کاش به آرزوی خود برسی بچه جان

کاش به آرزوی خود برسی بچه جان

نویسنده : محدثه عارفی

آدم‌ها متولد می‌شوند. زندگی می‌کنند. بزرگ می‌شوند و یک روز متوجه می‌شوند نمی‌توانند تنهایی زندگی کنند. شاید هم «نمی‌خواهند» تنهایی زندگی کنند. ممکن است فردی را پیدا کرده باشند که «با هم» سریع‌تر می‌توانند به مقصد برسند. گاهی هم هدفی ندارند و فقط برای نیاز به ازدواج رو می‌آورند. مهم این است که اکثر افراد یک روز تصمیم می‌گیرند زوج شوند. من تا به این‌جای قضیه را واگذار می‌کنم به دیگران، آنچه مد نظر من است وقتی است که آن‌ها می‌فهمند سه نفری، چهار نفری و ... شدن را بیش‌تر از زوج بودن دوست دارند. بعد یک انسان به زمین اضافه می‌شود. یک دانش آموز به مدرسه، یک دانشجو به دانشگاه، یک شاغل به محیط کار، ساده کنم یک فرد جدید به جامعه. 

حالا جا دارد به آن‌ها تبریک بگوییم، آن‌ها اکنون به گمان‌شان خمیر نرمی را در اختیار دارند که می‌توانند هر طور دوست دارند شکلش بدهند. حالتش بدهند. بسازندش! آن‌ها تمام آرزوها، هدف‌ها و مقصدهایی را که به هر دلیلی به آن نرسیدند در ذهن‌شان ترسیم می‌کنند و آن وقت توقع دارند این خمیر بشود یک مجسمه. یک مجسمه زنده. تجسمی از رویاهایی که آن‌ها دوست دارند.

آن وقت فراموش می‌کنند هدف از آوردن بچه دادن یک پرچم افتخار در دست او و ساختن رویاهای آن‌ها نیست، بلکه کشف کردن دنیایی است که در درونش وجود دارد. هیچ فرزندی خمیر نیست. شاید اخلاقیات، روحیات و رفتارهای ما در بستر خانواده شکل بگیرد اما این اصلا به این معنا نیست که علایق، سلایق، عواطف و اهداف ما متفاوت و حتی متضاد با این بستر نباشد. منِ نوعی شاید در خانواده‌ای زندگی کنم که ساز می‌زنند، که ارگ و پیانو و تار را با تک تک سلول‌های‌شان می‌فهمند اما خودم وقتی برادرم بنوازد گوش‌هایم را محکم بگیرم تا صدای تارش اذیتم نکند! من شاید در یک خانواده فیزیکدان، به ورزش علاقه پیدا کنم یا حتی ممکن است در بین یک جماعت دکتر میلم به ادبیات بکشد. شاید فامیل من علاقه زیادی داشته باشند تا یک معلم دیگر به جامعه فرهنگیان اضافه کنند و من بخواهم تا آخر عمر یک بازیگر در سینما باشم. 

فرزندهایی که ما به دنیا می‌آوریم تجسم آرزوهای دست نیافته ما نیستند، آن‌ها اصلا تجسم هیچ آرزویی نیستند. آن‌ها به این دنیا نیامدند تا کاهی را کوه کنند. اصلا قرار نیست پرچم آرزو یا افتخار ما باشند. ما یک روز متوجه می‌شویم که بدون آن‌ها چیزی کم داریم. یک روز متوجه می‌شویم که بدون آن‌ها زندگی هیجان ندارد. احساس می‌کنیم با آمدن فرزند زندگی متفاوت از چیزی خواهد شد که در حال حاضر تجربه می‌کنیم. ما یک روز از زندگی دو نفری خسته می‌شویم و فرد سومی را به این دنیا اضافه می‌کنیم و با خنده‌اش، راه رفتنش، اخمش، گریه‌اش ذوق می‌کنیم و لذت می‌بریم.

اگر روزی فرزند بیاورم حتما کنارش می‌نشینم و برایش قصه‌های متفاوتی می‌خوانم و بعد به او اجازه می‌دهم هر کدام از شخصیت‌هایی که دوست دارد را به عنوان الگو انتخاب کند و دستش را می‌گیرم و در رسیدن به آن مقصد یاری‌اش می‌کنم و «لذت می‌برم از این‌که کسی را که من به این دنیا دعوت کردم دارد از زندگی لذت می‌برد.»

به نظرم برای پدر مادر شدن هم اول نیاز به بالغ شدن هست. به این معنی که وقتی فرزندمان از آینده‌اش حرف می‌زند، به آینده‌اش فکر می‌کند، از آرزوهایش صحبت می‌کند به جای جبهه گیری یا جهت دهی به خواسته‌هایش دست حمایت‌مان را بگذاریم پشت کمرش، دست نوازش‌مان را بکشیم روی سرش و لبخند محبت را هدیه کنیم به صورتش و بگوییم:

«کاش به آرزوی خود برسی، بچه جان! آرزوی من این است!»

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
خیلی هم قشنگ...درست میگی عزیز جان (^_^)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
مرسی از شما. از نظر شیکت بالام جان :))))
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
آدم ها وقتی پدر یا مادر میشن ناخودآگاه بچشون رو میکنن سیبل آرزوهاشون. هرچی که تو دل خودشون مونده رو بهش تحمیل میکنن. و فراموش میکنن که اون هم ممکنه آدمی با آرزوهای خودش باشه. آرزوهایی که ممکنه حتی یه دونش شبیه آرزوهای خودشون نباشه
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
حرف دل من تماما توی این کامنت بود. ممنون از شما. :) راستی رویا جان چه خبر از مذاکراتتون؟ :)))
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
خوب بود به هر حال هر کسی یه سری آرزوهایی داره .
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
درسته. :)
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
درود.قشنگ بود.من که خودم اینجوری نیستم و از اول آزاد و رها بودم و همیشه خودم راهمو انتخاب کردم. اما بعضی از این بچه فامیلامون خدا بهشون رحم کنه
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
حتما تو منگنه ن. آره؟ :)))
yekta_b
yekta_b
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
یه حسی بهم میگه مامان خوبی میشی محدثه ^_^
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
ذوووق ^___^
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
باید به فرزندان حق انتخاب راه داد نه اینکه از آنها توقع تعبیر رویاهای دوران جوانی خود را داشت
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
دقیقا!
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
این متن رو باس خاهرم و همسرش بخونه ک میگه من بچه نمیخام:|
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
حتما دوست داری خاله شی. اره؟ :)
n_rohani
n_rohani
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
مرسی عالی بود
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
^___^
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
موافقم و خوشحالم که هیچ وقت هیچ چیزی بهم تحمیل نشده و همیشه توی انتخابم ازاد بودم مادر و پدرم همیشه به انتخاب من اطمینان داشتند
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
چه عالی. هم به شما، هم به اونا تبریک میگم. :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
سلام؛ از لحاظ ساختار عالی بود؛ از لحاظ محتوا، کمتر کسی مخالف این موضوع ذکر شده در زیر و بمِ متنه و کاملا اعلام موافقت می کنم. از لحاظ ویرایشی، یکی، دو مورد به چشمم خورد مثل: «هدف از آوردن بچه دادن یک پرچم افتخار در دست او». دستتون درد نکنه خانم عارفی، یادداشت فوق العاده ای بود.
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
دست شما هم درد نکنه. ^___^ کلی انرژی گرفتم. ممنون جناب میرزا. :)
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
موافقم. من تقریبا آزاد و مستقل بودم، آرزوهای پدر مادرمم به باد دادم!!!
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
چه باحال :))) =))
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
پدر و مادر بودن واقعن هنر می خواد؛ دمِ مامان و بابام گرم؛ عجب بچه ای تربیت کردن؛ خودم توش موندم..
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
اوه! اعتماد به سقف شد که =)))
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/٢٤
٠
٠
والا
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦