«انتشاری» در صف انتشار...

«انتشاری» در صف انتشار...

نویسنده : میرزا

نمی‌دانم کارخانه ذوب آهن را از نزدیک دیده‌اید یا نه؛ یا این‌که لا‌اقل از کنار آن رد شده باشید. اما مطمئناً «محمد عبداالهی» و یا خانم «الهام» دیده‌اند؛ و یا شاید «کامران شمشیری»، زمانی که محصلِ شهرضا بوده و قصد دیدار از اطراف و اکناف را داشته و خواسته از فضای دلچسبِ شهر «چمگردان» و «زاینده‌رود» دیدن کند، از کنار آن گذشته باشد. قسمتی دارد به نام «کُک‌سازی». این قسمت دودکش طویلی دارد که از جادۀ کناری هم پیداست و چنان دود غلیظی از آن خارج می‌شود که آسمانِ آبیِ «زرین شهر» و شهرِ «زاینده رود»، از این دود کدر می‌شود؛ و حتی قسمتی از آسمانِ «باغبهادران» هم از این نعمت بی‌بهره نمی‌ماند. این پاراگراف را بسپارید به خاطر که قسمتی از آن جزء ارکان اصلی ماجراست.

*

عصر که بر می‌گشتم، صدایی از داخل آپارتمان می‌آمد که مرا در جا میخکوب کرد...

روز اول ایستاده بود کنار در ورودی و تکیه داده بود به دیوارِ تازه رنگ شده. احتمالا باید مهمان این شهر باشد که باز هم کارش توجیه نمی‌پذیرد. نمی‌دانم سیگارش چه مارکی بود، اما هر چه که بود، چنان دود غلیظی داشت و چنان در فضا منتشرش می‌کرد، که مثال این دود، حتی از دودکش کک‌سازیِ ذوب آهن هم خارج، و این چنین در فضا منتشر نمی‌شود، آن هم در محل گذر! خوب که نزدیک‌تر شدم، دیدم مولدِ این دودِ غلیظ، کسی نیست جز «انتشاری»!

انتشاری، همسایه طبقه همکف است. تقریبا پنجاه سال سن دارد، اما هنوز اندر خم کوچه پس کوچه‌های تجرد می‌پلکد. طبق اخبار وارده، اعتقادی به جنس مخالف ندارد. با هیچ کدام از همسایه‌ها ارتباط چندانی ندارد. ارتباط چندان که می‌گویم، بسنده می‌شود فقط در حد یک سلام و تعارف معمولی و گذر از کنار شخص مورد نظر. زیاد در ساختمان دیده نمی‌شود. صبح که می‌شود، درِ فولادیِ مقابلِ درِ چوبی‌اش را محکم می‌بندد و شب‌ها هم پشت همان درِ فولادی‌ست. قبوض آب، برق، تلفن و گازش را زودتر از همه بر می‌دارد که مبادا کسی رقم درج شده در زیر آن‌ها را بخواند. اما هر چه که بود، دوباره شروع کرده بود به فعالیت و می‌توانست از باب احترام به میزبان، پشت همان در فولادی بماند و این دود غلیظ را همان پشت منتشر کند.  

روز دوم هم همان‌جا دود می‌کرد. روز سوم با فشار بیشتری دود را به بیرون انتشار می‌داد و به همین منوال، روز چهارم! انتشاری‌ای که هیچ‌کس نمی‌دیدش، در این ایام، هر روز در انظار بود و دقیق هم مثل همان کک‌سازی؛ و من هم هر صبح، به محض خروج می‌دیدمش. پچ‌پچ‌های خانم‌های همسایه هم آدم را دیوانه می‌کرد.

روز پنجم طاقت نیاوردم و در حین خروج، بعد از سلام و تعارفات مرسوم، چون میزبانی‌اش را نپذیرفته بود، حداقل من به تکیه کلامی مهمانش کردم که: «کتب علیکم الصیام کما کتب علی الذین من قبلکم... یا اگه واقعاً نمی‌تونی، پشتِ همون در فولادی بهترین جاست برای انتشار!». انتشاری که معلوم بود چیزی سر در نیاورده، سری تکان داد و پرسید: «چی‌چی؟»، و من هم با یک کلمه «هیچی!» مهمانی‌ام را تکمیل کردم و رفتم دنبال کارم.

عصر که بر‌می‌گشتم، صدایی از داخل آپارتمان می‌آمد. نزدیک‌تر که شدم، صدا واضح‌تر شد و مرا در جا میخکوب کرد. «حق است لا‌ اله ‌الا الله، محمد است نبی و علی‌ست ولی‌الله». تابوتی سر دست همسایگان در حرکت بود. از در اصلی که خارج شدند، با فهمیدن ماجرا، تا دمِ نعش‌کش همراهی‌اش کردم و آیه 183 سوره بقره را زیر لب زمزمه می‌کردم.

و امروز تمام قبوض انتشاری، تنها قبوض باقی‌مانده است که به لوله‌هایِ گازِ کنارِ دیوارِ تازه رنگ شده ساختمان آویزان است و ارقام آن هم در بین تمام همسایگان منتشر شده است.

(میرزای اصفهانی/ 30 خردادماه 1394 خورشیدی)

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
آتی
آتی
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
جالب بود ......... ممنون جناب میرزا
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
سلام؛ خیلی خوش اومدید خانم. خواهش می کنم، تشکر می کنم بابت وجود و حضور شما.
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
آخی. خدا رحمتشون کنه. چه حسی داشتین جناب میرزا وقتی فهمیدین فوت شدن ؟
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
سلام؛ خوشحالم بعد از مدت ها که دوباره زیارتتون می کنم، خیلی خوش اومدین. طبیعتا همسایه بودیم و با وجودی که خیلی هم دم خور نبودیم، اما، خب مرگ همسایه هم مثل مرگ نزدیکان دردناکه، نه به اون شدت، ولی خب انسان با همسایه هم یه حس نزدیک داره... خیلی لطف کردین که نظر ارزشمندتون رو بیان کردین.
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
خیلی متشکرم جناب میرزا. منم خوشحالم سعادت حضور کنار دوستان جیمی رو دارم. خدا رحمتشون کنه گاهی خیلی زود دیر میشه. مطلبتون عالی بود.
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠١
١
٠
خواهش می کنم، منم خوشحالم که شکر خدا همه چیز بر وفق مراد شده و هستین، و کامنتای دوست داشتنی و ارزشمندتون رو در ذیل مطالب می بینم. بازم ممنون.
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
یه سوال؟ یعنی میدونسته میخواد بمیره و از بی اعصابی سیگار میکشیده؟!
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
سلام؛ ممنون و مخلص آقای فروزان، به خاطر وجود و حضور، کلیت کار دستتون اومد؟ یعنی متوجه شدید که متن روایتگر چه ماهی ست؟
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
می دونم که خیلی خسته میشین و خیلی زحمت می کشین، به همین خاطر از همین تریبون از شما تشکر می کنم و امیدوارم خدا اجرتون رو بده! طاعاتتون قبول!
سیده نعیمه زینبی
سیده نعیمه زینبی
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
چی شد که مرد؟ دلمان برای همه مردهای تنهایی که به زن ها روی خوش نشون نمی دن و تند و تند سیگار دود میکنن سوخت ! خدا همه رفتگان رو بیامرزه که معلوم نیست خودمون کی میهمان این خوان الهی بشیم :) ممنون از شما جناب میرزا با این توصیفات خوبتوناز متن لذت بردم.
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
سلام؛ خوش اومدین. مرگ دست خداست دیگه، خصلتی که دارم اینه که مخاطب رو به حال خودش رها نمی کنم و مسائل این چنینی رو مجهول نمیذارم. بر اساس قرائن در متن، مانور صرفا روی موضوعی بوده که میذارم ببینم خودتون متوجه میشید یا نه، خیلی افتخار دادین بانو، طاعات قبول!
سیده نعیمه زینبی
سیده نعیمه زینبی
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
دو تا موضوع هست که از متن استخراج میشه: یکی قضیه دودکش بودن این بنده خدا که درست مثل دودکش های کارخانه به اطرافش اسیب میزنه. دوم اینکه توی ماه مبارک رمضان برخلاف سایر زمانها سیگارش رو علنی می کشیده !
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
بله، دودکش بودن که تشبیه بود و برای تزئینات و مفهوم دریافتی درست بود. مانورم روی موضوع دوم بود که به درستی هم اشاره کردید. و کد های اون هم در متن موجوده که کار رو فراتر از علنی بودن می کنه: تکیه داده بود به دیوار تازه رنگ شده، هیچ کس نمی دیدش، احترام به میزبان، دوباره شروع کزده بود به فعالیت و مهمتر «کتب علیکم الصیام».
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
عجب داستانی داشتین میرزا ... از همه نظر عالی بود ... و چه پایان جالبی داشت
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
سلام؛ خوش آمد میگم به حمید بزرگواری :) خیلی لطف کردی برادر تشریف اوردی، طاعاتت قبول و مخلص آدمای بامرام!
Cold
Cold
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
شاید اونجا وامیستاده و میکشه که یکی ازش دلیل بپرسه ،یکی باهاش هم صحبت بشه ،شاید میدونسته داره میمیره و میخواسته دم آخری دردشو به یکی بگه....که شاید هیشکی ازش نخواسته دردشو بگه :(...مرسی استاد
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
سلام محمد حسین جان؛ خوش اومدی؛ از این نگاه شاعرانه‌ت لذت می برم. فدای مرامت.
Cold
Cold
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
البته متوجه شدم منظورتون علنی سیگار کشیدنش تو ماه رمضان بوده...چون اونجا نوشته بودین "احتمالا باید مهمان این شهر باشد"...که ینی شاید مسافر باشه و بخاطر همین روزه نیست که بعدش خودتونم گفتین البته کارش توجیه نمیپذیرد...خواستم از یه زاویه دیگه هم به عمل اون شخص نگاه کنم :)) فدای معرفت شما..
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
ممنون محمد حسین جان، خوب از متن نکاتی استخراج کردی، تحلیلت رو می تونی در مورد این جمله هم بگی بدون اینکه سوالی بپرسی: «اما هر چه که بود، دوباره شروع کرده بود به فعالیت و می‌توانست...»، اون وقته که زاویۀ دید شما هم متغیر میشه.
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
فکر میکنم خودکشی کرده باشه ؟درسته جناب میرزا ؟ چه تقابل جالبی انتشاری و منتشر شدن دود سیگار ! و چه شخصیت مرموز و فوق العاده ای ! واقعی که نبود ؟! واقعا زیبا بود. لذت بردم .ممنونم . ایام به کام :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
سلام؛ خوش اومدی خانم یزدی، نه خودکشی نبوده، باید با تامل بیشتری مطالعه می فرمودین :) بله سعی کردم فامیلش رو به خیلی از موارد در متن ربط بدم. واقعی بود، شرح واقعه کردم به سبک داستان. منم متشکرم از لطف همیشگی تون :)
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
سلام جناب میرزا.چشم دوباره مطالعه میکنم این بار با دقت :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
علیکم السلام؛ لطف می کنی خانم یزدی، متشکرم :)
Mehran
Mehran
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
نميدونم چرا ولي هميشه فكر ميكنم آدمايي كه تو اين سن تنهان گذشته ي عجيب و غريبي داشتن
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
عجیب آقا، عجیب واقعا! ولی من خودم با خیلی هاشون دم خور بودم، اما فلسفۀ تجردشون رو هیچ وقت کشف نکردم.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
:) روحش شاد ، هرکه آمد به جهان اهل فنا خواهد بود آنکه پاینده و باقی است خدا خواهد بود !
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
فدای آقای مهندس :)...بله، خدا رحمتش کنه!... افتخار دادید آقای بهمنی! چقدر عالی کل مطلب رو در این بیت اوردید. لطف کنید "بهمنی مثل بهمن" رو هم سری بزنید و آپی بکنید.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
سلام جناب میرزا ، انشاا… از پسفردا امتحانام تموم میشه آپش می کنم :) … . مرسی که میاین خونمون
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
علیکم السلام مهندس جان؛ به امید خدا که در امتحانات موفق بشی! این چه حرفیه؟! من مخلصتم :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
سلام؛ پاراگراف اول متن کار خیلی جالبی بود. خیلی خوشم اومده باید امتحانش کنم! / گویا خیلی از کارش ناراحت بودین. این روزا از این صحنه ها زیاد شده ولی حتی می ترسیم که چیزی بگیم! کسی که مراعات بقیه رو نکنه، مخصوصا اگه بدونه که کارش اشتباهه، واقعا باید باهاش برخورد کرد... فک کنم کلا با همه سر لج داشته! هم ازدواج نکردنش، هم سیگار کشیدنش در ملا عام تو ماه رمضون... یحتمل با خدا هم لج داشته!! / ممنون، توصیفاتتون عالی بود. هنوز هم اندر کف پاراگراف اولم! :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
و علیکم السلام؛ افتخار دادین خواهرم! یعنی شما بدون مقدمه چینی، لپ مطلب و آنچه که قصد بیانش رو داشتم با استفاده از کدها دریافت کردید. سر تعظیم... بله، حس کردم که باید بهش بگم، چون علنا داشت موردِ لج با خدا را هم علنی می کرد و من اینو از رفتارش هم درک کرده بودم. ممنون از وجود و حضور شما خانم باباپور :)
sepide
sepide
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
سلام!من نفهمیدم!!انشالله یه دور دیگه میخونم دوباره نظر میدم!!
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
و علیکم السلام؛ اشکال نداره، خودتون رو اذیت نکنین :)
sepide
sepide
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
الان یعنی قطع امیدکردین از فهمیدنم؟؟؟خخخخخخ
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
نه، اختیار دارین، نفرماین! گفتم که روزه هستین، خودتون رو اذیت نکنین.
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
خدایش بیامرزد!...اما فک نمیکنم باید قضاوت کنیم راجبش.اینکه در ماه رمضان علنی سیگار میکشیده،درست!اما شاید ی مشکلی داشده ب هرحال ک نتونسته روزه بگیره و شاید توی خونه عم واسش مقدور نبوده سیگار بکشه ب هر علتی!و این طور ک از متن برداشت کردم،پشت در میکشیده سیگارشو خدابیامرز!ینی در وقایعی ک احتمال میداده کسی نباشه و حالا ب طور اتفاقی شاید یکی دونفر از اونجا عبور میکردن!
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
خدا رحمتش کنه! ممنون رفیعه خانم! اینقدر از قضاوت کردن بیزارم و اینقدر در این متن سعی کردم که اینطور نشه! به همین خاطر من کدهایی رو که به این نتیجه برسید (که قضاوت نکردم) رو بهتون دادم. راستی بهتون گفته بودم که این آواتارتون خیلی بهتر از همه بوده؟ :)
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
درست میفرمایید استاد=) ولی خو من میگم کی از دل اون بنده خدا خبر داره غیر از خودِ خدا؟؟ / ممنونم.نظر لدفتونه.ولی اواتارهای قبلی رو واس اینکه حداقل ی لبخند ب روی لبان بقیه بشینه،میذاشدم!ولی مثه اینکه همه بیزار بودن ازش!خخخخخ
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
گاهی رنگ رخساره و اعمال و حرکات، نشان می دهد از سر درون! آواتارتون هم خیلی خوبه و عوضش نکنید :)
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
بله!گاهی...چشوم=)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
چشمانتان همیشه روشن بانو :)
H_bavar
H_bavar
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
سلام.خدایش بیامرزد ...
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
و علیکم السلام و طاعاتتون قبول. خیلی خوش اومدین آقا :)... انشالا که خدا اول از همه در مسیرمون قرار بده و بعدش هم همۀ رفتگان خاک رو رحمت کنه. مرسی که حضور داشتین :)
naser_j
naser_j
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
مرسی که دغدغه دین داری و دغدغه ها تو می نویسی
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
من مخلصم؛ دغدغۀ دین که وظیفۀ هر مسلمونیه. مرسی که اومدی :)
مهسـآ
مهسـآ
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
خدا بیامرزشون....
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
ان شاءالله! ممنون از وجود و حضور شما مهسا خانم.
a_entesari
a_entesari
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
یاد همسایه مون افتادم که از اواخر فروردین به حالت کما رفتن و با پدرومادرم همسایه ی سی و خرده ای سالِ بودن و پدر یکی از هم بازی های بچگیم:(
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
خیلی خوش اومدین خواهرم. افتخار بزرگی ست حضور شما و اینکه شرمنده اگه ناراحتتون کردم. طاعاتتون قبول و روزگارتون هم بر وفق مرادتون باشه!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
خوشم اومد... خیلی استاندارد به شیوه یک اصفهانی نکته سنج و ظریف بین(و البته حاضر جواب!) مطلب خیلی خوبی نوشتین. بله من بارها دیدم و عکاسی هم کردم از اون عمارتِ دودزای شما! یادش بخیررررر ... :-))
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
من مخلصم آقا؛ همین که مقدار ناچیزی از خاطرات رو برای شما زنده می کنم، بازم خدا را شاکرم و خوشحالم شاد میشین. نیمه ای از اون کامنت هم که متوجه نشده بودید، همین بود.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
خلاقیت و حوصله شما در نوشتن رو دوست دارم و برای همین هم هست که داستانهاتون جذاب شدن اخیرا بنظرم. مرسی جناب میرزای اصفهانی :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
بانو قاسمی! خیلی خوش آمدید. نماز و روزه هاتون قبول حق! افتخاریست برای میرزای اصفهانی حضور شما. لطف کردید :)
Elham_n
Elham_n
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
سلام وای دیر خوندم چقد ذوق کردم اسم منم تو متن بود / خدا بیامرزتش / پس کک سازیه ساختمان شما تعطیل شد خدا کنه کک سازی همسایه ما هم (ذوب آهن ) رحمی به ما بکند باز شهر ما(باغبهادران) حال وروزش از زرین شهر وچمگردان بهتره/ سعی می کنم دقتی که شما در نوشته هاتون به کار میبرید من هم در نوشته هام استفاده کنم
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
و علیکم السلام همشهری، اشکالی نیست؟ مهم اینه که قدم رنجه فرمودین بانو! من اصفهانم، اما یکی از دختر عمه هام باغبهادرانه. شما لطف دارین، بنویسید تا ما هم لذت ببریم :)
na3er
na3er
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
سلام دادا.میگما جخ خب بوداا ولی یه نکته منو به فکر برد، یکی از فروع دینمون که این روزها خیلی کم بهش پرداخته میشه(امر به معروف و نهی از منکر) روزه خواری عملی منکر و حرام در دین مبین اسلام محسوب می شه و از اونجایی که (نهی از منکری که حرام است، بر مسلمان واجب است)بهتر میدیدم که خیلی واضح به اقای انتشاری میگفتین که با این عملشون رسما مرتکب فعل حرام میشن،و نه بصورت ایه ای از قران کریم و جمله ای کاملا در لفافه ،چون همونجور که از داستان شما پیداست اون مرحوم اصلا منظور تکیه کلام شمارو نفهمیده بوده... ولی از نوع داستانتون خوشم اومد.ممنون
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠٢
٠
١
علیکم السلام دادا ناصر؛ چیطوری شوما؟ خُبین؟ خیلی خوش اومِدی. امر به معروف و نهی از منکر دو تا از فروع دینمون هستند، اما از بس با هم بکار برده شدند، شدند یکی (شوخی بود!) و اما سوال: شما فکر می کنید اینگونه افراد واقعا مطلع نیستند؟ یقینا بلدند که کجا، چه خبره! آیۀ قرآن رو متوجه نشد، اما از اصل و ریشۀ کار مطلع هستند، و مطمئنا اون قسمتِ در لفافه رو هم ایشون متوجه شدند. یعنی با قرائن و ماهی که در اون قرار داشتیم و طرز برخورد من، حتما متوجه اون قسمتِ در لفافه شدند. و با شناختی که من نسبت به همسایگان این طرف و اون طرف دارم، قطعا کسانی هستند که این موضوع رو گوشزد کردن. واقعا افتخار دادین آقا، قدم روی چشمِ مجازی من گذاشتید :)
na3er
na3er
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
سلام مجدد خدمت میرزای اصفهونی خودمون راستشو بخواین جوابتون منو راضی نکرد، یعنی فکر میکنم این نوع طرز فکر یه جور توجیح یا بهونه ست،از اون نوع بهونه هایی که متاسفانه خودم و خیلی های دیگه هم گهگاهی در زندگی مون میاریم تا از زیر بار امر به معروف و نهی از منکر شونه خالی کنیم موفق باشید...
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
علیکم السلامی مجدد خدمت آقا ناصر؛ ناصرجون دادا، من از کامنت دومت چیزی متوجه نشدم، دقیق بگو شبهه کجاست تا حلش کنیم.
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
یاد یه داستانی افتادم که چون طولانیه ممکنه هم ادمینا خسته بشن هم بعضی دوستان ناراحت ، به اختصار میگم : این بنده خدا کلی دعا وعبادت میکرده و از خدا یه چیزی میخواسته که حالا به هر دلیلی قسمتش نمیشده...بعداز یه جایی به بعد برا اینکه با خدا لج کنه وضو میگرفته ولی نمازشو نمیخونده...میخوابیده... این بنده خدام انگار با خودشو خداش لج کرده باشه.... بازم نمیدونم قضیش چی بوده... ولی ان شالله خدا هممونو به راه راست هدایت کنه و زیاد از این عصیانگری های ما ناراحت نشه....مرسی از شما شیک نوشتین...قلمتون مستدآم (^_^)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
چه مثال خوبی زدین خانم مهربان! دقیقا همینطوره! و چه دعایی... آمین! مرسی از شما که لطف می کنید تشریف فرما میشید... مهربانی ها مستدام، موفقیت ها روزافزون! (^_^)
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
حتی اگه اون آدم از جنس آقای انتشاری باشه بازم فقداش غم انگیزه.نوشته ی زیبایی بود مث همیشه ممنون
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
خانم نسرین! خیلی خوش آمدین! دقیقا همینطوره، این بر می گرده به همون اصل انسانیت که در رگ و ریشۀ همۀ ما ریشه داره، خیلی لطف کردین/ زیر متنتون این کامنتو نمی ذارم، اما من کامنتایی که برای شما میذارم نوعا با نقد همراه بوده، خواستم اگر باعث رنجش خاطر میشم، منو ببخشید. البته من دوست دارم شاهد پیشرفت دوستانم باشم، ولی بازم اگر یه موقعی احساس کردین که ناراحت میشین، حتما بهم بگید./ بازم ممنون که تشریف فرما شدین.
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
سلام مجدد:) اصولا هرچقدر توی زندگی آدم بی جنبه ای هستم توی مقوله ی نوشتن شدیدا انتقاد پذیرم.اصلا یه نعمت بزرگه که دوست دانایی مث شما نوشته های منو نقد کنه چی از این بهتر؟ پس همیشه نقدم کنین چون من استقبال میکنم.
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
علیکم السلام؛ شما لطف دارین، این روحیه تحسین برانگیز و قابل ستایشه! شاهد پیشرفت شما باشم ان شاءالله!
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
سلام. خدا همه مون رو بيامرزه!! چه به خاطر اشتباهات علني و چه ...... مرسي جناب ميرزا :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
علیکم السلام آقا سید، خوش اومدی برادر. بله واقعا هیچ دعایی مثل طلب آمرزش و طلب عاقبت بخیری برای ما مفید نیست. لطف کردی آقا :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
سلام دوست گرامیم:براتون آرزوی بهترینهادارم.التماس دعاو طاعات مقبول درگاه خداوند.
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
علیکم السلام استاد عزیزم؛ طاعات و عبادات شما هم مقبول حق و محتاج دعای خوبانی چون شما؛ با آرزوی سلامتی! :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
سلام:زنده وپاینده باشید.
A_paridokht
A_paridokht
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
عالی می نویسد امیدوارم منم یه روز مثل شما بنویسم.سایتون پایدار
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
محبت داری خواهرم؛ امیدوارم در تمام مراحل زندگیتون طعم موفقیت رو بچشید! :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨