مسیر گمشده!
خسته نگاری‌های من!

مسیر گمشده!

نویسنده : دختر آریایی

وقتی فرصت بیشتری برای خودت می‌گذاری و از متعلقات دنیا رها می‌شوی و کمی فکر می‌کنی به وسعت حجم تمام تنهایی‌هایت، همه عملکردت، رفتارت و اندیشه‌هایت زیر ذره بین می‌رود و مجبور می‌شوی به خودت جواب پس بدهی، بابت تمام کرده و نکرده‌هایت!

و این است حال و احوال تمام دقایق و لحظاتِ اخیرِ من...

سرعت گذران ثانیه‌های عجول این زندگی را کم کرده‌ام به حساب خودم و مشغول شده‌ام به دو دو تا، چهار تا کردن گذشته‌ام و درگیر چند حس مختلف می‌شوم، از آرمان‌هایی که خواستم و در ذهنم پروراندم و نشد؛ پشیمانی، ناراحتی، نارضایتی و...

از نظرم بدترین حس دنیاست که بدوی و بدوی به دنبال خواسته‌هایت و آرزوهایت و رویاهایت و در تمام این مدت با خود فکر کرده و مطمئن شده باشی از درستیِ راهِ برگزیده‌ات و ناگهان...

ناگهان کسی از پشت سر صدایت بزند، نامت را بخواند، لبخندی بر لب داشته باشد، دستی بر شانه‌ات بگذارد و بتوانی همه حرف‌های پشتِ نگاهِ آرامش را بخوانی؛ و این گونه تمام باورها وکاخ آرزوهایت را ویرانه‌ای ببینی و تو باشی و خودت و فکر این که «به کجا می‌رفتم؟» و مبهوت بمانی و بمانی در کارِ خودت!

تلنگرش عمیق بود و تکان دهنده!

متهم می‌شوم در بازجویی‌های ذهنی‌ام از خودم و حس می‌کنم که شاید باید از ابتدا مرور کنم این زندگی چندین ساله را و ببینم و بفهمم که چگونه ذهنم به بیراهه که نه، به ناکجا آباد رفت و از کجا دوباره باید از نو ساخت؟!

انتهای این راه پر پیچ و خم زندگی‌ام بن بستی می‌بینم که با خوش باوریِ تمام در این اندیشه به سر می‌بردم که مرا به مقصد می‌رساند و حس می‌کنم خیالی واهی بیش نبود!

کمتر از یک سال فرصت دارم تا شروعِ اولین فصل از سومین دهه ِزندگی‌ام و باید در این مدت فکری به حال خود کنم و راهی برای نجات بیابم.

باشد که بیابم خودم را، راهم را و هدفِ واقعیم را...!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:شاید فقط یک حس باشد و تمام اما همین حس هشدارِ نادرستی مسیرِ انتخابی‌ام را کوک کرده و مدام در ذهنم به صدا درمی‌آورد. یا باید سرکوبش کنم و ادامه دهم یا در جست وجوی راه دیگری باشم!

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٤/١٥
٠
٠
سلام.متن قشنگی بود.پاراگراف 4 و 7 رو پسندیدم. اما در پارگراف 8 ته زندگی بن بست نیست. تهش یه شروع دیگست.حس شما رو منم داشتم و راه دومی که اینجا فرمودین رو انتخاب کردم . انشالله موفق باشید و پر آرامش
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٤/١٥
٠
٠
مرسی از اینکه این نوشته رو خوندین و نظر دادین...اونجا رو اشتباه برداشت کردین به گمونم؛انتهای اون راهی که انتخاب کردم رو بن بست میبینم نه ته زندگیمو:)دعا کنین به یه ثباتِ فکری برسم و بتونم راهِ درستو انتخاب کنم:)با آرزوی موفقیات:)
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/١٥
٠
٠
چگونه می توان به پاهای زخمی و تاول زده گفت تمام راه های رفته اشتباه بوده و باید برگردم؟
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٤/١٥
٠
٠
برگشت که مسلما امکان پذیر نیست؛باید به فکر ادامه راه باشم...مرسی از نگاهتون و وقتی که واسه خوندن گذاشتین!!!
آتی
آتی
٩٤/٠٤/١٥
٠
٠
زیبا بود .موفق باشی عزیزم
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٤/١٥
٠
٠
زیبا خوندی آتنای عزیز...تو هم موفق باشی عزیزم:)
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/١٥
٠
٠
این حس رو قدر بدون... دهه سوم زندگی شتاب سرسام آوری داره!
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٤/١٥
٠
٠
از همون شتابشه که میترسم وبه فکر افتادم واسه چاره:||مرسی از اینکه خوندین:)
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/١٥
٠
٠
چشم نواز بود
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٤/١٥
٠
٠
البته که اغراق کردین شما...مرسی از وقتی که گذاشتین خوندین ونظر دادین:)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/١٥
٠
٠
سلام؛ خیلی هم خوب... یادداشت خیلی خوبی بود و از خوانش آن لذت بردم. چون درکتون می کنم، باشد که بیابید خودتان را، راهتان و هدف واقعی تان را!
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٤/١٥
٠
٠
سلام جناب میرزا ؛نظر لطف شماست وگرنه که من حسِ چندان خوبی به نوشته ام ندارم...مرسی از اینکه خوندین:)))خدا کنه فقط زودتر اتفاق بیفته این پیداشدنه:)
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
هوم!منم ی حسی دارم این روزا ک گمونم واس نزدیک شدن ب نتایجه!:|
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
اون که طبیعیه...تا موقعی که تکلیفت واسه دانشگاه ورشته معلوم نشه با این حس درگیری:///این حس من ورای این چیزاست ولی به اونام مربوطه تقریبا:))مرسی از اینکه خوندی رفیعه جون:)))
n_rohani
n_rohani
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
فک نمکنم ترسیدن از آینده درست باشه و فکر نمیکنم رنسانس تو زندگی بد باشه بعضی وقتا برگشت آسون تر از ادامه دادنه ولی ممنون و عالی بود
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
به نظرتون عایا برگشت امکان پذیره که آسون یا سخت باشه؟!؟!؟ من دنبال یه راهِ درست تر از نظر خودمم واسه ادامه دادن...!منظورتون از رنسانس رو هم متوجه نمیشم متاسفانه:|||ترس از آینده هم مقطعیه به نظرم؛ درست میشه به امید خدا:)ممنون از اینکه خوندین ونظر دادین:)
admincheh
admincheh
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
منصوره دهه ی سوم زندگیت ؟من همیشه فکر می کردم بیست سالته مثلا !یا من اشتباه کردم یا دهه های تو پنج تایی ان مثلا=)
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
پایـــــــــــــــیز؟!؟!؟!؟!درست فکر میکردی عزیزم:)من اردیبهشتِ سال آینده بیست سالم تموم میشه و وارد سومین دهه زندگیم میشم دیگه:/// حواست کجاست؟!؟!!؟مرسی از اینکه خوندی:))
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٤/١٧
٠
٠
سلام:درودبرشما.زنده وپاینده باشید.خیلی عالی بود.
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٤/١٨
٠
٠
سلام...نظر لطفتونه آقای حسنی:)))ممنونم...موفق باشید:)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٤/١٨
٠
٠
سلام سلامت باشید
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨