انتقام / قسمت سوم
یک ماجرای دنباله دار

انتقام / قسمت سوم

نویسنده : m-ghorbani

(قسمت قبل را از این‌جا بخوانید)

- معصومه جان پاشو سمت راست رو شیرینی پخش کن

دو دقیقه بعد...

- معصومه جان سمت چپ چایی...

دو مین دیگه...

- معصومه جان بالا میوه...

و به همین منوال بنده از کت و کول افتادم و از 180 به 90 درجه تغییر زاویه دادم و از بازگشت به محضر عمه خانوم امتناع ورزیدم. یک راست با ظرف میوه به حضور آشپزخانه رسیدم. فریدون و منیره دقیقا مثل دو ربات مادام الخدمت بودند که نه از خستگی درکی داشتند و نه حتی در ساختار صفر و یکی‌شان خبری از طاعت الاموری به غیر از امور عمه خانوم بود. به عنوان مثال وقتی وارد آشپزخانه شدم و گفتم: «یکم آب بده منیره کمر راست کنم...» با ارتباطات چشمی انتقالات بین منیره و فریدون درگرفت که در نتیجه این مذاکرات فشرده فریدون به مدت سی ثانیه خارج و مجددا داخل شد. بعد فرمود که: «مامان گفت آب رو که خوردی بیا لیوان‌ها رو جمع کن.»

در همان لحظه به فکرم رسید که اگر عمه خانوم ارتشی از فریدون و منیره داشت تا الان غیر از فتح قاره‌های موجود و ضمن تسخیر کره زمین، برای مالکیت اورانوس و نپتون هم اقدام می‌کرد. در حال فکر کردن بودم که چطور خودم را از این همه لذت مهمانی محروم کنم و حداقل تا موقع شام خدمت عمه خانوم نباشم تا علاوه بر دو بشقاب غذا، مورد تعارف میوه‌ها، شیرینی‌ها و چای نخورده عصرانه واقع نشوم.

با صدای منیره سر بلند کردم تا علاوه بر اخذ لیوان آب پیچ و تابی هم به استخوان‌های میانی گردن و کمرم بدهم تا حداقل از 90 به 110 درجه ارتقا پیدا کند که پرهام- برادر عزیز- را در حال تعریف جک‌های بی مزه‌اش که معمولا 5 ماه تاریخ انقضا را رد کرده است؛ درمیان جمع دیدم. یک رسم نه چندان دلچسب در فامیل ما عدم فعالیت پسران جز در امر دشوار سوزاندن فسفر به منظور کسب علم است. که صد البته فریدون از این قاعده مستثنی ست. به قول مادر: «هزار ماشاالله از صدتا دختر کاری تره.» وقتی مادر با نهایت تحسین نخستین بار این جمله را در محفلی نقل کرد و در حالی که عمه خانوم از این تربیت کم نظیر به خود می‌بالید، من با شدت جلوی قهقهه مبارک را گرفته بودم که ناگهان از ذهنم و سپس حفره دهانی و زبان گذشت: «به سلامتی وقتشه عروسش کنیم این کدبانو رو...» که البته با چشم غره مادر تصمیم گرفتم دریچه‌های نمک مطلق مغزم را بسته نگه دارم.

البته پیشنهاد بدی هم ندادم. صرف نظر از مخاطب قرار دادن فریدون با عنوان «عروس» پسر عمه بنده در حال ورود به سومین دهه زندگی‌شان هستند و با توجه به کاری بودن‌شان و داشتن دستپختی یکتا در سطح کشور، احتمال ترشیدگی و حیف و میل شدن این انسان نایاب وجود داشت.

ادامه دارد...

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
z-taghipour
z-taghipour
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
خیلی قشنگ بود. منتظر قسمت بعدش هستم :))
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
خیلی ممنون که وقت گذاشتید :))
n_rohani
n_rohani
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
ههه ولی خب خانوم حالا که یه پسر پیدا شده که به قول خودتون به جز فسفرسوزوندن به شما کمک کنه اون بیچاره رو مسخره نکنین دید که اونم دست کشیپد از کمک اون وقت شما میمونین و زاویه 90ْ ممنون از شما به خاطر طنز زیباتون
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
آخه از اون آدم های حرص دربیار هست وگرنه کمک کردن که بد نیست:دی //تشکر از شما:))
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
و بازهم اروا عمت.. ببخشیدا. و این ادامه دارد
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
چه طرز صحبت کردنه ؟:دی
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
محض مزاح گفتم، دیگه نمی گم.. ببخشید..
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
:)
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
دقیقن قسمت قبل را کوجا بخانیم؟!خخخخ
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
همونجا خخخخ لینک بدم؟:دی
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
نع باوا!فقد خاسدم سوتی بگیرم!خخخ
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
ظاهرا قصد رقابت با سریال های 90 قسمتی را دارید
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٤/٠٤/٢١
٠
٠
ابدا =)
h_komailinezhad
h_komailinezhad
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
خوب بود . متشکر .
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
خواهش میکنم.مرسی از نظرتون :)
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
جالب بود....خصوصا پاراگراف اخر...:)ممنون
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
مرسی که نظرتو گفتی نینا جان :)
هومن حقدادی
هومن حقدادی
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
خخخخ عجبا جالب بود..
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠