شبی در کوچه‌ای از کوچه‌های شهر

شبی در کوچه‌ای از کوچه‌های شهر

نویسنده : A_paridokht

باز هم یک شب میان کوچه‌های شهر

کودکی دست نیازش را به من آویخت

از دو چشمانش،پلی را سوی چشمانم بنا می‌کرد

خشت‌های درد، با طناب لابه‌ای

می‌زد گره، این کودک بی‌جان

تا که شاید گرده‌ای نور از دو چشمانم به جان گیرد،

تا شود گرما به دستانی که از سرما به هم بسته

یا که یک نانی سر سفره

یا دوای درد هر روزی که مادر را به جان تخت می‌دوزد،

یا که شاید...

من نمی‌دانم....

چه فرقی می‌کند؟

چشمان من خالی است از نور و

دو دستانم همیشه سرد بی‌مهری و

پل‌های امیدش باز می‌ریزد....

فقط یک اسکناس سبز کافی بود

تا که این کودک

که پاهایش درون کفش مردی زود جا کرده

نان گرمی را به دستانش کند مهمان

تا شود لبخند، جاری بر لبان او

حیف، صدها حیف

شرم بر چشمان و بر دستان!

باز در چشمان او من می‌شوم پیدا

زار می‌آید لباس آدمیت

بر تن سنگم.

من چه بی‌اندازه منفورم.

در دهانم پر شده بوی دروغی تلخ:

«دست من خالی است، من فالی نمی‌خواهم»

پول در جیبم به من میخندد از طعنه

دست‌های کودک اما سوی دستانم زند خیمه

گرم بی حد گرم

از نگاهش نور می بارد

از نگاهم شرم!

کاش می‌رفت او ولی،

می‌زند پتکی به من با پاسخ نرمش:

« پیش می‌آید...فال خود بردار... من پولی نمی‌گیرم.»

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/٢٣
١
٠
دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٤/٢٤
٠
٠
مردم شهر ولی چینه ها را کندند....باد هم گم شده است لابه لای هیاهوی غریب آهن...و پر مرغ اساطیر نمی آید هیچ
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٢٣
١
٠
چه تکان دهنده!
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٤/٢٤
٠
٠
بله واقعا تکان دهنده است
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
سلام...بسیار...عالی.،،
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٢٣
١
٠
همین کامنت + لذتی که خوندنش برام داشت. مرسی :)
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٤/٢٤
٠
٠
ممنون از توجهتون
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٤/٢٤
٠
٠
ممنون از توجهتون
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٤/٢٤
٠
٠
ممنون از توجه شمادوست عزیز و همین طور شما استاد گرام
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/٢٤
٠
٠
بسیار بجا؛ من نیز همین نظر
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٤/٢٤
٠
٠
ممنون از توجهتون
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٤/٢٤
٠
٠
تو را شب به عیش و طرب می رود چه دانی که بر ما چه شب می رود . سعدی
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٤/٢٦
٠
٠
ممنون از توجهتون
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
داداشم دوستت دارم

صدایت را هنوز می شنوم

٩٦/١٠/٢٠
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
در لحظه‌ای عاشق‌ات شدم

لحظه های ناب

٩٦/١٠/٢١
خدایا، می‌سپرمش دست خودت

و چه زیباست عالم دلم

٩٦/١٠/٢٠
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
حواستان باشد

آدم های آرام

٩٦/١٠/٢٨
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨