3 با بی‌نهایت صفر

3 با بی‌نهایت صفر

نویسنده : نگارا

داشت دفتر مشقش را جمع می‌کرد. چشمش افتاد به روزنامه‌ای که مادر روی آن برای همسایه‌ها سبزی پاک کرده بود. تیترش یک «سه» بود با بینهایت «صفر» جلویش. عدد «سه» ناگهان او را از جا پراند.
- بابا، پس فردا با بچه‌های مدرسه می‌برنمون اردو. سه هزار تومن می‌دی؟
بابا سرش را بلند نکرد. با صدایی آرام گفت: فردا یه کم بیشتر مسافر می‌برم، سه هزار تومن هم به تو میدم.
با وعده شیرین بابا خوابید.

صبح زود، رفت کنار پنجره. پرده را کنار زد. باران ریز و تندی می‌بارید. قطره‌های باران برای رسیدن به زمین مسابقه گذاشته بودند. بند دلش پاره شد: آخه توی این بارون که مسافر سوار موتور بابام نمی‌شه.

اشک توی چشم‌هایش حلقه زد. از پشت پنجره آمد کنار. یک قطره اشک از روی صورتش چکید روی یکی از بینهایت «صفر»هایی که جلوی عدد «سه» رژه می‌رفتند.


برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
maryam
maryam
٩١/١١/١٠
٠
١
اووووووووووووووول
b-bahmani
b-bahmani
٩١/١١/١٠
٠
١
نه آقا قبول نیست،ای ی جا زد من اول شدم!آقا من قهرم.....:(((((
sahar.s
sahar.s
٩١/١١/١٠
١
١
ایشالا سنگ شه تو معده ت! خخخخخخخخ
maryam
maryam
٩١/١١/١١
٠
٠
نه برادر من، قهر نكن بفرما شما بيا اول ما هم ميشيم اول ونيم(بزرگواريم ديگه كاريش نميشه كرد:)))
maryam
maryam
٩١/١١/١١
٠
٠
سحر دادمش به يكي ديگه تو معده اون سنگ ميشه:))))))))))))))))))
maryam
maryam
٩١/١١/١٠
٢
٠
اخي:(((((((((((((اشك در چشمهايمون حلقه زد.
taba_sa
taba_sa
٩١/١١/١٠
٠
٠
به نیت اووووووووولی......:))))))
a_entesari
a_entesari
٩١/١١/١٠
٠
٠
نیتتو خالص کن خانومی:دی
taba_sa
taba_sa
٩١/١١/١٠
٠
٠
می دونستم اول نیستم..... گفتم بگم دورهمیم یه کم بخندیم..... :))))
maryam
maryam
٩١/١١/١١
٠
٠
هنوز نيتت خالص نيست دوست من.
taba_sa
taba_sa
٩١/١١/١٠
١
٠
هیچی نمیتوان گفت جز اینکه افسوس...... :((((((((((
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩١/١١/١٠
١
٠
واقعا قشنگ بود!مرسی
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩١/١١/١٠
٢
٠
زمان الان این دسته از افراد کم نیستن متاسفانه............چیزی جز افسوس نمیتونم بگم
sahar.s
sahar.s
٩١/١١/١٠
١
٠
عاشق این نیات پاکتم!
b-bahmani
b-bahmani
٩١/١١/١٠
٠
٠
ایشاالله او 3هزار میلیارد خرج دکتر زن بچشون بشه!!!!!!.........
نگارا
نگارا
٩١/١١/١١
٠
٠
7 جدشونم مریض باشن تموم نمیشه!!!
a_entesari
a_entesari
٩١/١١/١٠
٠
٠
دلهای پاک این نازنین کوچولوها چه گناهی کرده!
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/١٠
٠
٠
چی بگم...؟
a_entesari
a_entesari
٩١/١١/١٠
٠
٠
افسوس وصد افسوس
Eli-soltani
Eli-soltani
٩١/١١/١٠
٥
٠
پسر گرسنه اش است، شتابان به طرف یخچال می رود... در یخچال را باز می کند... عرق شرم ... بر پیشانی پدر می نشیند... پسرک این را می داند! دست می برد بطری آب را بر می دارد، ... کمی آب در لیوان می ریزد، صدایش را بلند می کند: " چقدر تشنه بودم " ... پدر این را می داند پسر کوچولویش چقدر بزرگ شده است
Caspian
Caspian
٩١/١١/١٠
٠
٠
مرسی ... خیلی تاثیر گذار بود ....... !!!؟!! واقعا خوب بود .... ینی واقا عالی بود ......................
sahar
sahar
٩١/١١/١٠
٠
٠
واقعا تاثیرگذار بود...قلم خیلی زیبایی دارین...ممنون
h_khabazi
h_khabazi
٩١/١١/١٠
٠
٠
واقعا زیبا بود... ولی شما باعث شدی من دوباره به بعضیا فحش بدم... نکنید این کارا رو... اون دنیا گناهش گردن شماست ها... هی احساسات مردم رو در جهت های انحرافی به بازی نگیرید ، بذارید دولت کار خودشو بکنه...
نگارا
نگارا
٩١/١١/١١
٠
٠
که از این بدبختر بشیم!!!به خدا منکه دیگه دارم با تمام وجودم درک میکنم این وضع بد رو آخه چرا؟ما مردم حقمون این نیست بخدا!
mahshid
mahshid
٩١/١١/١٠
١
٠
الهی.......خیلی روم تاثیر گذاشت ممنون
l3igl3oy
l3igl3oy
٩١/١١/١٠
١
٠
سلام خیلی قشنگ بود ممنون
milad85
milad85
٩١/١١/١٠
١
٠
جالب بود
m-nik110
m-nik110
٩١/١١/١٠
١
٠
زیبا بود!دلمان گرفت!ولی گرفتگی اش چاره ساز نیست!
Em Ad
Em Ad
٩١/١١/١٠
٣
٠
خدا باعث و بانیشو لعنت کنه ! حق اینا خوردنی نبود ...! وجدان کجا رفته ؟؟؟
نگارا
نگارا
٩١/١١/١١
١
٠
واقعاااااا!!کم نیستن اینجور آدما و ما هم هیچ کار وافعا نمیتونیم کنیم!!خدا خودش رحم کنه به این بچه ها!!
Em Ad
Em Ad
٩١/١١/١١
١
٠
چرا نشه کاری کرد ؟ نمیخوایم کاری بکنیم وگرنه ...!!!
نگارا
نگارا
٩١/١١/١١
٠
٠
من بلاخره تونستم بیام جیم!!!!
a_entesari
a_entesari
٩١/١١/١١
٠
٠
خداقوت:))))))))))
مجید
مجید
٩١/١١/١١
٠
٠
هی..واسه اونایی که ناشکری میکنند یاد بگیرند
اسمانه
اسمانه
٩١/١١/١١
٠
٠
توی هر جامعه ای هست ...شما به اندازه خودت همت کن که فقر رو ریشه کن بکنی..اندازه خودت درست زندگی کن...این حداقل کاری است که از دست هر کس بر میاد...
پربازدیدتریـــن ها
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
کاش کسی شاملو و فروغ را صدا بزند

در نبودنت

٩٦/٠٥/٢٢
شعری سروده خودم

یک مرد به جا مانده ای از عاشورا

٩٦/٠٥/٢٢
شعری سروده خودم

می نویسم از تو

٩٦/٠٥/٢٢
شیرینی اش را نفهمیدم

اولین حقوق کاری

٩٦/٠٥/٢٢
این روزها همه چیز به تو مربوط است

نامه هایی به همسرم / نامه چهارم

٩٦/٠٥/٢٣
یکی باید بیاید

ویرانه دل ماست

٩٦/٠٥/٢٤
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
تو مکمل منی

بوسه های نگفته

٩٦/٠٥/٢٣
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
عمریست برایت می نویسم

گمنام خاص

٩٦/٠٥/٢٣
فنجان چای

ایهام

٩٦/٠٥/٢٨
شعری سروده خودم

معنی فاصله این نیست که از آنِ همیم

٩٦/٠٥/٢٤
تو دلت چه می خواهد؟

تاوان دلتنگی

٩٦/٠٥/٢٤
حس خوب شعر

شاعرانه ها

٩٦/٠٥/٢٥
ذهن من پر شده است از دیگران

خودم چی پس؟

٩٦/٠٥/٢٣
راس ساعت 8

تردید

٩٦/٠٥/٢٤
خرده شیشه دارند

ارتباط دوستی و آینه های قدی

٩٦/٠٥/٢٦
چند خطی برای امام مهربانی ها

تو هدیه امام خوبم هستی!

٩٦/٠٥/٢٥
تبلیغات