حواسم بهش نیست

حواسم بهش نیست

نویسنده : r_zeyghami

رفته بود بازار خرید، وقتی از راه رسید صدایم زد که بروم پیشش توی آشپزخانه. من هم مثل همیشه سر گرم چت کردن بودم و فقط می‌گفتم: دستم بنده؛ کار دارم. چیه؟بگو مامان.

او اصرار داشت بروم توی آشپزخانه و می‌گفت بیا دخترِ مامان کارت دارم. و من مثل همیشه عصبی شدم که کارش را نمی‌گفت و فقط می‌گفت بیا توی آشپزخانه. با هزار تا غر‌غر زیر لب گفتم: اومدم.

رفتم توی آشپزخانه...

- چیه مامان؟ خوب حتما باید بیام اینجا؟ حالا اومدم چیه؟

- تو چرا همیشه ناراحتی؟ اینا همش از اون گوشیه توی دستته، یکسره لاین و وایبر و وای فای آخرشم بی حوصلگی و ...

- مامان نمیگی چیکارم داری برم.

آهی کشید و گفت: باشه پس گوش کن. این ماکارونی ها رو میذارم تو این کابینت کنار گاز، اینم حبوبات و یکم تنقلات، میذارم توی کمد زیر سماور، برای وقتی که من نیستم برای خودتون غذا خواستی درست کنی جای اینا رو یادت بمونه، اگر بلد نبودی زنگ بزن به خاله. مامان جان، تو نبود من، تو مامانِ خواهر و برادرتی، مواظب بابات باش.

اشک توی چشم‌هایم جمع شد و بغض راه گلویم را بست، نمی‌توانستم چیزی بگویم. فقط با خودم گفتم مامان داره وصیت... نه نه زبونم لال. زل زده بودم به مامان و فقط فکر می‌کردم به این که اگر یک روز مامان نباشد من چه خاکی توی سرم کنم؟ وای چقدر مامانم را دوست داشتم و حواسم بهش نبوده.

- عاطفه؟ مامان جان؟ حواست کجاست؟ گوشیت داره زنگ میزنه.

- ولش کن مامان (گوشی‌ام را قطع کردم) چرا این‌جوری حرف می‌زنی مامان؟ من بدون شما می‌میرم، این حرفا رو نزن.

- عاطفه جان یک سفر۷ روزه که بیشتر نیست، می‌رم و زود میام، قربون دختر مهربونم برم.

- وای اصلا یادم نبود، باشه سلام منو به آبجی آتیه برسونین.

مامانم داشت می‌رفت سفر اما من آن‌قدر غرق دنیای مجازی بودم، یک لحظه فکر کردم دارم برای همیشه او را از دست می‌دهم. چقدر خوب بود که مامانم هنوز بود. گوشی‌ام را گذاشتم کنار و پریدم توی بغل مامانم.

- مامان فقط زود برگرد

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/١٣
٢
٠
مادر زیباترین شعر خدا
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
و کامنت شما بسیار زیبا.ممنون که خوندین
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٤/١٣
١
٠
آیا یکسره با کله تو موبایل بودن کار درستیست؟؟
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
آیا کار خوبیست؟
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
آقا نقی نگو نگین نگو ...دیگه کلم تو گوشی نیس
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
آیا زندگی روحی بدون خانواده ...کاره درستیست؟
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
آقا ضعف روزه منه برده بود یک چیزی نوشتم شما کوتاه بیا و به بچگیمون از ما بگذر
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
امیدوارم این مطلب بازدید زیادی داشته باشه,بلکه تلنگری بشه..
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٤/١٤
٠
٠
بله،من به همین خاطر این مطلب رو نوشتم،حس کردم کمی از خانواده مخصوصا مادر دور شدیم،البته نه از لحاظ مکانی بلکه از نظر احساسی.ممنون از توجه شما
z_taherian
z_taherian
٩٤/٠٤/١٣
٠
٠
ایشالله خدا مامانتو برات نیگه داره
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٤/١٤
٠
٠
ممنونم دوست خوبم:-) هم چنین مامان شما ان شاالله زنده باشن
kiyan_t
kiyan_t
٩٤/٠٤/١٤
٠
٠
کنار مادر بودن بهترین حس دنیاست
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٤/١٤
٠
٠
بله موافقم.البته اگر کنار مادر باشیم و حواسمون بهش باشه.ممنون که خوندید
varasteh
varasteh
٩٤/٠٤/١٤
٠
٠
سلام متنتون خیلی خیلی خیلی خوب بود. ایشالله تا هستن قدرشون رو بدونیم.
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٤/١٤
٠
٠
سلام.ذوق کردم!واقعا خوشتون اومد?خوشحالم.مرسی از نظرتون
g_rezaei
g_rezaei
٩٤/٠٤/١٤
٠
٠
عالی
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٤/١٤
٠
٠
عالی خوندی دوست خوبم
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠٤/١٧
٠
٠
عالیییییی ^___^ بدون هیچ گونه نصیحتی با یک متن ملموس تلنگر فوق العاده ای زدید. خیلی خوب بود :)
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٤/١٧
٠
٠
خوشحالم که اینو میشنوم.مرسی از نظرت دوستم
پربازدیدتریـــن ها
داستان کوتاه

من یک دختر رنگی رنگی هستم!

٩٦/٠٤/٢٩
شعری سروده خودم

وقتی که دلت...

٩٦/٠٤/٣١
از حسرت هایمان می نویسم

نامه هایی به همسرم / قسمت اول

٩٦/٠٥/٠١

چه حسی تو عمق موهامون!

٩٦/٠٥/٠٢
از قیمت پیاز تا ژن خوب

اونایی که ژن خوب ندارن نیان پیج من، مرسی اه!

٩٦/٠٥/٠٤
امان از روزی که دلمان یخ بزند

سرد نباشیم

٩٦/٠٤/٣١
قول بده جز من نخواهی

ما مردها از یک بیماری رنج می بریم

٩٦/٠٥/٠٤
همه خوبن، دولت بده

رابطه دولت و کودک آزاری چیست؟

٩٦/٠٤/٢٩
رابطه های نیمه تمام

ترس از تنهایی

٩٦/٠٤/٣١
چقدر به هم می آمدیم

شال گردن

٩٦/٠٥/٠١
روز آف؛ بهترین روز هفته

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت هفتم

٩٦/٠٤/٣١
من اهل بازی نیستم و تو خود خوب این را میدانی

دیر آمدی...

٩٦/٠٤/٢٩
شعری سروده خودم

یهو یک عده دختر آفریدند

٩٦/٠٥/٠٤
شعری سروده خودم

نو به بازار آمده...

٩٦/٠٤/٢٩
می گذارم همه چیز از دست برود

ترس از دست دادن

٩٦/٠٤/٣١
در حسرت زندگی بنجامین باتن!

معضلی به نام چاقی

٩٦/٠٥/٠٣
اصیل و گس

خرمالوی من

٩٦/٠٥/٠٤
راز قدرت پدرها

در پیرژامه پدری

٩٦/٠٥/٠١
با حوصله و امید

مرداد را باید سرفرصت زندگی کرد

٩٦/٠٥/٠٣
ترس متفاوت من

دختری که دیوانه وار از پروانه می ترسد

٩٦/٠٥/٠٣
تبلیغات