دارم امید بر این اشک چو باران

دارم امید بر این اشک چو باران

نویسنده : فو فا نو

اشکم را ناخوداگاه و بعد خوداگاه مزه مزه کردم تا مطمئن شوم... هوم؛ شور بود. پس فکر کنم نگران کم آبی هم نباید باشیم! فوقش همه با هم در اقیانوس آرام که آن موقع خشک شده است دست در دست هم به صورت شرعی! کنار همدیگر می‌ایستیم و هی می‌گرییم و هی می‌گرییم به خاطر دردها وشادی‌هایمان (که دومی آن موقع خیلی خیلی خیلی کمتر است یحتمل) تا دوباره بتوانیم اقیانوس را پر کنیم.

 می‌گویید آب شور به چه درد می‌خورد؟ واضح است دیگر، با شیرین کردن اشک‌ها می‌توانیم از آن‌ها استفاده کنیم. با امکانات امروز هم می‌شود این کار را کرد چه رسد به آینده، پس نگران این مورد نباشید. تازه شاید حتی اگر کسی اشکش نیامد مثلا او را بزنند یا مثلا به جوان‌های منتظر جواب کنکور ایرانی بگویند همه‌تان در کنکور در رشته پزشکی قبول شده‌اید! می‌گویید همه که رشته‌شان تجربی نیست؟ می‌دانم! ولی خب جوگیری ست دیگر، کاریش نمی‌توان کرد. پس آن موقع مطمئنم هر کس با هر رشته‌ای بشکه بشکه اشک شوق می‌ریزد یا حتی مثلا شاید کار به جایی برسد که شوهر یا زن طرف جلوی چشمش بهش خیانت کند تا اشکش را درآورد یا حتی مثلا به کسانی که عاشقند ولی طرف مقابل‌شان حتی دوست‌شان هم ندارد الکی بگویند همین الان خودش به من گفت، بعد طرف بگوید: چه گفت؟ بعد گریه درآور مذکور بگوید: در گوش من گفت. بعد سوژه مورد نظر بگوید: دِ بنال دیگه نکبت! و خلاصه طرف آخر سر بگوید که  گفته عاشق توست و این‌گونه شاهد اشک شوق آن‌ها می‌شویم یا حتی‌تر این‌که مثلا عزیزترین کس طرف را بکشند که البته این آخری بعید است چون اشک بیشتر، زندگی بهتر!

خلاصه که راه‌های مختلفی برای دراوردن اشک بقیه هست، پس بد به دل‌تان راه ندهید و تا می‌توانید آب هدر دهید که صرفه جویی هنر نمی‌باشد و جلوی خلاقیت و همدل و همفکر شدن ملتی را که یک نمونه‌اش الان دارد این متن را می‌نویسد می‌گیرد!

راستی یادم رفت بگویم مثلا فکرش را بکنید موقع استفاده از این اشک‌ها چه حس و حالی خواهید داشت؟ آن هم اشک‌های شیرین شده. انگار که روح دیگران را تحریف کرده باشیم. برای من که به شخصه یک جور عجیبی ست چون خوردن اشک کسی انگار که دردها و شادی‌هایش را بخوری یا موقع شستن بدنت با آن‌ها انگار که با درد و شادی دیگران خودت را غسل تعمید دهی و پاک گردانی. یک جورایی فکر کردن بهش وحشتناک است پس بحث را عوض می‌کنم!

چپی! (برای جلوگیری از تکرار و لوث نشدن کلمه راستی) احتمالا تا الان حتما با خودتان گفته‌اید بعد که اقیانوس پر شد چگونه از آن بیرون بیاییم؟ نمیدانم! شاید محکوم به غرق شدن در کنار هم باشیم؟ یک چیزی مثل تایتانیک مثلا! پس اگر عاشق هستید می‌توانید از الان بروید دنبال تخته چوبی، تیوپی چیزی تا با پیشکش کردن آن به عشق‌تان و غرق شدن خودتان، عشق‌تان را به او اثبات کنید! بلکم بعدش عشق‌تان را در برنامه ماه عسلی یا ماه ته خیاری چیزی ببرند و او هم از فداکاری شما تعریف کند و خلاصه نامی نیک از شما به جا بماند. پس اگر در کل زندگی‌تان همواره مایه ننگ بودید این فرصت را نباید از دست بدهید.

پایینی! (به همان دلیل بالایی یعنی لوث نشدن کلمه چپی) یادم رفت بگویم! احتمالا علما هم آن موقع حکم می‌دهند که گرفتاری ملت در اشک‌های‌شان نتیجه گناهان‌شان است و نه فراموشکاری و هول زدن‌شان که باعث شده یادشان برود تدبیری برای بیرون آمدن از آن جا بیندیشند؛ البته بد هم نیست چون باعث می شود ملت یاد گناهانشان بیافتند و توبه کنند تا اگر عمری باقی بود زندگی مفیدتری داشته باشند؛ هر چند اکثرشان مستعد این هستند که اگر زنده ماندند قول‌شان را بشکنند ولی کاچی به از هیچی.

بالایی! (دیگر خودتان بهتر می‌فهمید معنی‌اش را) اصلا خدا را چه دیدید؟ شاید در گذشته هم همینطور بوده و بعد مثلا دو نفر یا شاید هم چهار نفر (به ترتیب دو پسر و دو دختر) برای شرعی شدن موضوع! از قرار سرپیچی کرده و نیامده‌اند یا شاید هم سر عمد نبوده و خواب مانده‌اند مثلا یا در دستشویی روی‌شان قفل شده! و خلاصه این‌گونه شده که نسل آدم‌ها ادامه یافته. یعنی درگذشته هم حتی اگر چنین چیزی نبوده، در آینده می‌شود؟

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
اشکم ولی به پای عزیزان چکیده ام..
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
با تچکر از متن جالبتون ولی فک کنم متنو نخوندین و صرفا با دیدن عنوان همچین چیزی گفتین اره؟ :دی
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
درست حدس زدید؛ چشام خسته بود..
n_rohani
n_rohani
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
مرسی بسیار زیباست واقعا لیاقت ستاره دارشدن رو داشت
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
عه مگه ستاره دار شده؟ خخخ من گوشیم جدیدترینا رو باز نمیکنه برا همین نمیبینم. چ عجب بعد عمری :دی ممنون:دی البته دیگه درین حدم نبوده فک کنم :دی
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
میگم موقع نوشتن این متن ذهنتون آشفته نبود؟؟!
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
بلی بوده :دی کلا من ذهن اشفته ای دارم در اکثر مواقع :دی
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
دو سه تا نکته داشت به نظرم: 1- متن سورئال کلن خوبه؛ نوشتن اون به زبون نرم و طنز هم بهتر؛ ولی باید مراقب باشید دز سورئال شدن زیاد نشده 2- نوشته در برخی جاها دچار اطناب هست. مراقب این کشدار شدن ها باشید. 3- keep writing
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
ممنون :) با هر سه نکته بسیار موافقم :)) ولی خب نکته اول و دومو بلد نیستم چجور کنترل کنم. نکته دومی رو با انجام نکته سوم + مطالعه فک کنم بتونم کنترل کنم. نکته ی اول فقط میمونه ک باید یاد بگیرم ذهنمو کنترل کنم فک کنم. حالا چجوریشو نمیدونم دیگه :))
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
یک ساختار باید داشته باشید. مثلا می خواین در چه موردی حرف بزنید؟ هدف از نوشته شما چیه؟ قراره در چه مواردی حرف بزنید؟... پاسخ این سؤال ها رو بنویسید و سعی کنید توی نوشته تون باشه/ بعدش که نوشتید چندین بار با دقت نوشته تون رو بخونید. آیا جملاتی هستند که بشه حذفشون کرد؟ آیا جاهایی هست که تکراری باشند یا منظور رو خوب نرسونده باشند؟ آیا کلماتی یا عباراتی هست که بد فهم هستند؟ همه این ها رو اصلاح کنید. از اول هم مقید بشید که زیر 400 کلمه بنویسید. تعداد کلمات هم توی وورد نشون داده میشه
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
ممنان ممنان :) فعلا دسترسی ب وورد ندارم ولی برا بقیش چشم. سعیمو میکنم :))
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
آقای نادری بیایید از این راهنمایی ها برای منم انجام بدید نه تنها ناراحت نمیشم کلی هم دعاتون میکنم :)
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٤/٢١
١
٠
راستش با متن خوب ارتباط برقرار نکردم:(( ولی تصور اینو میکنم که دارم اشکِ یه نفرو میخورم حالم بد میشه:///نوشته خوبی بود فوفانو ولی من نتونستم وصل شم:))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
اشک خودت رو بخوری چی؟ اونم حالتو بد میکنه؟ اگر نه برا اب اشامیدنی تو میتونیم از اشک خودت استفاده کنیم. لا دشواری :دی خب ما برای وصل کردن امدیم نز برای قطع کردن امدیم :دی ولی عب نداره ک نتونستی ارتباط برقرار کنی :) میدونی فک نمیکنم تقصیر تو باشه اخه متن منم عجیبه در نوع خودش خب :)) برا همین حق میدم ارتباط برقرار نشه :) اینا رو کسی ک مثبت داده بهت هم جواب خودش بدونه. اون با یه تیر دو نشون زد. منم با یه تیر دو نشون زدم :دی
f_etemadi
f_etemadi
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
خوب بود فوفانو جان يك فكر متفاوت بود اما شايد مي شد كمي روان تر و لطيف تر نوشته بشه و اينكه طولاني شدن جملات باعث ميشه ذهن از اون منظور اصلي دور بشه لحظه اي نميدونم خوب خوب منظور رو رسوندم يانه . خسته نباشي خانومي :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
فک کنم فهمیدم :)) من هنوز درست بلد نیستم بنویسم. نمیدونم چجور از کلمات یا جملات استفاده کنم و اینا دیگه. صرفا فکرامو فقط پیاده میکنم رو کیبورد اینه ک اینجور میشه فک کنم. خیلی ممنون :)
f_etemadi
f_etemadi
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
عزیز دلم ان شالله خیلی عالی میتونی بنویسی :*
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/٢١
١
٠
خیلی باحال بود!خییییییییلی دوثش داشدم=))
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
خوشحالم خییییییییلی دوثش داشدی =) نوش مغزت! خخخ (سعی کردم شبیه خودت حرف بزنم. موفق بودم؟! خخخ )
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
نهههههههه!هیش کی نمتونه مثه من بحرفههههههههه!خخخخ
آتی
آتی
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
نوشته جالبی بود فوفی موفق باشی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
ممنون :)) همچنین :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
ممنون :)) همچنین :)
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
سلام خوب بود . خسته نباشید
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨