زندگی تکرار بازی‌های ما در کودکی ست / شعر

زندگی تکرار بازی‌های ما در کودکی ست / شعر

نویسنده : ali-y

چشم می‌بندی و بغض کهنه‌ات وا می‌شود

تازه پیدا می‌شود آدم که تنها می‌شود

دفتر نقاشی آن روزها یادش بخیر

راستی! خورشید با آبی چه زیبا می‌شود

توی این صفحه؛ بساط چایی مادربزرگ

عشق گاهی در دل یک استکان جا می‌شود

زندگی تکرار بازی‌های ما در کودکی ست

یک نفر مادر یکی هم باز بابا می‌شود

چشم می‌بندی که یعنی توی بازی شب شده

پلک برهم می‌زنی و زود فردا می‌شود

گاه خود را پشت نقشی تازه پیدا می‌کنی

گاه شیرین است بازی گاه دعوا می‌شود

می‌شماری تا ده و دیگر کسی دور تو نیست

چشم را وا می‌کنی و گرگ پیدا می‌شود

این تویی طفلی که گم کرده ست راه خانه را

می‌گریزد؛ هی زمین می‌افتد و پا می‌شود

گاه باید چشم بست و مثل یک کودک گریست

چیست چاره؟ لااقل آدم دلش وا می‌شود

تو همان طفلی که نقاشی‌ش کفتر بود و صحن

و دلت این روزها تنگ است... آیا می‌شود؟

(حسن بیاتانی)

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
راتا
راتا
٩٤/٠٤/١٤
٠
٠
تشکر:)لذت بردم
ali-y
ali-y
٩٤/٠٤/١٤
٠
٠
سلام. متشکرم
varasteh
varasteh
٩٤/٠٤/١٤
٠
٠
سلام خیلی قشنگ بود مخصوصا این قمستش: گاه باید چشم بست و مثل یک کودک گریست / چیست چاره؟ لااقل آدم دلش وا می‌شود
ali-y
ali-y
٩٤/٠٤/١٤
٠
٠
سلام بر شما، دم شاعرش گرم ،خوب گفته
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/١٤
٠
٠
آخی! یاد کودکی ها بخیر مرسی.
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/١٤
٠
٠
بچگیمون چقدر زود گذش:( دلم بچگیمو میخاد:(((
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/١٤
٠
٠
زیبا بود. مخصوصا وجود عشق در ته استکان چای. حقا که زندگی تکرار بازی های ما در کودکیست, حال هم بچه ایم, فقط اسباب بازیمان فرق کرده
aassak13
aassak13
٩٤/٠٤/١٤
٠
٠
خشگل بود ۳ پا۳
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/١٤
٠
٠
بازگرد ای خاطرات کودکی بر سوار اسبهای چوبکی
آتی
آتی
٩٤/٠٤/١٤
٠
٠
خیلی زیبا بود
na3er
na3er
٩٤/٠٤/١٥
٠
٠
قشنگ مخصوصا بیت اخر
پربازدیدتریـــن ها
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

همچون «پلاسکو» میانِ دودها

٩٥/١١/٠٢
آسمانی شدند

به مناسبت شهادت شیرمردان

٩٥/١١/٠٢
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
فراموش شان نکنیم

سوختن یا سوزاندن!؟

٩٥/١١/٠٢
پنجره ی آسمان را می گشایم

آسمان شکستنی نیست

٩٥/١٠/٢٩
تبلیغات
تبلیغات