می در ساغر اندازم!

می در ساغر اندازم!

نویسنده : meshkat

خیلی از اختراعات و اکتشافات نتیجه یک جرقه کوچک‌اند، به شرطی که به آن مجال شکوفایی بدهیم. من در زمره افرادی هستم که از کنار جرقه‌ها به سادگی نمی‌گذرم؛ پیرو این طرز فکر خالق جریانات بسیاری بودم که هر کدام به تنهایی مایه مباهات است! پس به گوشه‌ای ازتجربیاتم اشاره می‌کنم باشد که چراغ راه سایرین گردد.

چندی پیش تنهایی در خوابگاه مجالی فراهم کرد تا فارغ ازشیطنت‌های دوران دانشجویی به امور شخصی ازجمله نظافت و بشوی و بساب بپردازم. متوجه شدم حوله لیمویی رنگم چند ماهی ست رنگ آب به خود ندیده! شرمسار و خجل برخاسته و نیت کردم به حدیث «نظافت نشانه ایمان است» جامه عمل بپوشانم. سخت بود ولی از آن‌جایی که کار نشد ندارد، آستین همت را بالا زده، حوله را زیر شیر آب گرفته و رنگ پس دادانش را به تماشا نشستم که شد آنچه شد! جرقه مذکور متولد شد و خلاقیتم را شکوفا کرد؛ پس فرصت را غنیمت دانسته تا گل برافشانم و می در ساغر اندازم؛ البته «گل» اینجا صرفاً به منظور افزایش بار ادبی هنرنمایی‌ام آورده شده و گرنه گل کجا بود توی خوابگاه!

ولی «می» همان آب حوله لیمویی رنگ بود و نقش «ساغر» را هم یک عدد تنگ شیشه‌ای ایفا می‌کرد؛ فقط کمی شکر لازم بود برای تکمیل عناصر نمایشم!

و از آنجایی که در دهه اول محرم به سر می‌بردیم، بهترین زمان برای اجرای سناریوی تازه‌ام بود، چرا که هم اتاقی‌ها تا دقایقی بعد از روضه برمی‌گشتند و دل‌ها آماده بود تا یک لیوان شربت نذری شور و حال‌شان را تکمیل کند! بنابراین به محض ورود دوستان با تنگ شربت کذایی به استقبال‌شان رفتم. شوق و تشکری که در نگاه‌شان موج می‌زد خللی در اراده‌ام وارد نکرد، چرا که معتقد بودم نباید جرقه‌ها را دست کم گرفت؛ بنابراین نقش ساقی را هم شخصاً ایفا کرده، جام های‌شان را پرکردم و نمایش را به سکانس پایانی رساندم. در این میان یکی از دوستان پیاله‌ای دیگر طلب نمود و بدین گونه از طعم مطبوع شربت هم خاطر جمع شدم.

شب را هم با خاطری آسوده سر به بالین گذاشتم چرا که شادمان بودم از توانایی خارق العاده‌ام در زمینه هنر بازیگری و کارگردانی، البته از آنجایی که هرکاری عواقبی هم دارد، فردای آن روز کمی و فقط کمی مهربانی‌ام خدشه دار شد و جوانمردی‌ام زیرسوال رفت، چرا که جمیع هم اتاقیا در بستر بیماری افتادند جز من که تقوا پیشه کرده و می ننوشیده بودم!

===================

پ.ن: بر اساس خاطره یکی از اقوام.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
n_rohani
n_rohani
٩٤/٠٤/٢٩
٠
٠
واقعا واقعیه؟ خیلی هم خوب بود ممنون
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٢٩
٠
٠
بله کاملا، من فقط نوشتمش...مرسی.
فائزه
فائزه
٩٤/٠٤/٢٩
٠
٠
هنر نزد ایرانیان است :||
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٣٠
٠
٠
اونم چه هنری‎;)‎
فائزه
فائزه
٩٤/٠٤/٢٩
٠
٠
:|
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٣٠
٠
٠
چرا؟؟
راتا
راتا
٩٤/٠٤/٢٩
٠
٠
:)))......من هیچ صوبتی ندارم دیگه!
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٣٠
٠
٠
اصلا جای حرف و حدیث نذاشته فامیل من‎;)‎
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٤/٢٩
٠
٠
وای وای خیلی نامردیه این بنده های خدا....خدا از سر تقصراتش بانی امر بگذره ان شالله:)
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٣٠
٠
٠
البته اونام متقابلا از خجالتش دراومدن، آخرشم از هم حلالیت خواستن‎;)‎
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/٣٠
٠
٠
خوابگاه های دانشجویی=مرکز استعداهای درخشان و کشف نوابغ
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٣٠
٠
٠
این جمله رو باید قاب گرفت!
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٤/٣٠
٠
٠
احسنت مشكات عزيز.
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٣٠
٠
٠
ممنون زهرا جان.
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٤/٣١
٠
٠
عالــــــــــــــــــی :) داریم دیگه... دست شما مرسی...جالب بودندی....تشکـــــــــــــرآت(^_^)
meshkat
meshkat
٩٤/٠٥/٠١
٠
٠
ممنونم دنیادیده جان، لطف داری، خواهشات‎:)‎
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
خخخ ... خدایا ... بفرما :))
meshkat
meshkat
٩٤/٠٥/٠٣
٠
٠
دیگه خوابگاهه و هزارجور خلاقیت;)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥