زندان گناه... / شعر سپید

زندان گناه... / شعر سپید

نویسنده : مهسـآ

تن من زندان است

و منم زندانی

مانده ام در دل ِ این کالبد نفسانی

عشق در دام هوس

روح حبس الابد بند قفس

آدمی زندان است

و من آن مانده به خواب

تشنه جرعه ای از صافی ناب

در تکاپوی خیال لب آب

در فراسوی سراب

مانده ام در مرداب

آرزوها ، همه ام نقش بر آب

آدمی زندان است

و من آن خسته‌ی راه

مانده ام در تک این تنگ سیاه

نه به راه پیش رفتن باز است

راه برگشت تباه

غرقه ام غرق گناه

نه کسی می‌خواهد که خبر گیرد از این چشم به راه

نه کسی می‌آید به ملاقاتی اعدامی زندان گناه

در شگفتم من از این بند و قفس

محکمه، حاکم و محکوم خودم هستم و بس

از چه باشم غمگین ؟

از چه ام دل چرکین ؟

از خدا ؟

یا که از این پیکره‌ی ننگ از این کوه گناه ؟

من بنایش کردم

بر کویر شهوت

و نهادم برهم ، آجر آجر نفرت

برج و بارویش آه

پی اش از جور و جفا

و جلایش دادم

به فریب ، به ریا

ننگم باد ، آری آری همین است سزا

اندرین منزل پست

یاد می‌آورم از روز الست

یاد جام باده و بنده مست

که نمک خورد ، دریغا که نمکدان بشکست

و چنین گفت با بوم تعهد نقاش

که تو ای نقش ، امین غم عشق من باش

آسمان بار امانت نتوانست کشید

شانه خم کرد ، وجودش لرزید

من دردانه‌ی بد مست تعهد کردم

که بپایم عهدم

با همه جان و تنم

با همه سلول‌های بدنم

ولی اکنون . . .

زندانی سلول تنم

ای صد افسوس که دردانه هستی به دمی مستی باخت

و سمند ابلیس بر دل گیتی تاخت

و شگفتا که دو گندم دو جهان فاصله ساخت

شرمم باد . . .

و چه سود از غم این یاد، که بودم بر باد

کاش در کرنش هستی نمی‌گنجیدم

کاش با جام می‌عشق نمی‌رقصیدم

تا که در ملعبه لهو و لعب

اهرمن وار خدا می‌دیدم

شرمم باد . . .

و زمین شرمش باد

که زخاک بدنش چون من زاد

شرمم باد . . .

که از آن نقش برازنده چون هور

وزان خاکی مسرور

به جز روزنکی نور

دگر باقی نیست

روزن نور شده همدم این فکری مخمور

دریغا که دگر ساقی نیست

همه یارم شده این روزنک نور

نمی‌دانم چیست ؟

من نمی‌دانم کیست ؟

سالها خواجه در بار من است

قدر عمری است که غم خوار من است

من نمی‌دانم چیست

من نمی‌دانم کیست

شاید آن شبنم عشقی است که در گِل داشتم

چه بسا بذر امیدی است که در دل کاشتم

شایدم حرمت آن تکه نانی است

که در کودکیم ، از زمین برداشتم

من نمی‌دانم چیست

من نمی‌دانم کیست

شاید آن دل دل قلب نگران پدر است

یا تجلی دعای مادر در نماز سحر است

من نمی‌دانم چیست

من نمی‌دانم کیست

در گذر از آن نور

گوئیا ابر بهار ، بر کویر دل من می‌بارد

ودر این خشک‌ترین خاک خدا

بذر امید رهایی در دلم می‌کارد

در تکاپوی فرار از دام ها

خسته از زنجیر ها

ناگهان حنجره ام می‌شکفد ، با تمام دل خود می‌گویم:

بار پروردگارا ببخشای مرا

و چه زود

نوری از جنس وجود

در دلم می‌تابد

همه جا نور است نور

همه جا شادی و شور

روزن نور دگر روزن نیست

شده دریای عبور

نه دگر زنجیری است

نه دگر از قفس و بند و تباهی خبری است

درب زندان باز است

و دلم از غم تنهایی شب‌های مه آلود تهی است

چون طنینی از عشق بر دلم می‌بارد

همه ابعاد زمان در نظرم می‌آید

یاد آن روز نخست

او مرا می‌خواند

با صدایی آشنا

او سخن می‌گوید

و تو ای بنده ما ، و تو ای خسته راه ، باز هم سوی من آی

گر هزاران بار عهد با خدایت بستی

ور هزارو یکبار عهد خود بشکستی

غم به دل راه مده ، که ز غم‌ها رستی

خجل از کردارم

با خدا می‌گویم

منم آن غرق گناه

با چه رویی به درت روی آرم

باز هم می‌گوید:

و تو ای بنده ما ، و تو ای غرق گناه ، و تو افتاده به چاه

و تو ای خسته‌ی راه ، باز هم سوی من آی

و تو دردانه من

از چه ای دل چرکین ؟

نی نباشی غمگین

غیر من ریز و درشت گنه بنده چه کس می‌داند ؟

من نپوشانم عیب چه کسی پوشاند ؟

و تو ای کودک بازی گوشم

در نخستین افسوس

چشم بر هر گنهت پوشیدم

به جلال و جبروتم که تو را بخشیدم

دگر از درد و غم بند مترس ، چون باد باش

از سکون و سکن و سکته گذر ، فریاد باش

شیشه غم بشکن ، جام مبارک باد باش

بنده عشق بمان

از دو جهان آزاد باش

(علی اکبر رائفی پور)

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
آتی
آتی
٩٤/٠٤/١٤
٠
٠
زیبا بود .....
مهسـآ
مهسـآ
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
:)
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/١٤
٠
٠
بسیار زیبا و پر محتوا... آفرین به این انتخاب
مهسـآ
مهسـآ
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
ممنون:)
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٤/١٤
٠
٠
درود بر شما . درود بر آقای رائفی پور . موفق باشید
مهسـآ
مهسـآ
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
مچکرم:)
aassak13
aassak13
٩٤/٠٤/١٥
٠
٠
مگه رافعی پور شاعره؟
مهسـآ
مهسـآ
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
نه ولی شعرم میگن:)
مهسـآ
مهسـآ
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
تخلصشونم«آرما»هست
Samira
Samira
٩٤/٠٤/١٥
٠
٠
:| پس چرا انقدر تاکید دارید مطالب کوتاه باشه ؟:/
مهسـآ
مهسـآ
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
خب طولانی ولی ارزش داره:)
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/١٥
٠
٠
دم اقای رائفی پور گرمممم:) خیلی حرفاشو دوث دارمممم
مهسـآ
مهسـآ
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
me toooooooooooo
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/١٥
٠
٠
سلام؛ زیاد بود اما لذت بخش؛ ممنون از انتخاب :)
مهسـآ
مهسـآ
٩٤/٠٤/١٦
٠
٠
سلام:)ممنون از شما که خوندید:)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٥/١٣
٠
٠
سلام:طولانی بودولی خوب بود.شادکام باشید
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/١١/١٨
٠
٠
سلام ، شعر زیبایی بود و البته تولدتون مبارک باشه :))
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

تظاهر

٩٦/٠٢/٢٤
تجربه اولین نمایشگاه کتاب

اردو در نمایشگاه

٩٦/٠٢/٢٨
شعری سروده خودم

کافه

٩٦/٠٢/٢٦
حواسمان به دیگران باشد

سی تی اسکن

٩٦/٠٢/٢٤
شعری سروده خودم

نمی دانست هوای یار به سر داری

٩٦/٠٢/٢٧
شعری سروده خودم

عشق

٩٦/٠٢/٢٦
برای 30 سالگی ام

هوایی ام به هوای تو

٩٦/٠٢/٢٨
داستانک

فقط یک دعای کوچک

٩٦/٠٢/٢٤
شعری سروده خودم

رویای بیداری

٩٦/٠٢/٢٥
روزی که عاشقت شدم

چهارشنبه بیست اردیبهشت

٩٦/٠٢/٢٥
شعری سروده خودم

کی گفته جنگِ بر سرِ رای افتخار است؟

٩٦/٠٢/٣٠
فیلتر دوستان

اندر مزایای انتخابات!

٩٦/٠٢/٢٨
دلت نیامده مرا صدا کنی

شاه مقصود دلم

٩٦/٠٢/٣١
این کار خطرناک

مردان شیشه ای

٩٦/٠٢/٢٨
لعنت به خاطرات

راننده تاکسی عاشق

٩٦/٠٢/٢٧
این کتاب ها را حتما بخوانید

سه کتاب دوست داشتنی

٩٦/٠٢/٢٥
حواس مان به کائنات هم باشد

خانم های مجلس بخوانند

٩٦/٠٢/٣١
موسیقی را هم اختراع کرد

این بشر جانی!

٩٦/٠٢/٢٤
گرمی دست هایت

کبریت می فروشم

٩٦/٠٢/٢٧
همه حرف ها را جدی نگیرید

التماس اطلاع!

٩٦/٠٢/٢٥
تبلیغات
تبلیغات