جایی میان رنگ های قالی جا مانده بودم

جایی میان رنگ های قالی جا مانده بودم

نویسنده : erfanee_mpX

نشسته بود روبروی دار عزیزش و داشت چله‌هایش را مرتب و با دقت روی آن سوار میکرد. کمی که گذشته بود، رفته بود یک لیوان چای برای خودش ریخته بود. به همراهِ نبات‌های زعفرانیِ ِ همیشگی اش و مرا هم به بزمش راه داده بود و شروع کرده بود به زنجیره زدن. زنجیره زدن‌هایش که تمام شده بود، صدایم کرده بود و از من خواسته بود تا با هم شروع به دوک کردنِ نخ‌های رنگارنگِ قالی‌اش و آویز کردنشان بالای دار عزیزش کنیم. سبز، قرمز، آبی، زرد، باز سبز، قرمز، آبی، صورتی، قهوه ای. رسیده بود به ابریشم. دستم را گرفته بود و ابریشم‌ها را در دستانم گذاشته بود و گفته بود: «نگاه کن!» یک نگاه به ابریشم‌های براقِ سرخابی‌اش که رنگِ خودش بود، کرده بودم و یک نگاه به چهره‌اش و با حالتِ سوالی گفته بودم «خب؟» گفته بود: «به لطافتِ تواند، تو باید فقط این‌ها را دوک کنی...» به پهنایِ صورتم لبخند زده بودم. ابریشم‌ها را شروع به دوک کردن کرده بودم و باز هم لبخند زده بودم، از جملاتِ همیشه نابش. تمام که شدند خودم برایش آویزشان کرده بودم و لبخند زده بود. لبخندی به رنگ خودش «سرخابی»!

کمی که گذشته بود قلاب را داده بود دستم و گفته بود «بباف!» خنده‌ام گرفته بود «من؟» گفته بود «تو» و یادم داده بود. بافته بودم و لبخند زده بود. بافته بودم و نگاهم کرده بود و بعد به چای دعوتم کرده بود با همان نبات‌هایِ زعفرانیِ ِهمیشگی‌اش. باز بافتهــ بودم و لبخند زده بود. لبخندهای سرخابی :) کمی بعدتر، او خوابیده بود و من هنوز داشتم می‌خواندم « رج ِ 10 ؛ رنگِ 9 .. شماره 328 تا 329 » و  با هر گره که میزدم، به در و دیوار ِ این قالی، بافته میشدم، احساس می‌ریختم و مدام لبخند زرد رنگ میزدم. درست به پهنایِ صورتم. دیده بودم که در خواب هم لبخند میزند. از همان لبخندهای سرخابی همیشگی‌اش.

راستی، مادرم را می‌گویم!

دخت ِایرانی باشی و بافتن قالی سر ذوقت نیاورد؟! می‌شود مگر؟ می‌میرمش به شخصه :) این ذوق از جنینی در درونِ ما رشد کرده ست. باور کن!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
ذره ذره از تار و پود این بافتها, آمیخته از احساس و عشقه..
erfanee_mpX
erfanee_mpX
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
دقیقا :)
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
واقعا بافتن عشق و علاقه میخواد :)
erfanee_mpX
erfanee_mpX
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
بله ^_^
هاچ
هاچ
٩٤/٠٤/١٢
٠
٠
حقیقتا منم که کلا آدم بی ذوقیم رو سرِ ذوق میاره! دنیای قشنگیه. یک دنیا با دیوارهای رنگی
erfanee_mpX
erfanee_mpX
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
فوق العادست ...
jalal
jalal
٩٤/٠٤/١٢
٠
٠
قالی را بنگر چه زیباست تار و پودش را بنگر چه نقش ها و چه رنگ هایی گویی رازها دارد در دل خود
erfanee_mpX
erfanee_mpX
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
هوم.. زیباست :)
پربازدیدتریـــن ها
از صدا و سیمای میلی تا بی تفاوتی زنان

من به این سکوت معترضم!

٩٧/٠٢/٢٥
لبخندش... چشمانش...

عشق پشت چراغ قرمز

٩٧/٠٢/٢٦
شعری سروده خودم

تمام خانه‌ای که پریشان گشت

٩٧/٠٢/٢٥
تمامی متن‌های زیر شایعه هستند و قطعا واقعی نیستند! (خیابانی_طور!)

شایعات الشایدات!

٩٧/٠٢/٢٦
به نام...

آب در کوزه و ما تشنه لبان

٩٧/٠٢/٢٧
اثر جدید مانی حقیقی

درباره فیلم خوک

٩٧/٠٢/٢٤
هزار بار نوشتم

ردپای قلم

٩٧/٠٢/٢٤
خودمان هم به خودمان رحم نمی کنیم

غصه ای که قصه شده است

٩٧/٠٢/٢٦
این بزرگترین آرزویم بود

سرعت ثانیه های زندگی

٩٧/٠٢/٢٥
امنیت مانع پیشرفتتان نشود

ناحیه امن

٩٧/٠٢/٢٤
راهنمای دستیابی به فیلم های خوب

چطور فیلم خوب ببینیم؟

٩٧/٠٢/٢٧
گاهی دلتنگ می شوی

تنهایی آنقدرها هم بد نیست

٩٧/٠٢/٢٧
اقیانوس آرام

سال هاست…

٩٧/٠٢/٢٦
شعری سروده خودم

انقلاب سفید

٩٧/٠٢/٣٠
یاد تو را بسیار کنم

سه سخن رمضانه

٩٧/٠٢/٢٩
شعری سروده خودم

خورشید هشتم

٩٧/٠٢/٣٠
شعری سروده خودم

خیال بودنت

٩٧/٠٢/٣٠
این بیماری لاعلاج

یخچال گردی چیست؟

٩٧/٠٢/٣٠
حکایت تلگرام و سروش

نامادری!

٩٧/٠٢/٣٠
شعری سروده خودم

بیا آقاجان

٩٧/٠٢/٣٠