ثانيه اول: چشم‌هايم را كه گشودم، تو بودي با آن پولك‌هاي قرمزت و من موجي كه در اثر بالا و پايين رفتن آبشش‌هايت بوجود مي‌آمد را به وضوح حس مي‌كردم و برق فلس‌هاي قرمزت كه بعضي‌هايشان به مرور زمان رنگ باخته بودند!

ثانيه دوم: پلك كه زدم باز هم تو بودي و باز همان تنگ هميشگي. در پي غذا تمام آن تنگ را زير و مي‌كردي و من محو تماشايت بودم!

ثانيه سوم: اين بار اما انگار متوجه ماهي كوچك گوشه تنگ شدي. به سمتم آمدي و دهانت را باز و بسته كردي و حباب‌هاي هوا دانه دانه از دهانت بيرونه مي‌آمدند، خنده‌ام گرفت و تو شادمان از خنداندن من، چندين بار باله‌ات را تكان دادی!

ثانيه چهارم: من بودم و تو و باز همان تنگ هميشگي. به دنبال هم اين طرف و آن طرف مي‌رفتيم و با كارهاي‌مان ذره ذره لحظه‌هاي خاطره انگيز مي‌ساختيم.

ثانيه پنجم: اما در يك لحظه انگار فقط تو بودي كه ديگر تكان نمي‌خوردي. ديگر باله‌ات را شادمان تكان نميدادي و براي خنداندنم حباب نمي‌ساختي... اين بار فقط تو بودي كه خسته از زندگي توي تنگ و يا شايد خسته از من دمر روي آب آرام گرفته بودي و پولك‌هايت براي اولين بار هواي بيرون تنگ را تجربه مي‌كردند، تو ديگر تكان نمي‌خوردي اما در خاطر من هنوز همان ماهي كوچكِ قرمز و نارنجي سر حال بودي كه با كارهايش مرا مي‌خنداند.

ثانيه ششم: دستي تو را از توي تنگ برداشت و تو رفتي و دنياي دو نفره خاطره هايمان را تنها گذاشتي و من حالا ماهي كوچكي بودم كه غمگين از رفتنت با كنج تنگ كز كرده بودم. نه باله‌هايم را تكان ميدادم نه حباب درست مي‌كردم نه مي‌خنديدم چون همه اين كارها من را ياد تو مي‌انداخت.

ثانيه هفتم: ثانيه هفتم شايد اين بار فرق مي‌كرد با ثانيه‌هاي قبل. من بودم و تنگ كوچك ولي اين بار... ميخنديدم... حباب درست مي‌كردم و براي ادامه زندگي باله‌هايم را تكان مي‌دادم... من بودم ولي اين بار نه تو بودي و نه خاطراتت!

اي كاش حافظه من هم مثل ماهي كوچك قرمز و نارنجي توي تنگ شش ثانيه بود...كاش شش ثانيه من هم از آن وقتي شروع مي‌شد كه تو بودي و يك دنياي كوچك و بعد مرا مي‌خنداندي و با كارهايمان جهان خاطره را مي‌ساختيم و بعد رفتنت من باشم و يك حافظه خالي از خاطراتمان!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
من اگر اینقدر حس عشقولانه نسبت به ماهی قرمزها داشتم هیچ وقت ماهی های عیدمون سه روزه نمی مردن!
فاطيما
فاطيما
٩٤/٠٤/٢٠
٠
٠
كشتينشون؟
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
متن خوبی بود ولی به نظرم مهم ترین نقطه ضعفش همون پاراگراف آخر بود. متن رو خراب کرد به کل، باید توی همون ثانیه هفتم که داستان لو میره متن رو تموم می کردید. اینطوری گیرایی داستان بهتر می شد
فاطيما
فاطيما
٩٤/٠٤/٢٠
٠
٠
من هميشه استاد ضربه زدن به متن هام در جمله آخر هسدم :)
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/١٦
١
٠
من هیش وخ نمیتونم مثه ماهیِ داستانت باشم!هیش وخ...
فاطيما
فاطيما
٩٤/٠٤/٢٠
٠
٠
از چ لحاظ؟حافظه شيش ثانيه اي؟
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/٢٠
٠
٠
اره دیگ!نمیتونم فراموش کنم خاطرات و اطرافیان رو!
فاطيما
فاطيما
٩٤/٠٤/٢٠
٠
٠
منم نمتونم :(
Anise
Anise
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
آخی!!ولی خدایی حافظه شیش ثانیه ای بد بود!من بودم تا آخر دنیا نمی خواستم فراموشش کنم!
فاطيما
فاطيما
٩٤/٠٤/٢٠
٠
٠
:))
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
تو ماهی و من ماهیِ این برکه ی کاشی... اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی!
فاطيما
فاطيما
٩٤/٠٤/٢٠
٠
٠
بلي بلي :)ممنون از نظرتون :)
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
:(((منم ماهیامونو خعلی دوست داشتم ولی هردوتاشون مردن یکس 3ماه بعدعید یکی4ماه:(((بعضی خاطره ها رو باید فراموش کنی!منم موافقم ماهیارو دوسدارم^_^
فاطيما
فاطيما
٩٤/٠٤/٢٠
٠
٠
^_______^ مرسي اف بهزادفر جان :)
g_rezaei
g_rezaei
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
من یه ماهی عید میشناسم الان سال سوم زندگیشه طفلی تاحالا خعلی چیزا یادش رفته اخیییییی خیلی قشنگ بود افرین من خیلی احساساتیم میخواد ماهی باشه میخواد کولر همسایه بغلی باشه دلم واسشون میسوزه
فاطيما
فاطيما
٩٤/٠٤/٢٠
٠
٠
يا خدا خخخخخ ممنون از نظرتون :)
poone_panahi
poone_panahi
٩٤/٠٤/١٧
٠
٠
عالی بود:)
فاطيما
فاطيما
٩٤/٠٤/٢٠
٠
٠
شما عالي ديدي :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٤/١٧
٠
٠
سلام ودرودبرشما.جالب بود
فاطيما
فاطيما
٩٤/٠٤/٢٠
٠
٠
سلام.ممنون از شما :)
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٤/١٧
١
٠
برای همینه که هیچ وقت از ماهی عید خوشم نمیومد نه اینکه خوشم نیاد ها دلم براش میسوزه که زندانی میشه تو یه تنگ شیشه ای. آرزوی خوبیه حافظه ای قد ماهی برای فراموشی...ولی زمان هم داروی خوبی است براش...
فاطيما
فاطيما
٩٤/٠٤/٢٠
١
٠
شايد تقدديرشونه :(
z-taghipour
z-taghipour
٩٤/٠٤/٢١
١
٠
خیلی قشنگ بود :) البته من به ماهی عیدمون یواشکی مویز و کندر و...دادم فکر کنم حافظه اش تقویت شده بود :)
فاطيما
فاطيما
٩٤/٠٤/٢١
١
٠
خخخخخ از دست و زكيه :دي...از اون دارو سميا كه ندادي بهش؟
alireza_kh
alireza_kh
٩٤/١١/٠١
٠
٠
بسیار خوب
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤