زورگو / داستان کوتاهی از چخوف

زورگو / داستان کوتاهی از چخوف

نویسنده : Erfan_69

همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي اونا» پرستار بچه‌هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم.

به او گفتم: بنشينيد يوليا. مي‌دانم كه دست و بالتان خالي است، اما رو در بايستي داريد و به زبان نمي‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي روبل به شما بدهم. اين طور نيست؟

- چهل روبل.

- نه من يادداشت كرده‌ام. من هميشه به پرستار بچه‌هايم سي روبل مي‌دهم. حالا به من توجه كنيد. شما دو ماه براي من كار كرديد.

- دو ماه و پنج روز دقيقا.

- دو ماه. من يادداشت كرده‌ام، كه مي‌شود شصت روبل. البته بايد نه تا يكشنبه از آن كسر كرد. همان‌طور كه مي‌دانيد يكشنبه‌ها مواظب «كوليا» نبوده‌ايد و براي قدم زدن بيرون مي‌رفتيد. به اضافه سه روز تعطيلي...

«يوليا واسيلي اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چين‌هاي لباسش‌ بازي مي‌كرد ولي صدايش در نمي‌آمد.

- سه تعطيلي. پس ما دوازده روبل را براي سه تعطيلي و نه يكشنبه مي‌‌گذاريم كنار... «كوليا» چهار روز مريض بود. آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا» بوديد. فقط «وانيا» و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌ها باشيد. دوازده و هفت مي‌شود نوزده. تفريق كنيد. آن مرخصي‌ها، آهان شصت منهاي نوزده روبل مي‌ماند چهل و يك روبل. درسته؟

چشم چپ يوليا قرمز و پر از اشك شده بود. چانه‌اش مي‌لرزيد. شروع كرد به سرفه كردن‌هاي عصبي. دماغش را بالا كشيد و چيزي نگفت.

-  و بعد، نزديك سال نو، شما يك فنجان و يك نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد. فنجان با ارزش‌تر از اين‌ها بود. ارثيه بود. اما كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حساب‌ها رسيدگي كنيم و... اما موارد ديگر... به خاطر بي‌مبالاتي شما «كوليا» از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. ده تا كسر كنيد... همچنين بي‌توجهي شما باعث شد كلفت‌خانه با كفش‌هاي «وانيا» فرار كند. شما مي‌بايست چشم‌هايتان را خوب باز مي‌كرديد. براي اين كار مواجب خوبي مي‌گيريد. پس پنج تاي ديگر كم مي‌كنيم... در دهم ژانويه ده روبل از من گرفتيد...

يوليا نجوا كنان گفت:

- من نگرفتم.

- اما من يادداشت كرده‌ام... خيلي خوب. شما شايد... از چهل و يك روبل، بيست و هفت تا كه برداريم، چهارده تا باقي مي‌ماند.

چشم‌هايش پر از اشك شده بود و چهره‌عرق كرده‌اش رقت‌آور به نظر مي‌رسيد. در اين حال گفت:

- من فقط مقدار كمي گرفتم... سه روبل از همسرتان گرفتم نه بيشتر.

- ديدي چه طور شد؟ من اصلا آن سه روبل را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا كم مي‌كنيم. مي‌شود يازده تا... بفرمایيد، سه تا، سه تا، سه تا، يكي و يكي.

يازده روبل به او دادم. آن‌ها را با انگشتان لرزان گرفت و توي جيبش ريخت و به آهستگي گفت: متشكرم.

جا خوردم. در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق و پرسيدم:

- چرا گفتي متشكرم؟

- به خاطر پول.

- يعني تو متوجه نشدي كه دارم سرت كلاه مي‌گذارم و دارم پولت را مي‌خورم!؟ تنها چيزي كه مي‌تواني بگويي همين است كه متشكرم؟!

- در جاهاي ديگر همين قدرهم ندادند.

- آنها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب. تعجب ندارد. من داشتم به شما حقه مي‌زدم. يك حقه كثيف. حالا من به شما هشتاد روبل مي‌دهم. همه‌اش در اين پاكت مرتب چيده شده، بگيريد... اما ممكن است كسي اين‌قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صداي‌تان در نيامد؟ ممكن است كسي توي دنيا اينقدر ضعيف باشد؟

لبخند تلخي زد كه يعني «بله، ممكن است.»

به خاطر بازي بي‌رحمانه‌اي كه با او كرده‌ بودم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غير منتظره بود به او پرداختم. باز هم چند مرتبه با ترس گفت:

- متشكرم. متشكرم.

بعد از اتاق بيرون رفت و من مات و مبهوت مانده بودم كه در چنين دنيايي چه راحت مي‌شود زورگو بود.

(آنتوان چخوف)

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٠٨
٠
٠
مرسی بابت این داستان، برای من تجدید خواندن خوشایندی بود.
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٤/٠٨
١
٠
واقعا داستاناي چخوف خوندنيه :) مرسي:))
Erfan_69
Erfan_69
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
ممنونم
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/٠٨
٠
٠
چخوف!ب واسطه خاهرم،چن تا از داستاناشو خوندم.فوق العادس^__^
Erfan_69
Erfan_69
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
همینطوره
Mehran
Mehran
٩٤/٠٤/٠٨
٠
٠
عالي
jalal
jalal
٩٤/٠٤/٠٨
٠
٠
جخوف متبحر در داستان کوتاه و گاهی داستانهایش زیرکانه ناتمام می مانند
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٤/٠٨
٠
٠
سلام:خیلی خوب بود.پایداروخرسندباشید
Bita_Kh
Bita_Kh
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
بسیار بسیار زیبا بود ممنون
Erfan_69
Erfan_69
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
ممنونم
o_edman
o_edman
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
اول از همه مرسی از چخوف، و دوم از همه مرسی از شما آقا عرفان. خوش سلیقگی به خرج دادین :))
Erfan_69
Erfan_69
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
از تک تک دوستان بابت نظراتشون ممنونم
Erfan_69
Erfan_69
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
خوهش میکنم.لطف دارین
na3er
na3er
٩٤/٠٤/٠٩
٠
١
واقعا چقدر راحت میشه زور گو بود!!!
Erfan_69
Erfan_69
٩٤/٠٤/٠٩
٠
٠
بله گاهی البته
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤