سربازی مردم کرد!

سربازی مردم کرد!

نویسنده : محمد گنجلو

با عرض سلام خدمت جيمي‌هاي عزيز.راستش نمي‌دانم از كجا شروع كنم، من برج 2 عازم خدمت سربازي شدم الان كه دارم اين مطلب را مي‌نويسم دو ماه گذشته و آموزشي‌ام تموم شده و در مرخصي پايان دوره به سر مي‌برم. راستش مي‌خواستم تجربياتي كه در اين دو ماه بدست آوردم خدمت‌تان بيان كنم.

اول اين‌كه بر مي‌گرديم به سه ماه قبل كه برای سربازي لحظه شماري مي‌كردم و شمارش معكوس را برای خودم شروع كرده بودم، از طرفي استرس داشتم و از طرفي ترس كه نمي‌دانستم آن‌جا چه انتظارم را مي‌كشد، به هر كسي مي‌رسيدم در مورد آموزشي مي‌پرسيدم بعضي‌ها مي‌گفتند بروي مرد مي‌شوي بر مي‌گردي... بعضي‌ها گفتند اعتماد به نفس پيدا مي‌كني، احساس مسئوليت و خيلي چيزهاي ديگر. حتي يادم است يكي گفت وقتي برمي‌گردي از آموزشي 10 تا 15 كيلو وزنت كم مي‌شود! آنجا بهت خوش نمي‌گذره و فلان.

ترس و استرسم روز به روز بيشتر مي‌شد تا اين‌كه شب 31ام فروردين رفتم آرايشگاه موها و ريشم را كه خيلي دوست‌شان داشتم با شماره 4 كه حتي مو تويه دستم به راحتي نمي‌آمد زدم!

آمدم خانه. استرس داشتم زياد، مگر خوابم مي‌برد، همش فكر و خيال. صبح شد، حالا مگر مي‌توانستم با گوشي، اتاقو خانواده‌ام وداع كنم. گوشي‌ام را خاموش كردم، البته شب قبلش به مخاطبين گرامي‌ام گفته بودم قرار است بروم خدمت، با اتاقم وداع كردم، حالا نوبت خانواده بود كه وداع كنم باهاشان. خيلي خودم را نگه داشتم جلوی‌شان...يک خداحافظي مختصر، حتي سعي كردم به چشم‌های‌شان هم نگاه نكنم كه وداعم آسان‌تر باشد.

رفتيم ترمينال... مقصد كجاست؟ تهران  پادگان 01. بعضي دوستان هم دانشگاهي‌ام با من 01 افتاده بودند، اتوبوس حركت كرد،13 ساعت در راه بوديم تا رسيديم تهران و پادگان مربوطه.

بعد از اسم نويسي‌هاي اوليه و تحويل لباس‌هاي رزمي، به آسايشگاه مربوطه فرستادن ما را. شب اول؛ تخت‌هاي  آسايشگاه دو طبقه بود. من طبقه پايين بودم تا سرجايم دراز كشيدم جمله‌اي به چشمم خورد «روزي كه تو توي خونه بودي و زير پتويه گرم، من اين‌جا بودم، حالا تو اينجايي و من زير پتوي گرمم توي خونه»

دو هفته اول واقعا سخت گذشت، حتي بعضي دوستان گرامي در فكر فرار به سر مي‌بردند، صبح‌ها 5 صبح بيدار باش بود و 9 و نيم شب خاموشي، من كسي بودم كه تازه 5 صبح مي‌خوابيدم، باورتان نمي‌شود تا 5 صبح مي‌شد و از خواب بيدار مي‌شديم با خودم مي‌گفتم «اي خدا امروز چه خوابي واسمون ديدن.... خدايا خودت به خير بگذرون»

ساعت 6 و نيم شام مي‌دادند؛ با خودم مي‌گفتم «اي خدا 6 و نيم عصر كجا شام ميدن كه اين‌جا ميدن» البته بعدا فهميدم فقط بيمارستان‌ها هستند كه 6 و نيم عصر شام مي‌دهند»

باورتان نمي‌شود، بعضي دوستانم قبل آموزشي بهم گفته بودند «چشم به هم بزني تموم ميشه» آن‌جا آن‌قدر چشم به هم زدم مگر تمام مي‌شد!

دو هفته اول مرخصي نمي‌دادند از پادگان خارج شويم، آي آن‌قدر سخت گذشت دو هفته اول....

بعد از دو هفته از ساعت4 عصر مي‌توانستيم از پادگان خارج شويم و برويم داخل شهر، البته بايد 9 شب به پادگان خودمان را معرفي مي‌كرديم...

جای‌تان خالي توي اين دو ماه رفتيم جاهاي ديدني تهران مثل: دربند، دركه، پارك دانشجو، پارك ملت، پارك جمشيديه و در انتها ورزشگاه آزادي هم رفتيم كه دربي پايتخت را از نزديك تماشا كرديم. البته ما روبه‌روي جايگاه بوديم بالاي تونل كه بازيكن‌ها مي‌خواستند وارد زمين چمن يا خارج شوند به راحتي مي‌توانستيم ببينيم‌شان كه البته با باخت تيم محبوبم همراه شد .

اين را هم بگویم كه يك روز در راه پارك جمشيديه بوديم كه يكي از پيشكسوتان باشگاه استقلال را ديدم به نام حسن روشن، عرض ادب مختصري با ايشان انجام دادم.

البته خدمت‌تان عرض شود در ماه رجب در مسجد پادگان سه روز معتكف شدم، خيلي خوب بود برای مني كه تاحالا معتكف نبودم، اولين اعتكافم در دوره آموزشي رقم خورد.

بعد از دو هفته سخت گيري‌ها كمتر شد، به روز آخر رسيديم، روزي كه مي‌خواستيم از دوستاني كه دو ماه با هم زندگي كرده بوديم وداع كنيم، وداع سختي بود.

كلا خدمت‌تان عرض شود، خدمت مخصوصا دوره آموزشي خيلي خوب است برای پسرها؛ احساس مسئوليت، اعتماد به نفس، موظف به انجام كاري بودن، سختي كشيدن و جا نزدن در برابر سختي‌ها و ناملايمات، قدر خانواده را دانستن، قدر حرم اما رضا(ع) را دانستن كه منِ نوعي، كم پيش مي‌آمد قبل خدمت، خدمت‌شان برسم و خيلي چيزهاي ديگري كه من از آموزشي ياد گرفتم.

الان هم كه آموزشي‌ام تمام شده نامه امريه‌ام آمده كه ادامه خدمتم همان 19 ماه باقي مانده را در شهر خودم هستم يعني مشهد.

از سربازي نترسيد، سختي لازم است برای پسرها كه در سختي‌هاي زندگي جا نزنند. ممنون كه مطلبم را خوانديد.

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٤/٠٧
١
٠
01 خوبه کهههههههههههه. یکی ا دوستای من آموزشی افتاد تو یه پادگان تو سیستان و بلوچستان وقتی برگشت شکل ملخ شده بود :| کلا تحلیل رفته بود :|
محمد گنجلو
محمد گنجلو
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
٠١ واقعا عالي بود.نسبت به جاهايه ديگه واقعا خوب بود.ممنان نظر دادين
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٤/٠٧
١
٠
01 همون پادگانه است که خیلی با صفاست و اینا؟؟دار و درخت زیاد داره حیاطش؟؟
محمد گنجلو
محمد گنجلو
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
دقيقا همونيه كه گفتين.شما از كجا مي دونين؟؟ البته ممنون بابت نظرتون
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٤/٠٧
١
٠
برادرم برای کارهای بیمه ی سربازی اش یه بار رفته بود همون پادگان تهران و اون تعریف میکرد البته من اسمش رو دقیق نمیدونستم.
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٤/٠٧
١
٠
از یه چیز سربازی که بدم میاد تغییرات بدیه که تو پسرها حاصل میشه اونم به خاطر معاشرت نزدیک با دوستای نابابه! ترک نماز و سیگاری شدن که سوغات سربازیه معمولا!
محمد گنجلو
محمد گنجلو
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
اگه آدم.حواسش به خودشو رفيقاش باشه مطمئن باشين آلوده اين كارا نميشه..ممنون نظر دادين
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٤/٠٧
١
٠
موهات بلند شد یا نه؟ :))) سرباز وطن موفق باشی
محمد گنجلو
محمد گنجلو
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
بلند كه شده ولي نه اونقدري كه دوست دارم...ممنون نظر دادين
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٠٧
١
٠
این سختیا واقعا لازمه ولی مدتش زیاده، دو سااااال!
محمد گنجلو
محمد گنجلو
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
واقعا زياده...به هر صورت ممنون نظر دادين
محمد گنجلو
محمد گنجلو
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
واقعا زياده...به هر صورت ممنون نظر دادين
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٤/٠٧
١
٠
جناب محمد آقا ، بازگشت غرورآفرین شما را به آغوش ملت شریف جیم گرامی میداریم ... :))
محمد گنجلو
محمد گنجلو
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
سپاس گذارم
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٤/٠٧
١
٠
البته شما سپاس گزار هستین گمونم:)
محمد گنجلو
محمد گنجلو
٩٤/٠٤/٠٨
٠
٠
بله درست مي فرماييد
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/٠٤/٠٧
١
٠
نوشته بسیار جذابی داشتین...قسمت تخت هم خیلی جالب .....ممنون در کل عالی بود.:)
محمد گنجلو
محمد گنجلو
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
ممنونم نظر دادين
aassak13
aassak13
٩٤/٠٤/٠٧
١
٠
دو سال از بهترین سالهای عمرم پای سربازی حروم شد
محمد گنجلو
محمد گنجلو
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
آي گفتي داداش...ولي چاره نداريم راه رفتني رو بايد رفت
aassak13
aassak13
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
ولی در بستنی رو باید لیسید
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٤/٠٧
١
٠
اون نوشته زیر تخت خیلی جالب بود!در برابر همه سختی هایی که یه زن توطول عمرش میکشه چیزی نیست به نظرم:)موفق باشید:)
محمد گنجلو
محمد گنجلو
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
ممنون نظر دادين
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/٠٧
١
٠
یادمه ی متنی عم نوشده بودین ک دارین میرین و اینا!چ زود گذش!البته واس شوما ک خیلی دیر گذشده=)
محمد گنجلو
محمد گنجلو
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
سخت بود انصافا...ممنون نظر دادين
Cold
Cold
٩٤/٠٤/٠٧
١
٠
به سلامتی پس آموزشی رو گذروندی :)...جای خوبی افتادی ،از این به بعدشم که مشهدی دیگه خوش به حالته....تنها بدی سربازی همینه که 2 سال عمرت مفت مفت به باد میره وگرنه که سختیاشو اینا همه خاطره میشه...ایشالا 19 ماه دیگه یه مطلب بذاری به اسم دیگه واقعا مرد شدم :)...خسته نباشی
محمد گنجلو
محمد گنجلو
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
نوكرتم دمت گرم نظر دادي
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٤/٠٧
١
٠
سلام:عالی بود.ایزدرحمان نگهدارتان باد
محمد گنجلو
محمد گنجلو
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
ممنون نظر دادين
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٤/٠٨
٠
٠
سلام خواهش میکنم.سلامت باشید
فاطيما
فاطيما
٩٤/٠٤/٠٧
٠
١
پسرا همشون بايد برن سربازي تا طعم دوري از خونه رو بچشن !
محمد گنجلو
محمد گنجلو
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
سخته سخت...ممنون نظر دادين
jalal
jalal
٩٤/٠٤/٠٧
١
٠
چه بگویم که ناگفتنم بهتر است
محمد گنجلو
محمد گنجلو
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
ممنون نظر دادي داداش
H_bavar
H_bavar
٩٤/٠٤/٠٨
١
٠
سلام.نوشته خوبی بود و توصیفات زیبایی از شرایطی که سپری کرده اید داشتید.امیدوارم یک روز در جیم نوشته پایان خدمت شما را بخوانم.موفق و موید باشید.
محمد گنجلو
محمد گنجلو
٩٤/٠٤/٠٨
٠
٠
ممنونم نظر دادين ....خيلي وقت بود دست به قلم نشده بودم
na3er
na3er
٩٤/٠٤/٠٨
١
٠
ایشالله خیلی زودتر از اونی که فکرشو میکنی تموم بشه برات منتظریم روزهای اخر سربازیت برسه بیای واسمون یه نبوووووووووود درست حسابی بکشی
محمد گنجلو
محمد گنجلو
٩٤/٠٤/٠٨
٠
٠
انشاالله كه زودي تموم شه........ممنون نظر دادي دادا
مهدی گنجلو
مهدی گنجلو
٩٤/٠٧/٠٨
٠
٠
سلام محمد جان خوشحالم که داداش گلم واسه خودش و خاندان گنجلو مردی شده ،از مطلب سربازی لذت بردم نميدونستم دست به قلمت خوبه داداشی
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥