چقدر زود دیر می شود !
اي كاش ابوالفضل پور عرب ها را از ياد نيريم

چقدر زود دیر می شود !

نویسنده : sam.ariyaee

خبر دردناکی است... سوپر استاری را که یک زمان لنز تمامی دوربین‌ها به سمتش بود، مجله‌ها عکسش را روی جلدشان می‌زدند، براي فروش بیشتر و خدا وکیلی فروش هم می‌کردند. حالا، همان‌هایی که ثابت کردند مي‌توانند با زاویه‌ای عکس بگيرند، كه آن عکس روی جلد، هر کسی را به سمت مجله بكشاند، حالا پس از 2 سال و دیدن چهره‌ای دیگر از هنرمند محبوبشان (که این‌بار این چهره، گریم بازی جدیدش نیست، این بار گریم روزگار بر صورتش نقاشی شده) اشک در چشمان‌شان حلقه زد و در تردید و شکی که داشتند زاویه‌ها را جابه‌جا کردند، اما هر بار با هر زاویه‌ای نتوانستند به خودشان ثابت کنند که این همان ابوالفضل‌پورعرب است... تردید از این‌که چطور به چشمان مردم ثابت کنند این همان ابوالفضل‌پورعرب است. خود خودش و نه هیچ کس دیگر!

این چه رسمی است. یعنی نباید ما که در مواقع خاص از هنرمندان می‌نویسیم، یک بار برای دل آن‌ها بنویسیم. این پروژه‌ای است که برای همه یکسان اتفاق می‌افتد. پروژه‌ای که بی‌قرارداد است با نام خانه‌نشینی، گریم هم نمی‌خواهد. روزها می‌آید و روز و شب و خیالات، تنهایی‌ها بالاخره کم‌کم گریم روی صورت می‌شود! چه رسمی است که پس از دو سال خبرنگارها و روزنامه‌نگاران ما با دیدن چهره‌اش شوکه شوند چقدر زود یادمان می‌رود و چقدر زود دیر می‌شود. نقش‌ها و صداها که دائم روی گوشمان، در ذهن‌مان دارد تکرار می‌شود. این است ماجرای تقدیر از هنرمند! این ماجرا تا مي‌خورد، میرود کنار. می‌رود به همان جایی از تاریخ که اصلا وجود نداشته است. نمی‌دانم، می‌خواستم بنویسم ابوالفضل پورعرب سوپر استار، دیدم نه؛ وقتی به کسانی که کمتر شایستگی ستاره بودن را دارند، می‌گوييم سوپر استار؛ در مقابل کسانی که در این هنر، در ذهن و جان آدم‌ها، نقش بسته‌اند و با آمدن اسم‌شان قلب‌ها می‌لرزد، تنها برای اثبات دوست داشتن‌شان سکوت باید کرد.

سکوت و تنها سکوت. او ابوالفضل است هنرمند نقش آفرینی که حالا می‌گویند سرطان درِ خانه‌اش را چند سالی‌است زده. با سرطان کشتی می‌گیرد و امیدوارم از این میدان پیروز بیرون بیاد. هنوز نفس می‌کشد و مردانه ایستاده است، تنهای تنها به دور از هر حاشیه و نور و صدا و تصویری که سال‌ها با هنر نابش چشم‌ها را نوازش داده بود. آرزو دارم سلامتی‌اش را ببینم در کنار لبخند شیرین و دلنشینش، دوباره ببینمش و صدا و نمایش نازنش چشمان‌مان را پر کند از شور و خنده و گاهی هم دلهره و نگرانی و اشک.


برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
s-sahra
s-sahra
٩١/٠٧/٢٩
٢
٠
ما همه براش دعا می کنیم. اما امان از دست اونایی که چه شایعه ها پراکندن در مورد این هنرمند عزیز
m-nik110
m-nik110
٩١/٠٨/٢٦
٠
٠
ان شا... مردانه تر باستد در برابر سرطان
اسمانه
اسمانه
٩١/١٠/١٠
٠
٠
واقعا بازی ایشون رو از بچگی دوست داشتم.. خدا به ایشان شفای عاجل عنایت کند... الهی امین
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٢٧
٠
٠
ایشاا...زودتر خوب بشن.واقعا هم ای کاش از یادشون نبریم...
radmehr
radmehr
٩٢/٠٢/٠٣
٠
٠
یادش بخیر یه وقتی با دست های آلوده زندگی کردیم
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
تبلیغات
تبلیغات