بهم گفتن گلت رو آب برده/ شعر
تقدیم به مادران شهدا

بهم گفتن گلت رو آب برده/ شعر

نویسنده : ABBAS_MAK

بهم گفتن گلتُ آب برده، دیگه تنها شدى برا همیشه

کسى که دلشو زده به دریا، به این راحتیا پیدا نمیشه

بهم گفتن گلتُ آب برده،کسى از جاىِ اون خبر نداره

دیگه باید بشینى تا یه روزى،که دریا پرپرش رو پس بیاره

حالا میگن تو رو با دسته بسته، تو رو زنده زنده خاک کردن

نمی‌دونى که مادر چى کشیدم، منو با این خبر هلاک کردن

بگو اون لحظه که پراتُ بستن، چرا مادر منو صدا نکردى

تویى که قصد برنگشتن نداشتى، تو که پشت سرتُ نگا نکردى

بگو تا داغِ تازم تازه‌تر شه، بهت لحظه آخر آب دادن؟

آخه مادر براىِ تو بمیره،که اینجورى تو رو عذاب دادن

برا عکسات رو پام لالایى خوندم، شباى بى کسى و بى قرارى

کى جرأت کرده دستاتُ ببنده؟ بمیرم تو مگه مادر ندارى؟

بهم برخورده مادر، بغض دارم، قسم خوردم دیگه دریا نمیرم

قسم خوردم گلم مثلِ خودِ تو، منم با دستاىِ بسته بمیرم

پُره حرفم پُره دردم عزیزم، ولى آغوش من امنِ هنوزم

بذار دستاتُ وا کنم عزیزم، تو آغوشِ تو راحت‌تر بسوزم

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sepide
sepide
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
:'(درجایگاهی نیستم که نقدکنم ولی یه جاهایی شعر ازوزن میفتاد!ولی حسش فوق العاده بود!
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
زیبا و دلنشین بود, یاد مردان پر بسته گرامی..
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
چه سوزناک‎:-(‎ به لحاظ حسی خیلی خوب و پرکشش بود ولی فک میکنم یه کم ایراد وزنی داره، البته در مورد ترانه میشه کمی وزن رو نادیده گرفت.
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
هیش کس نمیتونه درک کنه حال مادری ک پاره تنش هنوز ک هنوزه مفقود الاثره...وختی مادربزرگم داش از تی وی صحنه اوردنِ شهدارو نیگا میکرد،اروم و بی صدا اشکاش میریخدن.کسی چ میدونه؟؟شاید یکی از اون شهدا،پسرش باشه!
jalal
jalal
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
به لحاظ محتوا و تشبیهات و توصیفات خوب اما به لحاظ علم عروض و قافیه دارای نقص
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
:) جالب بود ممنون :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
سلام؛ عالی بود عباس آقا، ممنون.
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
حسش...حرفاش ..عآلـــــــــــــی....خداکنه قدردان این فداکاری ها باشیم...... مرسی از شما...قلمتون مستدآم...اوقاتتون همیشه به شادی (^_^)
mah_sa
mah_sa
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
عالی بود.. خیلی با احساس ..
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
سلام قلمتان ماندگار.زیباست
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
خیلی عالی بود ... اشک مارو که درآوردی
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
تبلیغات
تبلیغات