فرزند من... / داستان کوتاه

فرزند من... / داستان کوتاه

نویسنده : Bita_Kh

 در را بست. پشت سرش صدای پاهایش را می‌شنید. می‌شنید که می‌رود. پشت به در تکبه داد. چشمان بسته. گوش‌ها تیز. بگذار آخرین رد از او یادش ماندگار شود. خوب گوش کن. خوب بشنو. خوب به یاد بسپار. شاید دیگر نه بتوان دیدش و شنیدش. صدای بسته شدن در حیاط به گوشش خورد. چندی بعد صدای ماشین و دیگر هیچ. سکوت راه پله‌ها و خانه‌ها. گویی سکوت حتی در لابه‌لای ذرات دیوارها نیز رخنه کرده بود. خلاء، بی حسی، رخوت، بی هیچ پنداری، همچنان به در تکیه داده. او رفته بود. نه. باید به دنبالش می‌رفت. برش می‌گرداند. دست‌های پهن و نیرومند مردانه‌اش را در دستان ظریف خود می‌گرفت. دست در دست هم به خانه او را برمی‌گرداند. او را می‌نشاند. نوشیدنی، خوراکی، هر چه می‌خواست مقابلش می‌گذاشت. در کنارش می‌نشست و خوردن او را تماشا می‌کرد. تماشا می‌کرد، فقط نگاه، بدون پلکی، بدون این‌که حتی لحظه‌ای از نگاه کردن به او غافل شود. موهایش را در دست می‌فشرد. صورتش را دست می‌کشید. نگاه می‌کرد، یکدانه پسرش را، تمام عمر و سرمایه‌اش را، بوته‌ای کاشته به دست خود، پرورده با دل و جان، لحظه لحظه او را پاییدن تا مبادا دردانه‌اش خط و خالی بردارد و آسیب ببیند، زندگیش، بازمانده تمام زندگی‌اش، تتمه عمرش .

باید او را بر می‌گرداند. او را می‌نشاند و آلبوم عکس، آلبوم خاطرات را می‌گشود. صفحه به صفحه عکس به عکس برای او باز گو می‌کرد. زندگی را قصه می‌کرد و دوباره از اول همه چیز را جلوی چشمش می‌آورد. حس اولین باری که او را در آغوش کشید. چشم در چشمش می‌دوخت و توصیف می‌کرد. لحظه‌ای که او را دید دیگر خود را ندید. او نبود، فرزندش بود، زندگی‌اش مانند یک منظومه بر گرد تک ستاره‌اش می‌چرخید. برایش توصیف کند پس از اولین باری که او را دیده بود زندگی در او معنی یافته بود، لحظه در او، عشق در او، عشق مادر و فرزند، بی ریا، پاک، خالصانه، هیچ منفعتی در کار نیست. فقط از خود گذشتن. برایش بگوید وقتی که فهمید دیگر بچه‌ای به غیر از او نمی‌تواند داشته باشد برایش عزیزتر شد. بیشتر معنا پیدا کرد. او محوریت بیشتری یافت. آری قصه باید می‌گفت. قصه شور جوانی که در پای پسر ریخته بود، قصه زن جوانی که با پرورش فرزندش زن بودنش معنا پیدا کرده بود، قصه باید می‌گفت، ترسیم باید می‌کرد، شب‌های تاریک را، در میانه خوابی عمیق که صدای گریه فرزند او را از خواب بیدار می‌کرد، باچشم‌های نیمه باز، دست‌هایش را بر دیوار می‌سایید تا درب اتاق بچه‌اش را یافت کند. او را در آغوش می‌کشید، آرامش می‌کرد، سیرش می‌کرد و خود ... نیمه بیدار نیمه خواب، نیمی در حسرت رخت خواب شیرینی که ترک کرده بود و نیمی در عشق به فرزند.

آری او باید پسر را می‌نشاند و سودای زنی جوان که در راه پروراندن فرزندش سوخته بود را باید قصه می‌کرد. اولین روزی که به مدرسه رفته بود. در آشپزخانه‌ای کوچک در خانه‌ای نه چندان بزرگ. با یک پنجره رو به کوه که پرده‌ای سفید بر آن کشیده شده بود. او کنار میز صبحانه ایستاده بود. بوی چای و نان تازه اتاق را فرا گرفته بود. چایی کنار پولکی و خرما در فنجان، نان پیچیده در میان سفره، او ایستاده بود و بسته‌ای پنیر در دستش. تکه‌ای پنیر بیرون آورد و در ظرف انداخت. صدای دو پا او را برگرداند. همسر و پسرش دو مرد زندگی‌ش به سمت آشپزخانه آمدند، پدر دست بر شانه پسر گذاشته رو به او گفت: امروز من و مادرت برات یه میز صبحانه ویژه چیدیم. ناسلامتی قراره با یه اقای دکتر صبحانه بخوریم.

چشمانش را بست. قطره‌ای اشک از گوشه چشمش جاری شد. قطره‌ای آب از غم و اندوه درونش. آرام به قد دیوار سر خورد و پای در افتاد. چه آرزوهایی، چه فکرها او و همسرش برای آینده تک پسرشان ترسیم می‌کردند. اما حال ... او به تمام آن‌ها پشت کرده بود، رفته بود، می‌گفت باید برود، می‌گفت چاره‌ای نیست، من هم مانند تمام مردم نه فقط فرزند پدر و مادر بلکه فرزند این مرز و بومم. مادر فرزندش را می‌دید و فرزند وطنش را. مادر آینده فرزندش را ترسیم می‌کرد و فرزند آینده مردمش را. و چشم‌هایش را باز کرد. واقعیت را دید. خانه خالی، دیوارها سفید، سرد و سکوت همچنان رخنه کرده. گویی طبیعت هم در حزن فرو رفته و همگام با مردم جنگ زده در خلاء و ناامیدی غرق می‌شد. نه؛ نباید او را برمی‌گرداند. گفتنی‌ها را به هم گفته بودند. چند صباحی درگیری داشتند. گرچه به رفتنش رضایت داد اما در درونش کشمکش بود. بین فرزند و وطن، بین فرزند و نجات مردم از جنگ، می‌دانست که دیگر افرادی هم که به جنگ می‌روند پدر و مادر دارند، غمخوار دارند، عاشق دارند، اما نیمه دیگر... جز فرزند هیچ نمی‌دید. این نیمه پررنگ‌تر بود. این نیمه تاریک‌تر بود .

دست بر دیوار گذاشت و بر خاست. پاهای کرخت را پیش کشید تا برود. برود به کارهای هر روز خانه برسد. چرا باید او را برمی‌گرداند؟ چه می‌گفت؟ پسر چه می‌دانست یک زندگی برای او خرج شده بود، یک زن برای او پیر شده بود، رویای زندگی یک زن در او تعبیر می‌شد. اما او تصمیم خود را گرفته بود. این زندگی را تقدیم وطنش کند. وطنی که زندگی‌ها برای حفظش خرج شد. انسان‌ها در راه آبادی‌اش پیر شدند و رویای زندگی بسیاری از مردمش در او تعبیر شد. وطن مادر ما نیست، وطن فرزند ماست. مراقبت می‌خواهد، عشق می‌خواهد، فداکاری، آبادانی به دست مردمانش. وطن زندگی به ما نمی‌بخشد، زندگی و عمر ما را برای پایندگی خود می‌طلبد، ما همه از بدو تولد مادر هستیم. مادر خاک خود .

مادر درخانه راه می‌رفت، به دنبال کاری می‌گشت. خنده‌ای کوتاه کرد. قطره‌ای دیگر اشک. فرزندی نبود. ریخت و پاشی نبود. چه چیز را جمع می‌کرد؟ چه غذایی برای که می‌پخت؟ فرزندی نبود تا به خوردن آن بپردازد و مادر از تماشایش لذت ببرد. زندگی گویی بی‌فرزند بی‌معنا بود... بی فرزند خود بی‌معنا بود. 

 =================

پی نوشت : خوشحال می‌شم نظراتتون رو بشنوم راجع به دست نوشتم . 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/٠٩
١
٠
عجله نکن!میاد فردا ایشالا=)
Bita_kh
Bita_kh
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
نمی دونستم انقدر باید منتظر بونم :دی
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٤/٠٩
١
٠
سلام ... به خواندن داستان كوتا علاقه زيادي دارم ولي نتوانستم بيشتر از يك پارگراف بخوانم .
Bita_Kh
Bita_Kh
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
چرا دوست عزیز ؟ ضعفش در چس بود ؟... ممنون ازنظرتون
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٤/١٠
٠
٠
سلام ... ضعفي كه نداشت. /// مشكل من اين است كه آنچه را مي‌خوانم براي خودم پردازش مي كنم در دو خط اول بيش از ده تصوير ارسال شد كه بسيار فشورده است و اين فشردگي مخاطب را خسته مي‌كند . اين فشورده سازي دو مشكل ايجاد مي‌كند 1- فردي كه مثل من پردازش تصوير مي‌كنند سريع خسته مي‌شود 2- فردي كه مي‌خوانند و عبور مي‌كنند ولي پايان پارگراف نمي‌توانند حتي يك تصوير واقعي از آنچه خوانده است را به درستي بيان نمايد.... ///
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/٠٩
١
٠
تبریک میگم ورودت ب سایت رو بیتا جان!برای اولین متن ازسالی خیلی خوب بود!ی موضوعی ک هیچ وخ از خاطر این مردم،پاک نخاهد شد!و اما بعد...شاخ و برگ دادن ب نوشته یه هنره!اما بیش از اندازش،خاننده رو دل سرد میکنه.خصوصن در سایت،ک بچه ها متاسفانه از متن های طولانی استقبال نمیکنن!ولی خب ب نظرم خیلی خوب نوشده بودی،توصیفاتتو دوث داشدم.اینکه لحظه ب لحظه رو روایت کردی،خوب بود!منتظر نوشته های بعدیت هسدم.موفق باشی=)
jalal
jalal
٩٤/٠٤/٠٩
١
٠
فیلم شیار 143 با خواندن داستان در ذهنم نقش بست
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٤/٠٩
١
٠
یاد شهدای غواص افتادم... ورودتون رو تبریک میگم به سایت جیم. دیشب توی تخته دیدم که خیلی ذوق دارید :) این خیلی خوبه. امیدوارم نوشته های بیشتری رو بخونیم از شما. ما سعی می کنیم با خوندن و نظر دادن درمورد نوشته های همدیگه کمک کنیم به پیشرفتِ هم توی نویسندگی. در این راستا نکته ای که رفیعه گفت رو تایید می کنم :) / موفق باشید :)
Bita_Kh
Bita_Kh
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
خیلی ممنونم از نظرتون و این که حرفتون رو را جع به نظر دادن راجع به نوشته های هم تایید میکنم ... خوشحال شدم نظرتون رو گفتید
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٤/٠٤/٠٩
١
٠
با عرض تبریک در داستان کوتاه اگر از یک طرح و اکسیون قوی برای مبتدیایی مثل من استفاده بشه داستان جذاب تر میشه و مخاطب و سفت پای داستان نگه می داره اگر برای اولین بار نوشتین جالب بود و چهار چوب داستانی داشت حتما حتما بیشتر بنویسید قلم قوی دارید .مستدام باشید.
Bita_Kh
Bita_Kh
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
ممنونم رفیعه جون ... بله حق با شماست ... یه مقدار توصیفات زیاد بود...ممنون از نظرت
Bita_Kh
Bita_Kh
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
ندیدم فیلمو ... ولی خیلی ممنون از نظرتون
Bita_Kh
Bita_Kh
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
بله خیلی ممنون بابت نظرتون ... من مبتدی تر از شمام بار اولمه که مینویسم ... بازم ممنون
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٤/١٠
١
٠
به خاطر ابراز نظرتان بسیار سپاسگزاریم مام پر درد وطن...مادری شیرزن است. من کامل خوندم متنوتونو.خیلی به دلم نشست.عین حقیقته.خداییش مادر شهدا چه حقی بر گردن ما دارن!!!
Bita_kh
Bita_kh
٩٤/٠٤/١١
٠
٠
بله درسته ... خیلی ممنون از نظرتون
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨