشت شیشه خیره شدم. و یادم آمد خیابان گردی‌های شبانه با پای پیاده را، یادم آمد بحث‌های بی نتیجه‌مان در مورد یک خط از کتاب محبوب‌مان، یادم آمد دوستت دارم‌هایی که گفتیم و انگار فقط گفته بودیم که از غافله عشاق عقب نمانیم، یادم آمد شمع و گل نرگس و عطر قهوه و شیشه ادکلنی که به زور گرفتم تا شب‌ها هم بی‌عطرش نخوابم، یادم آمد بهانه‌هایش، یادم آمد کم شدن خط به خطش از دفتر زندگیم و یادم آمد روز نحس رفتنش...

حال مسیحا را هرکه نمی‌فهمید من خوب می‌فهمیدم. قهوه‌ها یخ کرده بودند و تمام سیگارم خاکستر شده بود. مسیحا به هق هق افتاده بود. توی سرم پر از حرف بود اما کلمه‌ای برای گفتن‌شان پبدا نمی‌کردم. دلم برای دل بی پناه مسیحا می‌سوخت. اما علی باید می‌رفت. شاید این رفتن به صلاح این رابطه مثلا دوستانه بود! دستم را روی شانه‌اش گذاشتم. سرش را بلند کرد... «مطمئنی فقط دلت براش تنگ میشه؟ این اشکا از دلتنگیه دوستانس؟»  سرش را تکان داد. اشک‌هایش را که سر می‌خورند روی صورت سبزه‌اش با دستم پاک کردم. با صدای گرفته جواب داد : «نمیدونم چم شده رویا...» نفسم تنگ بود. مسیحای بیچاره من... پاکت سیگار و فندک را از روی کانتر چنگ زدم. کانتر را دور زدم و به طرف در کافه رفتم. در کافه را باز کردم. سقف کافه برای داد زدن زیادی کوتاه بود. مسیحا چرخیده بود سمت در. داشت نگاهم می‌کرد. پایم را بیرون گذاشتم و همانطور که در را می‌بستم زمزمه کردم:  «هرگز عاشق نشو مسیحا...»

زیر باران شبانه به سمت پارک انتهای خیابان می‌رفتم. صدای رضا یزدانی از بیرون به گوش می‌رسید... «چقدر حال و روزم باهاش خوب بود... چقدر بگذره تا که یادم بره... چقدر بگذره تا من آروم بشم... آخه خاطره از جنون بدتره...»

از پشت شیشه مسیحا را دیدم. باز گریه می‌کرد...

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
رهگذر
رهگذر
٩٤/٠٥/٠١
٠
٠
مسیحا که اسم پسره!!!!! خواننده گمراه میشه!!!!!
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٥/٠١
٠
٠
مسیحا اسم دخترم هست رهگذر جان
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٥/٠١
٠
٠
دقیقا منم همین جوری شدم فک میکردم خدایا پسره عاشق علی شده!!! مسیحا اسم پسره واقعا رویا!
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٥/٠١
٠
٠
یه جایی اون وسطا نوشتی غافله که به نظرم باید قافله باشه رویا جان
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٥/٠١
٠
٠
گاهی وقتها شک میکنم به همه چیز حتی به مشق دوستت دارم ها نمیدانم برای ابراز علاقه اند یا برای خالی نماندن عریضه ....
زهرا
زهرا
٩٤/٠٥/٠١
٠
٠
اع منم نفهمیده بودم دختره..
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٥/٠١
٠
٠
سلام: شادمان و سلامت باشید.
Cold
Cold
٩٤/٠٥/٠٢
٠
٠
با این رفتنا تموم شدن شروع میشه...لعنت به هرچی دله :(
sjalal
sjalal
٩٤/٠٥/٠٢
٠
٠
عشق دردی که معنایی ندارد اما عذابش بس فراوان است
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/٠٢
٠
٠
نباشد گر سر یاری به ما آن لاابالی را_ کسی از دست ما نگرفته معشوق خیالی را . خان خالص
راتا
راتا
٩٤/٠٥/٠٢
٠
٠
قشنگ بودرویاجون:)
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٤/٠٥/٠٢
٠
٠
من 2 بار این داستان رو خوندم.یک بار مسیحا پسر بود یک بار هم دختر خخخخخ:)))))) زیبا بود .ممنون هم اسم بنده رویا خانم:)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٥/٠٢
٠
٠
اول فکر کردم متن خودته. :)) کجایی کم پیدا؟
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
خخخخ.آره دیگه میخواستم با معدل برم مقطع بعدی که آزمون ندم.واسه همین بکوب خوندم:)))خودت خوبی دوستم؟
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
داستان زیبایی بود رویا خانوم ... ایشالا موفقیتاتون روزافزون باشه همیشه ... :)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٥/٢٤
٠
٠
سلام ... جالب بور متشكرم
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤