تجارت جهانی

تجارت جهانی

نویسنده : mra

توی پارک زیر سایه درختی نشسته بودم و داشتم بدمینتون بازی کردن ناشیانه دخترها را تماشا می‌کردم که آن مرد آمد. چند تایی چاقوی آشپزخانه دستش بود که گرفت‌شان سمتم و گفت یکی را بخر لطفا. گفتم لازم ندارم. گفت می‌شود دستت را بدهی لطفا. گفتم چپ یا راست؟ گفت همین یکی را لطفا. زمانی پشیمان شدم که کار از کار گذشته بود و آن مرد غلاف مقوایی یکی از چاقوها را در آورده بود و داشت می‌کشید روی موهای دست چپم. حالا ما توی خانه یک چاقوی تازه داریم و روی مچم اندازه یک بیست و پنج تومنی مو ندارد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
jalal
jalal
٩٤/٠٤/٠٦
٠
٠
نوعی کلید اسرار
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/٠٦
٠
٠
خخخخ خیلی خوب قالب میکنن جنساشونو!=))
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/٠٦
١
٠
فکر کردم میخواست رگتون رو بزنه ، اوج هیجانم رو نابود کردین :))))))
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
در لحظه‌ای عاشق‌ات شدم

لحظه های ناب

٩٦/١٠/٢١
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
حواستان باشد

آدم های آرام

٩٦/١٠/٢٨