نذر تو می‌کنم...
پای سفره خدا / ارمغان سوم

نذر تو می‌کنم...

نویسنده : فرانک باباپور

عهد کرده بودند دعای‌شان که مستجاب شد، روز میلاد امام رضا(ع) نذری بدهند. عهد کرده بودند 7 پرس غذا بدهند به هفت نیازمند. عدد هفتش را هم نمی‌دانستند چرا، شاید چون جا افتاده که 7 شگون دارد! مثل هفتِ هفته، مراسم هفت تازه در گذشته، شاید هم چون فقط اندازه هفت پرس غذا، پول داشتند برای نذری.

روز میلاد امام رضا (ع) که رسید، دو دو تا چهارتا کردند، دیدند نمی‌شود، پول ته جیب‌شان فقط می‌رسد به خریدن چند تا نان لواش و یک پنیر و شاید یک کیلو سبزی، که ساندویچ نان و پنیر و سبزی بدهند. 

بعد فکر کردند صبر کنند برای سال بعد و همان هفت پرس غذای معهود را بدهند بهتر است. شاید می‌خواستند همان که نذر کرده‌اند را بدهند، یا شاید هم فکر می‌کردند این هفت ساندویچ نان و پنیر و سبزی آنقدر کم است که بود و نبودش توفیری نمی‌کند به حال آن نیازمندان. شاید هم یادشان رفته بود آن‌جا را که همسر عمران، فرزندش را نذر خدا کرد و خدا آگاه‌تر بود که فرزندش دختر است.

==============

إِذْ قالَتِ امْرَأَتُ عِمْرانَ رَبِّ إِنِّی نَذَرْتُ لَکَ ما فی‏ بَطْنی‏ مُحَرَّراً فَتَقَبَّلْ مِنِّی إِنَّکَ أَنْتَ السَّمیعُ الْعَلیمُ (35)

فَلَمَّا وَضَعَتْها قالَتْ رَبِّ إِنِّی وَضَعْتُها أُنْثى‏ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ وَ لَیْسَ الذَّکَرُ کَالْأُنْثى‏ وَ إِنِّی سَمَّیْتُها مَرْیَمَ وَ إِنِّی أُعیذُها بِکَ وَ ذُرِّیَّتَها مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجیمِ (36)

فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ أَنْبَتَها نَباتاً حَسَناً وَ کَفَّلَها زَکَرِیَّا کُلَّما دَخَلَ عَلَیْها زَکَرِیَّا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً قالَ یا مَرْیَمُ أَنَّى لَکِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَرْزُقُ مَنْ یَشاءُ بِغَیْرِ حِسابٍ (37)

(35) (به یاد آورید) هنگامی را که همسرِ «عمران» گفت: «خداوندا! آنچه را در رحم دارم ، برای تو نذر کردم، که «محرَّر» (و آزاد، برای خدمت خانه تو) باشد. از من بپذیر، که تو شنوا و دانایی!

(36) ولی هنگامی که او را به دنیا آورد، ( و او را دختر یافت،) گفت: «خداوندا! من او را دختر آوردم- ولی خدا از آنچه او به دنیا آورده بود، آگاهتر بود- و پسر، همانند دختر نیست. (دختر نمی تواند وظیفه خدمتگزاری معبد را همانند پسر انجام دهد.) من او را مریم نام گذاردم و او و فرزندانش را از (وسوسه‌های) شیطان رانده شده، در پناه تو قرار می‌دهم.»

(37) خداوند، او [مریم] را به طرز نیکویی پذیرفت و به طرز شایسته ای، (نهال وجود) او را رویانید (و پرورش داد) و کفالت او را به «زکریا» سپرد. هر زمان زکریا وارد محراب او می شد، غذای مخصوصی در آن جا می‌دید. از او پرسید: «ای مریم! این را از کجا آورده‌ای؟!» گفت: «این از سوی خداست. خداوند به هر کس بخواهد، بی‌حساب روزی می‌دهد.»

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
sina_d
sina_d
٩٤/٠٣/٣٠
٠
٩
چقدر ضعیف
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٣/٣٠
٠
٠
چقدر قشنگ
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٣/٣٠
٢
٠
خیلی ممنون که بی پرده نظر دادید. راستش خیلی ناراحت شدم ولی حس الان من، حس شکست در نویسندگی نیست... حس می کنم اون خلوصی رو که موقع نوشتن باید می داشتم رو نداشتم، حس می کنم فقط خواستم که بنویسم و تموم شه بره، شاید اون وقتی رو که باید صرف نکردم، شاید اشتباه فکر کردم که سادگی هم زیباست. ولی من این نوشته رو با جون و دل حس کردم و وقتی به این آیات رسیدم انگار که یه چیز جدید کشف کرده باشم! شایدم نبایست فکر می کردم که همه ممکنه مثل من فکر کنند... ممنون بابت تلنگری که زدید... باید بیشتر حواسمو جمع کنم... ممنون :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/٣١
٦
٠
اگه مردی نقدش کن، اینکه ناشناس چرت بنویسی و بری... نقدش کن تا بهت بگم.
sarah_n
sarah_n
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
جوابی که به یک نقد ضعیف و البته ناشناس دادید عالی و تحسین‌برانگیز بود!:) فکر نمی‌کنم هرگز بتونم همچین جوابی بدم:)
admin
admin
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
آقا میرزا : « و قولو قولا لینا»
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
سلام آقای نادری؛ کاملا درسته «قولو لینا»، اما این نوشته مزین شده به آیۀ قرآن، ایشون یا باید دستش قلم می شد و به سمت کیبورد نمی رفت، یا حالام که رفته و کامنت گذاشته، به احترام آیۀ قرآن، ضعیف؟، قبول، اوکی! خب ضعفش کجاست؟ همین؟ "چقدر ضعیف"؟ به نظر من این کامنتارو کسی نمیده مگه اینکه از لحاظ روحی، روانی مشکل داشته باشه. جسارت منو ببخشید آقای نادری، واقعا نشد تحمل کنم.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
:) ! نوشته ی خوبی بود مهم اینه که شما نویسنده هستین و تحسین برانگیز بود پاسخ نقد شما
admincheh
admincheh
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
به نظر من هم صرف جمله ی ضعیف بودن دلیلی نمیشه می تونید خیلی راحت نقدتون رو بیان کنید :) نقد باعث سازندگی میشه:)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
آقا میرزا چه کردی شما؟ ... معلومه هنوز شمارو نشناختیم ما ... :))
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٣/٣٠
٠
٠
تلمیح زیبایی داشت. ممنون قشنگ بود و لذت بردم.
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٣/٣٠
٠
٠
خوشحالم که خوشتون اومده :) راستی کجایین شما؟ کم پیدایین! :)
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٣/٣٠
٠
٠
یه سری مشکلات پیش اومده بود سعادت حضور در کنار جیمیون عزیز رو نداشتم. مطلب عالی بود واقعا من از این طرح نوشته ها خیلی خوشم میاد.
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
پس خداروشکر که مشکلات حل شده :) / ممنون، لطف دارید :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/٣١
٤
٠
سلام؛ خیلی خوب بود، اعصابم از کامنت اول به هم ریخت، کارتون خوب بود، نگران نباشید و ادامه بدید.
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
سلام. خیلی ممنون که اینقدر لطف دارید. متاسفانه اخلاق بدی دارم که اگه کاری میکنم باید خوب باشه و اگه نشد ادامه ندم، اگه نشد فکر میکنم من آدمش نیستم، ولی این پست و این داستان باعث شد اینجوری فکر نکنم، اگه اون نظر اول و بقیه نظرات نبود، شاید به مسئولین می گفتم یکی دیگه رو بذارید جای من، که اتفاقا نزدیک هم بود، ولی حالا فهمیدم باید ادامه بدم و بهتر باشم، باید از نیمچه هنری که دارم نهایت استفاده رو کنم، یه جورایی مسئولم... ممنون از حضورتون، خیلی ممنون :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/٣١
١
٠
این درسته :) الهی رضاٌ برضائک...
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
آفرین آقا میرزا ... تا حالا این چهره شما رو ندیده بودم ... :)
na3er
na3er
٩٤/٠٣/٣١
٢
٠
سلام متن تون داشت من و با خودش همراه میکرد ولی یه جورایی یهویی اخرش حال و هوای متن عوض شد.نمیدونم چجوری بگم نه اینکه بد شده باشه ولی با اینکه چند بارهم خوندمش احساس کردم به قول خودتون:یه خورده اگه بیشتر وقت میزاشتین و این دو بخش رو باهم بیبشتر منطبق میکردین بهتر میشد.امیدوارم ناراحت نشین و بقیه دوستان هم لطفا جبهه نگیرند. موفق باشید
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
اختیار داری آقا ناصر؛ اگه منظورتون منم، که اون جبهه گیری در مقابل یک کامنتِ ناشناس و بی ادبانه بود؛ اون هم با استفاده از حق کاربری و علاقه ای که به نوشته های نویسنده دارم؛ و الا شما که با شناسنامۀ جیمی، در قالب یک انتقاد، نظرتون رو بیان کردین و به نظرم اون کامنتِ کذایی، لایق اون جوابِ تحسین برانگیزِ خانم باباپور نبود، بلکه ایشون باید با یه "لبخند ساده"، از کنار اون کامنت می گذشتند. به نظرم اون جواب کامنتِ زیبا باید زیر کامنتِ آقای نادری، شما و وحید قوام میومد.
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
سلام. ممنون که ایرادشو گفتین. حالا که خودمم دقت کردم دیدم به قول شما یهویی پریدم سر آیه و نتیجه گیری... ممنونم :) ناراحت که شدم، ولی نه از اون ناراحتی ها :)
v-qavam
v-qavam
٩٤/٠٣/٣١
٢
٠
خیلی خوب بود خانم باباپور قلم خیلی خوبی دارین اما از مطلب خوشنگارم کن ای نگارم تون یکم ضعیف تر بود:) البته این مطاالب دلی سلیقه ایه به دل یکی میشینه به دل یکی نه:) موفق باشین:)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
ممنون آقای قوام :) دل بنده گویا اون روز حالش خوش نبوده که هر آنچه ازش برآمده لاجرم به دل بقیه ننشسته!! باید اول حال دل خودمو خوب کنم... اگه حال دل خودم خوب می بود نمی شد این که الان شده... متاسفم که نشد آن چه باید می شد... :(
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
حاج میرزا چقدر خشونت!!!
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
:| شما نظری در مورد مطلب ندارین احیانا؟
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٣/٣١
٢
٠
آیه خوبی رو انتخاب کرده بودید ولی به نظرم خوب دلنوشته اش از آب در نیومده بود. در کل از شماره قبلی یک مقداری ضعیف تر بود
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
اگه یک مقداری ضعیف تر بوده پس امیدی هست برای ادامه که ان شاءالله بعدی ها رو یک مقداری قوی تر بنویسم... ممنون از نظرتون :)
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٣/٣١
١
٠
تبریک میدم بهتون. این متن آدم رو به فکر میبره. من که واقعا لذت بردم از این انتخاب موضوع. دست مریزاد.
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
ممنونم. خداروشکر. هدف منم همینه که آیات رو به زندگی معمولی مون ربط بدم. که یا از آیه استفاده ای بشه و یا از این زندگی به بزرگی آیه برسیم... ممنون از نظرتون :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/٣١
١
٠
تا حالا از این دید به این آیه نگاه نکرده بودم :) مرسی :))
فاطيما
فاطيما
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
خخخخخخخخ آقاي آستانه :دي
فاطيما
فاطيما
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
شما آقاي اآستانه اين عايا؟
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
من :/ آقاي آستانه :| الان چي شده دقيقا ؟؟؟ :))
فاطيما
فاطيما
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
نميدونم...سيمام اتصاي پيدا كرده..شما ببخشين ://
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
خوشحالم که دید منو پسندیدید آقای سید مصطفی :) خواهش میشه :)
فاطيما
فاطيما
٩٤/٠٣/٣١
١
٠
مهم اينه همه ميدونن شما يه نويسنده هستيد فرانك جون و ما شما رو قبول داريم...مرسي از نوشتتون :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
ممنونم که منو قبول دارید... همین قبول داشتن شماست که وظیفه منو سنگین ترتر میکنه... راستی آقای آستانه چندتا نظر بالاتر بودن :) / ممنون از نظرت فاطیمای عزیز :)
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٤/٠٣/٣١
١
٠
ممنونم فرانک عزیز :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
خواهش می کنم مریم عزیز :) دیدی چه گذشت بر این پست؟ :)))) به نکته ی ظریفی توی رسانه پی بردم!! شبیه فیلم birdman شده!! خخخ
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
از دوستان خوب، خانم sahar_n ، آقای بهمنی و پاییز عزیز هم سپاسگزارم که نظر دادید :)
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٤/٠١
١
٠
من تو وبلاگ قبلیم دقیقا این تیپی می نوشتم. ینی یه متن راجب یه زندگی معمولی مینوشتم و یه آیه آخرش می آوردم. اما حیف بلاگفا ترکید.
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
خب الانم بنویسید و از پروفایلتون ارسال کنید تا ما هم استفاده کنیم :)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٤/٠١
١
٠
خانوم فرانک خانوم چه غوغایی راه انداختین با این نوشته ... خیلی خوشم اومد وقتی دیدم دوستان جیمی اینطور پشت هم وایمیستن! ... :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
:)) ای بابا من که کاری نکردم، یکی اومد نظری داد و رفت، آقای میرزا پشت ما وایستادن :) کار ایشونه که ایول داشت. منم خیلی خوشم اومد :) این داستان خودش داستانی بود برای آیه ای که نمیدونم چیه، ولی شاید شبیه به رحماء بینهم!
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
:) ... خیلی هم عالی ... :)
maede
maede
٩٤/٠٤/٠١
١
٠
عجب آیه زیبایی،مرسی :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
خواهش میشه دوستم :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤