رویای رویا / داستان خیلی کوتاه

رویای رویا / داستان خیلی کوتاه

نویسنده : رفیعه

دستانش را به هم می‌مالید. معلوم بود حسابی استرس دارد. رفت تا آبی نوشیده باشد. هنوز لیوان در دستش بود. حتی فکرش را هم نمی‌کرد این روز را ببیند. از زن جماعت، بدش می‌آمد. بارها عنوان کرده بود در مجالس زنانه. علی رغم زیباروییَش، دخترانِ فامیل، توری پهن نکرده بودند برایش. بالاخره دعاهای مادر گرفت. عاشق شد. در رویایش هم نمی‌دید عاشق "رویا"شود. دیوانه‌وار دوستش داشت. همه به عشقشان غبطه می‌خوردند. رویایی بود برای خودش!

یک سال از ازدواجشان گذشت اما خبری نشد...دوسال، سه سال، پنج سال...

می‌گفت: مهم نیست. از پرورشگاه می‌گیریم. اما ته دلش، راضی نبود. بچه خودش را میخواست. با این حال پای عشقش صبر کرد. بعد از هشت سال، رویایش باردار شد! درپوست خودش نمی‌گنجید. به زمین و زمان شیرینی می‌داد. بیش از پیش عاشقش شده بود. لیوانِ آب را بالا برد. چند قطره نوشید. دکتر از اتاقِ زایمان بیرون آمد.

«خدا رو شکر کنید. بچه سالمه اما...»

لیوان از دستش افتاد. دنیا دور سرش می‌چرخید. به این فکر می‌کرد که اگر از پرورشگاه بچه میگرفت، هم "رویا"یش را داشت و هم...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Samira
Samira
٩٤/٠٤/١٥
٢
٠
خب اینو خونده بودم تو وبلاگت :) خیلی خوب بود ...
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/١٥
٠
٠
خو پ اینجا نمیخوندی دیگ!خخخخ مرسی سمیرا جان=)
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/١٥
٢
٠
خدای من‎:(‎ خعلی قشنگ بود رفیعه، بنظر من اگه تا " لیوان از دست افتاد" مینوشتی و کاتش میکردی پایان بندیش شیک تر میشد.
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/١٥
٠
٠
دقیقن خودمم تا اونجا نوشده بودم اوایل!ولی حس کردم یهویی تموم میشه!میدونی؟!فک کردم ی چی کم داره:) ولی ممنونم از توجهت=)
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٤/١٥
١
٠
توی وبلاگت خونده بودم...خیلی حس خوبی داشت:))گریه اش میگیره آدم:))عالی نوشتی وتوصیف کردی واقعا:)
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/١٥
٠
٠
عه؟!مگ تو عم میای؟!خخخخ ممنمونم ک هردوجا خوندی و نظر دادی=)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٤/١٥
١
٢
:) خیلی خوب بود رفیعه، مخصوصا خیلی کوتاه بودنش :) / تو فیلمای ایرانی 80 درصد آقایونی که پشت در اتاق عمل منتظر صدای گریه ی بچه شون هستن این جمله رو میشنون!! ;)
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/١٥
٢
٠
خیلی خیلی ممنون فرانک جان!فقد ی عذرخاهی باس بکنم ازت:) اومدم کیلیک کنم رو پاسخ،اشتباهی بت منفی دادم نمیدونم چرا!:| خلاصه ببخش دیگ!=))
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٤/١٥
٢
٠
نه من نمی بخشمت!خخخ / به یه شرطی. که فردا شب تو حرم خیلی خیلی برام دعا کنی... :)
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/١٥
١
٠
باور میکنی دیشب همش تو فکرم بودی؟!انگار هی بم میگفدی واسم دعا کن=) چشوم،حدمن:)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٤/١٥
٢
٠
چه باحال :)) چقده من سیریشم! / دمت گرم. خعلی دوست دارم :)
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/١٥
٢
٠
ما بیشتر^__^
Elham_n
Elham_n
٩٤/٠٤/١٥
٢
٠
چقده جذاب ورمانتیک بود(:
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/١٥
٠
٠
جذابی از خودته خانوم:*
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٤/٠٤/١٥
٢
٠
تو وبلاگتون خونده بودمش اما الانم که خوندم بازم تازگی داشت. خیلی خوب بود. ارزوی موفقیات :)
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/١٥
٠
٠
عه؟!خو چرا نظر نمیدین ادم بدونه لااقل کیا میان میخوننش!خخخخ مغسی زیاد:) شومام موفق باشین=)
saleh
saleh
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
وبلاگ شما رو همیشه میخونم. منتها چراغ خاموش. مچکر :) . التماس دعا تو این شبای ناب :)
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
باعث افتخاره جناب=) چشوم حدمن:)
Elham_n
Elham_n
٩٤/٠٤/١٥
١
٠
راستی یادم رفت بگم دیشب نمیدونم چرا هرچی می اومدم برا خودم دعا کنم بچه های جیم می اومدند توی ذهنم (نصف شبم این جیمیا ول کن ما نیستند) حداقل 5 یا 6 بار براتو دعا کردم رفیعه یادت باشه باید امشب 6 بار برام دعا کنی (:
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/١٥
٠
٠
دقیقن منم!من ک همش انیس میومد تو ذهنم!خخخ اون جاهاش ک میگف:"یا انیس من لا انیس له"!...جایی ک "رفیع"داش یاد من باشی ها!:دی ب یادت هسدم:)))
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/١٥
١
٠
برای به دست آوردن،از دست دادن امری است طبیعی.هیچ کس نمی داند در آینده قرار است چه شود بنابراین نباید خودش را سرزنش کند
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/١٥
٠
٠
بله ولی میتونس از پرورشگاه بچه بگیره!این طوری خانومشم ازدس نمیداد!=)
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/٠٤/١٥
١
٠
اووخی...چه تلخ :((((
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/١٥
٠
٠
هوم!تلخ بود ی نموره=)
آتی
آتی
٩٤/٠٤/١٥
١
٠
مطلب قشنگی بود .... ممنون
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
خاهش میشه اتنا جان=)
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/١٥
١
٠
همیشه دعا می کنم هیچ وقت این موقعیت برام پیش نیاد
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/١٥
٠
٠
من این کامنت شما رو قبلن دیده بودم!:| چ جلب:) ممنونم ب هر حال=)
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
من تا حال چنین نظری نداده بودم
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
نع منظورم این بود ک این صحنه رو ی بار دیگ دیده بودم!میشه قضیه همون رویاهای صادقه!=)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/١٥
١
٠
سلام؛ خب من هم خونده بودمش در وبتون، اما خوندنش در جیم یه صفای دیگه داره. راستش داستان، یه چند خطی کم داره، نه اینکه الان نرسونه مفهوم رو، می رسونه، منتها برای تاثیر بیشتر. به هر حال خوب قلم زده بودین. فردا شب حقیر رو هم یادتون باشه. یه وقتایی، یه میرزایی، تو یه جیمی...
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/١٥
٠
٠
خاهش میشه اتنا جان=)
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/١٥
٠
٠
خو گفدم اگ توضیح بدم یکم زیادی زیاد میشه!خخخخ حتمن جناب میرزا:) اتفاقن دیشب هم از یادم نرفدین=) شمام واس مای حقیر دعا بفرمایین:)
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠٤/١٦
١
٠
چه قدر قشنگ:)) و جه قدر تلخ:(( تشکر + التماس دعا:)
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
مرسی نرجس جان=) امشب حدمن واست دعا میکنم.توعم مارو فراموش نکنی:))
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٤/١٦
١
٠
داستان زیبایی بود رفیعه جان اما اگه روی "لیوان" بعنوان نقطه عطف آغاز و پایان داستان مانورت رو متفاوت می کردی، ساختار بهتری پیدا می کرد. مثلا اینکه کمتر روی لیوان متمرکز میشدی. میدونم برای جلب توجه نگاه مخاطب این کارو کردی اما گاهی لازم نیست (خصوصا در داستانهای مینیمال) همه چی رو تاکیدی یا شرح و بسطی عنوان کنیم. گاهی برای جلب توجه مخاطب فقط همین که شیء یا موضوع مدنظرت رو در گوشه مناسب قاب داستان قرار بدی کافیه. و بنظر من این گوشه مناسب گوشه آخر بود و کات. مرسی عزیزم :)
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
چ خوب گفدی هدی!=) بش دقت نکرده بودم راستش!شاید چند جمله اول رو اگ نمینوشتم بهتر میشد:) خیییییییییییییییلی زیاد ممنونم ازت بابت گوشزدی ک کردی=))) التماس دعا در این شب های عزیز:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/١٦
١
٠
داستان قشنگی بود. اما (به جز اولین جمله) شروع قدرتمندی نداشتید. ساده استارت زدید و کم انرژی پیش رفتید. پایان خوبی داشت اما نو نبود. ببینید خانم رفیعه... همه قصه های دنیا گفته شدند، مهم نوعِ نگاه متفاوت ماست به ایده مون. این به معنای ضعیف بودن داستانک شما نیست؛ اما چون میخوام با شما صادق باشم و میدونم به نفع شماست، جسارتا معتقدم با توجه به سایر نوشته های شما این داستانک متوسط بود. و عجله در ارسال، کار دستتون داد. احساس میکنم با حوصله پرداخت نکردید وگرنه یقین دارم خودتون میدونید گیرها کجاست. براتون بهترینها رو آرزو میکنم چون این پشتکار و قلم شما شایسته ی بهترین هاست. :-)
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/١٧
٠
٠
بح بح جناب شمشیری:) مشعشع فرمودین!....ینی میگین پایانش روتین بود؟!قبول دارم چون میخاسدم داستان کوتاه باشه!شاید اگ پروبال داش،قضیه فرق میکرد!در اخر عم ممنونم ک با دید باز نقد کردین و خیلی استفاده کردم:)))
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٤/١٧
١
٠
سلام:زیبابود.پیروز وسلامت باشید
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/١٧
٠
٠
سلام:) ممنونم و نیز شوما=)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٤/١٨
٠
٠
سلتم:زنده باشید
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
شعری سروده خودم

هوای کی به سر داری؟

٩٦/٠٢/٠٧
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
آخرین خواسته

محبوس آرزو

٩٦/٠٢/٠٥
شعری سروده خودم

دل دیوانه ام

٩٦/٠٢/٠٤
هیچکس حالم را نمی فهمد

تو که نیستی

٩٦/٠٢/٠٥
منتظرتم!

این آدم های ناشناس مهمان نواز!

٩٦/٠٢/٠٤
داستان من و عمو جیمی

واحد آباژور سایت جیم

٩٦/٠٢/٠٧
حس دلتنگی

همه ی دار و ندارم به تو بر می گردد

٩٦/٠٢/٠٦
دلتنگت می شدم

زمانی که کنارت بودم...

٩٦/٠٢/٠٦
شعری سروده خودم

کجای این زندگی زیباست؟

٩٦/٠٢/٠٦
دلم گرفته

حس نامشخص

٩٦/٠٢/٠٤
بارها خدا را شکر!

یک صبح دانشجویی

٩٦/٠٢/٠٣
کارهای عجیب ما

رنج فضای مجازی

٩٦/٠٢/٠٣
مفهوم زندگی

پرنده كوچك خوشبختي

٩٦/٠٢/٠٧
درس های سفر!

خرس گنده قنداقی

٩٦/٠٢/٠٩
نه چپ، نه راست

غرضی بی غرض

٩٦/٠٢/٠٧
پدرم...

کمی قبل تر

٩٦/٠٢/٠٥
خوب بودن یا درست بودن؟

اهمیت درست بودن

٩٦/٠٢/٠٧
تبلیغات
تبلیغات