گفتگوی بی‌هدف من و درخت شاه توت!

گفتگوی بی‌هدف من و درخت شاه توت!

نویسنده : AsedHamid

دست بر شانه‌اش زدم و آهی از ته دل کشیدم. گفتم می‌بینی درخت جان عجب دنیای داریم ما آدم‌ها. گفت کم و بیش با دنیای شما آشنا هستم. من هم شروع کردم برایش از ناملایمات روزگار و حال این روزهای مردم گفتم. بعضی وقت‌ها از حرف‌هایم خنده‌اش می‌گرفت مثل وقتی که از ریای جماعت خود فریب گفتم و بعضی وقت‌ها هم عصبانی می‌شد مثل وقتی که موضوع دروغ را وسط کشیدم و البته گاهی هم کلا چیزی از حرف‌هایم نمیفهمید، درست همان وقتی که خواستم معنی آقازاده را به او بفهمانم.

خلاصه این‌که گفتم و گفتم وگفتم و حسابی دلم را از کینه مردمان این روزگار خالی کردم اما او صبورانه فقط گوش می‌کرد. لحظه‌ای سکوت کردم و آرام نگاهش کردم. چه هم صحبت خوبی، چقدر آرام و پر احساس، چه سنگ صبور پر صبری، چقدر مهربان و خوش اخلاق، چه خوش قد و بالا و رعنا، چه خوش بر و رو...

چند لحظه‌ای در ابرهای بالای سرم فرو رفته بودم که شاخه‌اش را به من زد و گفت: کجایی؟ غرق نشی!

از خیالات که در آمدم گفتم: دنیای شما چجوریه؟ اصلا توی دنیای شما هم غم و غصه هست؟

گفت: ما در همه حال شکر خدا رو بخاطر نعمات بیشمارش به جای می‌آریم و راضی به رضای او هستیم اما گاهی خدا بعضی از ما رو وسیله امتحان آدم‌ها قرار میده و رزق و روزی و مقدرات ما رو بدست اون‌ها می‌سپاره...

نگاهی به آسمان انداخت و گفت: هر صبح که کلاغ‌ها از این‌جا عبور می‌کنند برای من خبر از دوستانم می‌آورند که یا به خاطر سیل ریشه‌های‌شان از زمین بیرون کشیده شده و یا زنده زنده دارند در آتش می‌سوزند.

به این‌جا که رسید بغض کرد و دیگر حرفی نزد. دستم را دور تنه‌اش حلقه کردم و گفتم فهمیدن خیلی چیزهای ساده برای ما آدم‌ها خیلی سخت است.

گفتم: به نظرت چرا دنیای ما اینقدر پر از بدی و زشتی شده؟

گفت: شما هیچ وقت زیبایی‌های زندگی را درک نکردین، هیچوقت نفهمیدین خدا چقدر شما را دوست داره، تمام کائنات بخاطر این قضیه به شما حسادت می‌کنند.

اما شما در آغوش خدای مهربان بزرگ می‌شید و بعد به او بی احترامی می‌کنید.

با شنیدن این جملات ساکت و سرد شدم. گفتم: تو خیلی خوب دنیای ما را می‌شناسی، آیا چیزی توی دنیای ما هست که بخاطر داشتنش حاضر باشی بیای توی دنیای آدما زندگی کنی؟

گفت: بله ، میخواهم مادر داشته باشم.

این را که گفت بلند شدم و از پیشش رفتم تا مجبور نباشم برایش داستان مادرهای چشم انتظار خانه‌های سالمندان را تعریف کنم

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
ریشه تمام این بدی ها و زشتی ها اینه که" آدمی " هنوز هم خودش رو نشناخته و روز به روز بیشتر و بیشتر از خودش و حقایق این دنیا فاصله می گیره . مرسی جناب بزرگواری :)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٠١
٠
٠
بله بانو یزدی ... متاسفانه هر روز چشم های ما بیشتر روی حقایق زیبای زندگی بسته میشه ... ممنون از شما ... :)
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
مطلبتون خیلی خوب بود موفق باشید .
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٠١
٠
٠
اختیار دارین ، خوبی از خودتونه سادات بانو ... :)
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٤/٢٢
١
٠
حمید جان عالی . خیلی قشنگ بود.لذت بردم خیلی زیاد. پرفکتو هرمانو
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٠١
١
٠
چاکرتیم نیما جان ... اصلا قابل تو رو نداشت ... :))
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/٢٢
٢
٠
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٠١
٠
٠
ممنون جلال جان بخاطر این شعر زیبا ... :))
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده، بدان عاشق شده است و گریه کرده!!:)) / جدا از شوخی خیلی خوب بود... مخصوصا آخرش... چقدر من مادرمو اذیت کردم، چقدر... :((
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٠١
٠
٠
اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده ... بدان نتانسته بره بالا اخکوک بودوزده ... :)) ... جدا از شوخی ممنون از لطفتون ، چیز قابل داری نبود و بله متاسفانه قدر مادرهامونو نمیدونیم! :)
n_rohani
n_rohani
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
خیلی زیبا بود واقعا ما انسان ها تو چه مسیری افتادیم؟؟
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٠١
٠
٠
تو چه مسیری افتادیم؟ :))
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٤/٢٢
١
١
ببین زندگی با ما آدم ها چه کرده که داریم با درخت ها درد و دل میکنیم هییییییییییی روزگار...امان از دل بی قرار
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٠١
١
٠
واقعا !!! .... خخخ :))
j_seyedi
j_seyedi
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
خیلی قشنگ بود....ممنون حمید جان..زحمت کشیدی...
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٠١
٠
٠
لطف داری شما جلال جان ... قابل شمارو نداشت ... :))
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/٢٢
١
٠
عالی بود ، تهش همچین آدم قشنگ خشکش میزنه :)محشر بود ، واثعا مادر داشتن و خانواده داشتن نعمت بزرگیه . ولی وسط حرف یهو بلند نمیشن برن جناب !!!! :)))
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٠١
١
٠
ممنون از تعریف شما سحر بانو ، خیلی چسبید ... :)) ... بله مادر داشتن واقعا نعمت بزرگیه! ... در اصل بخاطر چیز دیگه ای بلند شدم رفتم ، آخه دیگه نمیتونستم تحمل کنم ، کار واجب داشتم ... :)))
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٢٣
١
٠
خیلی هم خوب و بجا، مخصوصاً قسمت آقازاده‎;)‎ سپاس.
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٠١
١
٠
منم از اون قسمت خوشم میاد ... ممنون از شما خانوم مشکات ... :)
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/٢٣
١
٠
طعنه های جالب داشت.. عالمی.. دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٠١
١
٠
تا ببینیم این طعنه ها به کی اثر میکنه!!! ممنون هادی جان :))
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
آخی...واقعنم همینطوره...خیلی هم شیک ودغدغه مند...قلمتون مستدآم...اوقاتتون همیشه به شادی (^_^)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٠١
٠
٠
ممنون از لطفتون ... ای کاش همینطور نبود .... :)
p_golpari
p_golpari
٩٤/٠٤/٢٣
١
٠
اقا حمید کم پیدا شدید حضورتون کمرنگ شده ؟؟کجایید ؟؟(خیلی زیبا بود موفق باشید
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٠١
٠
٠
والا یه 20 روزی رفته بودم روستا هم کمک پدربزرگم هم استفاده از هوای خنک روستا برای ادامه ماه رمضون ... ممنون از لطفتون پریا بانو :))
kianaz
kianaz
٩٤/٠٥/٠٦
١
٠
عالي با طعم پرتقالي :) به به به بسي لذت برديم عالي با طعم پرتقالي :)خخخخ چرا دوبار گفتم به اين دليل كه پرتقال هاي منو نداديد چيه نگاه ميكنيد خو نداديد ديگه !!!
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٠٧
١
٠
:)) ... ایشالا هر چه زودتر زندگیتون به حالت پرتقالی برگرده
لیلا
لیلا
٩٤/٠٥/١٠
٠
٠
عجب متن درجه یکی است درخت ها با اینکه رو تنشون صدتا ترکش دهن کجی میکنه اما تا اخرین نفس ایستاده اند تعبیری که از ما ادمها بیان کرد یک نوع حسرت قابل ستایشه!:-)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/١٠
٠
٠
ممنون از نظر شما خانوم لیلی ... بله همینطوره که شما گفتید ... :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
نمی خواهم برگردم

حجره بهشت

٩٦/٠٣/٢٧
تبلیغات
تبلیغات