سلام خانمِ گونه ای

سلام خانمِ گونه ای

نویسنده : وبگردی

معلم فلسفه-منطق مان، منطقِ عجیبی داشت، تقصیرِ او بود که یادم داد از هر اخمِ ناجوانمردانه ای یک برداشتِ عمیقِ عاطفی داشته باشم. تقصیرِ او بود که یک سال آمد تویِ زندگی ام، قد تمامِ عمرم برایم خاطره ساخت و رفت. خانم گونه ای کاری کرد که من تا عمر دارم دنیا را از دریچه ای که او بهم نشان داده بود ببینم. او به من ناجوانمردانه و بی حد و مرز، خوب بودن و جوانمرد بودن و مهربان بودن را یاد داد. یادم داد در برابر هر بی رحمی ای مهربان باشم، یادم داد از هر چیزِ بدی یک چیزِ خوب تولید کنم و بهش نگاه کنم. خانم گونه ای مرا بی رحمانه مهربان بار آورد.

و بعد رفت.

خط موبایلش خراب شد، تلفنِ خانه اش عوض شد، و رفت. و من تنها ماندم، تنهای تنهای تنها وسطِ درسِ نصفه نیمه ای که او یادم داده بود. یادم داده بود مهربان باشم ولی نگفته بود تا کجا. دنبالش گشتم، خیلی دنبالش گشتم، ولی نبود، انگار کن آب شده بود رفته بود تویِ زمین، حتی معلم های همان مدرسه هم وقتی میگفتم خانم گونه ای، انگار گفته ام گونه ای نادر از دایناسورهای عصرِ پالوزوئیک. هیچ کس او را نمیشناخت، هیچ کس او را یادش نبود، جز بچه ها، بچه ها که به هر کس اسمش را میگفتم میگفت : آرههههه انقدر دوست دارم ببینمش

خانم گونه ای رفته بود. شاید به همان دنیایی که همیشه برای ما ازش حرف میزد، شاید رفته بود به تهِ تهِ تهِ خنده هاش، شاید پر کشیده بود به اعماقِ "لا مصصصصب"های غلیظی که نثارمان میکرد، شاید رفته بود به دنیایی که تویِ آن دیگر مهم نبود اول مرغ بوده یا تخم مرغ، مهم این بود که خانم گونه ای رفته بود.

"چقدر دلم برایت تنگ شده، و چقدر محتاجم به حرف زدن با تو. بیشتر از هر وقتِ دیگری که فکرش را بکنی تنهام، بیشتر از هر وقتِ دیگری که بتوانی تصورش را بکنی بهت محتاجم و بی حد و اندازه از خدا بودنت را طلب میکنم. تو هم عوض شده ای؟ ... من خیلی عوض شدم. شش سال را شصت سال زندگی کردم. تقصیرِ تو بود که یادم دادی آدم خوبه ی قصه باشم. تقصیر تو بود، همه ی اینها تقصیرِ تو بود که با بی رحمی یادم دادی کینه ای نباشم، با بی رحمی یادم دادی همه ی همه ی همه ی کارهای این و آن را برای خودم توجیه کنم، تقصیرِ تو بود که یادم دادی خدا هست، تقصیرِ تو بود. تو برای من هنوز همان خانم گونه ایِ محجوبِ محبوبِ بازیگوشِ جدیِ عجیب و غریبی که وقتی فهمید نماز شب را به جای یازده رکعت؛ هفده رکعت یاد بچه ها داده ام و دو سه هفته ای بچه های کلاس را وادار کرده ام شب ها بیدار شوند و هفده رکعت نماز بخوانند، چنان فحش آبداری بهم داد که از هزار تا طیبات بیشتر میچسبید. تو جداً معلم بودی، هرچند من از این شعارهای صد تا یک غاز بی زارم ولی تو واقعا معلم بودی، استاد بودی، و من انصافا شاگرِدِ خوبی بودم، انصاف نبود که نصفه نیمه رهایم کنی و بروی و مرا بسپری به برهوت. شاید این سالها تو را عوض کرده باشد، ولی من هنوز همان معلمی که روز اول اسمش را پای تخته نوشت منیره و بعد دعای فرج را برایمان تفسیر کرد و بعد خبرِ اینکه تنها بیستِ فلسفه و منطقِ آن دوره ی انسانی های مدرسه من بودم ، بهم داد را، دوست دارم. هنوز منتظرت هستم. هنوز مدام بهت فکر میکنم ... راستی، همه ی اینها را نوشتم که بگویم امروز رسیده ام به وجودِ همان خدایی که قبل از مرغ و تخم مرغ، بود"

==========

منبع:

http://anarmahi.blog.ir/post/37

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
انارماهی
انارماهی
٩٤/٠٤/١٥
٠
٠
خیلی ممنونم : )
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/٠٤/١٥
٠
٠
بسیار زیبا بود.خیلی عالی...
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/١٥
٠
٠
قشنگ بود..
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٤/١٧
٠
٠
سلام ودرودبرشما:دلتون شادوجانتون سلامت باد
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
جهان از زاویه من

نکته پردازی های نخواندنی / قسمت دوم

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
خسته شده ام

مونث بودن

٩٦/٠١/٣٠
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
معرفی کتاب

چشم هایش

٩٦/٠١/٣١
فقط زانو می‌زنم

دیوانه

٩٦/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

کاسب دیوانه

٩٦/٠١/٣٠
آخرین خواسته

محبوس آرزو

٩٦/٠٢/٠٥
شعری سروده خودم

دل دیوانه ام

٩٦/٠٢/٠٤
هیچکس حالم را نمی فهمد

تو که نیستی

٩٦/٠٢/٠٥
گذار بازهم ببینمت...

چشم هایم را بگیر

٩٦/٠٢/٠٢
یادم تو را فراموش

خنده هایش آغاز ماجرا بود

٩٦/٠١/٣٠
منتظرتم!

این آدم های ناشناس مهمان نواز!

٩٦/٠٢/٠٤
شعری سروده خودم

به نام عشق

٩٦/٠١/٣١
شعری سروده خودم

هوای کی به سر داری؟

٩٦/٠٢/٠٧
حس دلتنگی

همه ی دار و ندارم به تو بر می گردد

٩٦/٠٢/٠٦
بارها خدا را شکر!

یک صبح دانشجویی

٩٦/٠٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات