هرکسی عاشق شود کارش به عصیان می‌کشد‌ / شعر

هرکسی عاشق شود کارش به عصیان می‌کشد‌ / شعر

نویسنده : REZA_ZDR

هر کسی عاشق شود کارش به عصیان می‌کشد

عشق آدم‌های ترسو را به میدان می‌کشد

گر چه از تقدیر آدم‌ها کسی آگاه نیست

رنج فال قهوه را عمریست فنجان می‌کشد

سیب را حوا به آدم داد و شیطان شد رجیم!

آه از این دردی که یک عمر است شیطان می‌کشد

آسمان نازا که باشد رود می‌خشکد ولی

رنج این خشکیدگی را آسیابان می‌کشد

کی خدا در خاطرات خلقتش خطی سیاه

عاقبت با بغض دور نام انسان می‌کشد؟

نه!‌ خدا تا لحظه مرگ از بشر مأیوس نیست

انتهای هرزگی، گاهی به ایمان می‌کشد

خوب می‌دانم چرا با من مدارا می‌کنی 

جور جهل بَرّه را همواره چوپان می‌کشد

برده داران خوب می‌دانند کار خویش را

برده وقتی سیر شد کارش به طغیان می‌کشد

من از آن دیوانه‌های زود باور نیستم

ساده لوحی بر جنونم خط بطلان می‌کشد

من شبی تاریکم و ماه تمامم، نیستی!

ماه اگر کامل شود کارش به نقصان می‌کشد

می‌رسی از سمت دریاهای دور انگار باد

رشته‌های گیسویت را تا بیابان می‌کشد

گاه اما اشک می‌ریزی و دستان خدا

شانه‌ای از ابر بر گیسوی باران می‌کشد

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
S_khandandel
S_khandandel
٩٤/٠٥/٢٠
٠
٠
بسیار زیبا بود شعرتون...
*Mahdie*
*Mahdie*
٩٤/٠٥/٢٠
٠
٠
:)
هومن حقدادی
هومن حقدادی
٩٤/٠٥/٢٠
٠
٠
سرخی رنگ لب یار عمریست مرا ازین خیابان تا ب جانان میکشد واقعا شعرتون عالییییییی بود
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٥/٢٠
٠
٠
خیلی لذت بخش بود مرسی ، کم به خانوما گیر بدین تو شعرااااا
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٥/٢٠
٠
٠
سلام:شانه ای ازابربرگیسوی باران می کشد...خیلی قشنگ بوددست مریزاد.قلبتون پرازشادی باد
لیلی
لیلی
٩٤/٠٥/٢٠
٠
٠
زیبا ملایم و فوق العاده عالی انگار زیر انگشتانت دنیایی ب عینه ملموس یافتی!
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
هر کسی عاشق شود کارش به عصیان می کشد . فوق العاده بود .
g_rezaei
g_rezaei
٩٤/٠٥/٢١
٠
٠
وااای خعلی قشنگ بود ب جز جای حواش باز پای مارو کشیدین وسط؟؟؟:(
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨