یک شب در سیاهی...

یک شب در سیاهی...

نویسنده : alistersi

دو شب پیش؛ شب را در کوه سر بر زمین گذاشتم. البته اگر آن ارتفاع؛ زمین حساب شود که می‌شود! لذت بالایی داشت که وصفش آنچنان که باید و شاید ممکن نیست؛ بخصوص لذت تماشای آسمان سیاه پر ستاره‌ی کم فروغش (حال اینکه چرا «پر ستاره ی کم فروغ» هم دلیل خودش را داراست!)

و البته سیاهی زیر تن هم جالب بود! از این سو که عجب رنگ عوض کرده بود آن سبزی بلامنازع روز! (و این را هم بدانید که کوه صفه اصفهان در کوهپایه‌اش چمن است!)

باری به هر جهت؛ از فرع که گذر کنیم؛ به اصل می‌رسیم!

این‌که چرا من این گونه صحبت می‌کنم و مغزم هم متعجب گشته است؛ خودش سوال زیبا و به جایی است!

می‌گفتم؛ اصل کار کوه بود و ارتفاعش! آدم‌ها ارتفاع که می‌گیرند؛ از خود بی خود می‌شوند!

گونه‌ای؛ ارتفاع مقامی می‌گیرند و مثلا (بدون قصد حرف سیاسی) رییس جمهور و مجلس و... می‌شوند و خود را گم می‌کنند... فراموش می‌کنند؛ هم گذشته و هم آینده را!

گونه‌ای؛ با به اوج لذت رسیدن ارتفاع می‌گیرند (کلا این را دوست داشتم به ارتفاع ربط بدهم!) مثلا شاید با رسیدن به لذت جنسی یا هر لذت فرای دیگری؛ خود را گم کنند ولی باز محدود است...

گونه‌ای؛ ارتفاع مادی و جسمی می‌گیرند و مثلا سوار بالنی می‌شوند و در میان ابرها به پرواز در می‌آیند و خود را گم می‌کنند (اما فقط برای چند لحظه) گم کردن خودشان چیزی نیست جز غرق در لذت شدن. یا حتی به کوه رفتن من! خود را با دیدن این سیاهی عظیم گم کردم.

گونه‌ای؛ ارتفاع معنوی می‌گیرند و مثلا به خدا نزدیک می‌شود (یک پرانتز بزرگ باز کنم: چند روز پیش با پدربزرگم صحبت میکردم؛ میگفت: شخصی بود از شعرا و عرفا (اسمش را یادم نیست) که ایشان همینجوری یهویی،گفت که من خدا هستم! تا آنجا که بخاطر دارم گویا مردم زمانه‌اش او را کشتند...؛اما قصه چیز دیگری بوده... قصه شاید فراتر از درک ما بوده؛ ایشان به حدی از عرفان رسیده بودند که جسم را کنار زده و تنها روح خود را می‌دیدند و مگر روح غیر این است که از جانب خداست و مال مال خود خداست؟!) آری؛من فکر می‌کنم او هم خود را گم کرد و خوشا به حالش که این‌گونه گم کرد...

دیدید؟! همه گونه‌هایی که خود را گم کردند؛ فقط برای چند لحظه بود، بعضی گم کردن‌ها منفی بود یا می‌توانست منفی باشد و بعضی مثبت... اما خیلی به طول نمی‌انجامیدند... جز گونه آخر!

پیشنهادی دارم! بیایید همه در حد توان خویش عارف شویم... (عارف: اسم فاعل از ریشه ع ر ف به معنای شناختن) شاید اگر بشناسیمش؛ دیگر من بی معنا شود...

یعنی منی نیست که معنایی داشته باشد...

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
در گونه معنوی فکر کنم مقصود شما منصور حلاج باشد که می گفت:انا الحق اما نظر من این است که به تعداد انسان ها راه رسیدن به پروردگار و درک او وجود دارد
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
به فرموده حضرت مولانا:بود انا الحق در لب منصور نور بود انا الله در لب فرعون زور پیشنهاد می کنم برای شناخت بهتر شخصیت منصور حلاج فیه مافیه مولانا و تذکره الاولیا عطار را بخوانید
n_rohani
n_rohani
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
آره به نظر منم منصور حلاج بودن چه فرهاد ها مرده در کوه ها /چه حلاج ها رفته بر دارها/چه دارد جهان جز دل و مهر یار /به جز توده هایی ز پندارها
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
بیتی است از علامه طباطبایی که مطلع شعر این است:همی گویم و گفته ام بارها/بود کیش من مهر دلدارها
n_rohani
n_rohani
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
بله درسته شعر از علامه طباطبایی بود ممنون از اطلاعاتتون
راتا
راتا
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
زیباوشایداندکی فیلسوفانه!!!!
n_rohani
n_rohani
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
در مورد زندگی حلاج هم باید بگم میشه این جور افرادی رو امروز هم پیدا کرد و البته موضع گیری های کسانی مثل شبلی هم زیاد دیده میشه
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
در هر چه بنگرم تو نمودار بوده ای - ای نانموده رخ تو چه بسیار بوده ای . اوحدی
h_komailinezhad
h_komailinezhad
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
برد نقش پای ره گم گشتگان ، ما را ز راه - ور نه ما را تا مقام دوست ، جز گامی نبود مولوی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٤/٢٧
٠
٠
سلام: عید فطربرشما مسعود ومبارک باد.
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/٢٧
٠
٠
آفرین بر شما ، زیبا نوشتید ، انشالله منم مثل حلاج میشم :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣