انتقام ... / یک داستان دنباله دار

انتقام ... / یک داستان دنباله دار

نویسنده : m-ghorbani

طبق معمول روزهای تعطیل جمعه و فارغ از درس‌های ملال‌آور دانشگاه و با توجه به ذکاوت تمامِ برادر اینجانب در انتخاب واحدِ حقیر -که 5 روز هفته را ساعت 8:00 باید در حضور استاد باشم- در حال استراحت بودم. در همین احوالات خوش، برادر محترم ضمن ابراز شادی از برنامه‌ای که صد در صد به تضعیف روحیه من منجر می‌شد، وارد اتاق شد و همان یک روز را هم از من گرفت بلکم به اهداف شوم خود برسد.

قضیه از این قرار بود که از قضا یک روز صبح جمعه به همین منوال اخوی گرام به بدترین شکل ممکن و با ترکاندن یک عدد بادکنک 3 برابر سر مبارک، درست در کنار حفره درونی حلزونی گوش من، بنده را از خوابِ ناز پراندند و سپس با صدای وحشت آوری شروع به خندیدن کردند. ولی موضوع فقط همین نبود. در پی این زابرا شدن خیلی بی‌مورد به دنبال برادر حمله‌ور شدم تا با مشتی جانانه تلافی این عمل ناپسند را دربیارم که دیدم مادر زودتر از من دست به کار شده و با سلاح سرد طول پذیرایی تا اتاق خواب، اتاق خواب تا حیاط و حیاط تا پشت بام را برای دستگیری شخص مورد نظر در حال دویدن است.

البته ظهور چنین نیروی جوانی با توجه به سن نه چندان کم ایشان، معمولا هنگام دعوا مرافعه با پدر یا برادر حاصل می‌شد. من هم که همیشه خدا از این قاعده مستثنی؛ در صد متری اول کشکک زانوم «استُپ»  می‌کرد و ضربه اول، ضربه نهایی محسوب می‌شد.

این شد که پس از دستگیری شخص مذکور، توسط مادر، جلسه‌ای ترتیب داده شد جهت آدم کردن پسر! که ای کاش زبانم از حلق به فاصله 15 سانتی متر با مری بریده می‌شد و آن پیشنهاد خانمان سوز را نمی‌دادم.

عرض کردم: «سربازی!»

همین کلمه کافی بود تا مادر و پدر مشتاق شوند و خون رسانی به چشمان برادر به توان n برسد. القصه، در پی این حرف، اخوی عزیز سه سال تمام با احتساب جرایم و فرار کردن‌های بی حد و نصابش عمل واجب کلاغ پر را به جا آورد.

در کنار این بحث من هم به همان مقدار جمعه‌هایم را تا شب بی هیچ مزاحمی سر می‌کردم. البته جدای مواقعی که برای تسکین حال روحی به دامان خانواده باز می‌گشت و من به محض شنیدن این خبر از خانه »فرار» می‌کردم.

در نهایت شازده با کمال مردانگی بازگشتند و زین پس انتقام‌های هر جمعه که چه عرض هر روزشان پا برجاست....

 ============

+ کلیه اتفاقات و شخصیت های داستان خیالی هستند!

+ ادامه دارد...

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٤/٠٧
٢
٠
:)) منمتظر قسمتهاي بعد ميمانيم ((:
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
لطف می نمایید :) :)
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٤/٠٧
٠
١
عالی بوووود :)) این جوونورارو فقط سربازی درست میکنه :)))
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٤/٠٧
٠
١
وای بعضیاشون با سربازی هم اصلاح نمیشن دیدم که میگم!
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
ممنونم رویا جان چشمات عالی میخونه :) البته استثنا ها رو هم در نظر بگیرید:دی
mina_h
mina_h
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
حالا اگر میخوای واقعی باشن میتونی بجای شخصیتاش اسم منو داداشمو بزاری...من داداشمو سربازی نفرستادم ولی نمیدونم داره از چی انتقام میگیره ازم...این کارایی هم ک گفتی رو میکنه فقط ی تفاوت دیگه هم ک هست مامانم دنبالش نمیکنه.اگر اینا اصلاح بشه دقیقا میشه منو داداشم:))))))))))
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
جالبه!شخصا فکر نمی کردم واقعی باشه.ولی در اسرع وقت اصلاح شده ش رو برای شما آماده میکنم که حس همدردی موقع خوندن بیشتر شه :دی
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠٧
١
٠
سلام و طاعاتتون مقبول! خوب نوشته بودید خانم قربانی! منتظریم ببینیم در آینده چه اتفاقاتی رقم خواهد خورد :)
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
سلام.مرسی.عبادات شما هم قبول حق ان شاالله :) بازم تشکر.امیدوارم بقیه ش هم حداقل در همین سطح باشه :)
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
سه سال عذاب !!!!!! آماده باش دنیا دار مکافاته . امیدوارم پسره در انتقامش قوی عمل کنه :)))))))
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
واقعا عذابه؟:دی با دار مکافاتش موافقم و امیدوارم امیدتون تا تهش باقی بمونه =)
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/٠٤/٠٧
١
٠
:)
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
نظری نداشتی؟:) من درکم از شکلک ها به تنهایی زیاد قوی نیست:دی
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
سربازی...جالب بود ممنون.:)
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
:) ممنون از خودت هم که خوندی:)
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
داداش من که از سربازی معافه رو چیکارش باید کرد؟
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
مگه برادر شمام مثل شخص داستان هست عملکردشون؟:دی
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
بلکم بیشتر!
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
با آرزوی موفقیت روزافزون برای برادر محترم در راستای گرفتن انتقام و نابود سازی ساعات خواب روزهای جمعه برخی افراد .... :))
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
خیلی ممنون:دی آرزوی موفقیتتون خیلی انگیزه ایجاد میکنه در تحریف داستان =) با آرزوی برقراری عدالت :) =)
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
عای گفدی!داداش منم کم از داداش تو نداره!(البته داداش خیالیت) واقعن سربازی فقد میتونه کمک کنه بشون تا درست شن!هرچند داداش بنده معافه:|
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
چه دل پری:دی/ضمنا شیرینی منو هنوز ندادی D:
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
ب ر ب ب!خخخ
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
نپیچون خخخ
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٤/٠٧
١
٠
سلام موفق وشادکام باشید
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
سلام.خیلی ممنونم .همچنین :)
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
:) مچکرم! مستدام باشید!
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
:) مچکرم! مستدام باشید!
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
خواهش میکنم بهار جان ^_^
فاطيما
فاطيما
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
هميشه دوست داشتم يه برادر داشتم اما با خوندن اين مطلب...چ عرض كنم!!! خخخخخخخخخ
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
امیدوارم پشیمونت نکرده باشم D: =)))))
jalal
jalal
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
انتقامی سخت و خشونت آمیز
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
موافقم.اصلا انسانی نبود:دی
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/٠٧
١
٠
=))) قشنگ نوشته بودین، احسنت به مادر قصه و سلاح سردش =))
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
محبت داری.متشکرم :)) =) مادر قصه هم تشکر گوی شمان =)
H_bavar
H_bavar
٩٤/٠٤/٠٨
٠
٠
سلام،خیلی جالب بود.به انتظار ادامه می نشینیم ...
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٤/٠٤/٠٨
٠
٠
سلام.ممنونم :)
na3er
na3er
٩٤/٠٤/٠٨
٠
٠
شوما که توی داستانتون با یک کلمه میفرستیش سربازی خب بگو دومادش کنن بره سر خونه زندگیش ,راحت شی!!!
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٤/٠٤/٠٨
٠
٠
اگه امکان پذیر بود بدون شک همین کار رو میکردم:دی
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/٠٤/٢٨
٠
٠
ببخشید یعنی چجوری شما می فرستنش سربازی و بالاتر دوستی گفتند که من نفرستادمش سربازی؟؟...من نفهمیدم :/
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥