مادرم می‌توانست دکتر شود

مادرم می‌توانست دکتر شود

نویسنده : زهرا- خسروی

بعضی اوقات مامان مرا می‌برد توی یک دنیای دیگر. این که اگر برادرانش اجازه می‌دادند برود دبیرستانی که خارج از شهر بود، اگر درس می‌خواند، اگر کنکور تجربی می‌داد اگر... مامان می‌توانست دکتر شود، یک جراحِ شبکیه. مامان خیلی باهوش است، در مواقعی که همه هُل هستند و دست و پایشان را گُم کرده‌اند تصمیم‌های آنی و قاطعانه‌اش ما را از مخمصه می‌رهاند. بابا دکتر است نه از آن دکترها (از این دکترها) بابا دکتری علوم سیاسی دارد و سیاستمدار خوبی است ولی روزی که کتابش چاپ شد و اولی را داد به مامان، مامان زیرکانه اشتباهاتِ چاپی و نقص‌های کتاب را اعلام کرد جوری که همه توی حرکاتِ منظم لَب‌هایش محو بودیم.

خیلی صبور است و می‌گوید: اگر شهرمان کوچک نبود، اگر دبیرستان دخترانه داشتیم، می‌رفتم، اما نذاشتند یعنی اعتراضی هم نمی‌شد کرد، آن‌ها بعد از فوت حاج بابا (بابابزرگم) بزرگِ خانواده بودند و قَیمِ من، 11 پسر و دختر و 3 خانوار در خانه ویلایی بزرگ‌مان بودند و حاج خانم (مامان بزرگم) توانِ پختنِ نان و درست کردن صبحانه و ناهار و شام و آماده کردن حمام و ... را به تنهایی نداشت. بعضی از دخترها رفته بودند سرِ خانه و زندگی‌شان و من یک جورهایی قوی‌تر از بقیه‌شان بودم. از خروس خوان بیدار می‌شدم و روسری‌ام را گیلَکی می‌بستم (او هم مثلِ من گیلانی‌ها را عاشق است) شروع می‌کردم به روشن کردن تنور و نان می‌پختم، بعد می‌رفتم توی حیاط و جارو را می‌گرفتم، برای خودم شعر می‌خواندم و کار میکردم.

مامان خیلی زیباست. توی خانه به او مامان نمی‌گویم، لیلی صدایش می‌زنم (اسمش لیلاست) و گاهی اوقات هم سریرا (زنِ زیبا چهره). مامان چشم‌های سبز گیرایی دارد، مثل چراغ قرمزها آدم را متوقف می‌کند. مامان خیلی زیرک است، یک قدم از همه‌مان جلوتر است، همه کارهایمان را زیر نظر دارد و با ملایمت پیشنهادهای مُدِرن می‌دهد(!) اگر برادرانش اجازه می‌دادند برود دبیرستانی که خارج از شهر بود، اگر درس می‌خواند، اگر کنکور تجربی می‌داد اگر... مامان می‌توانست دکتر شود، یک جراحِ شبکیه..

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
مطالب بسیار زیبا و پند آموزی بود . مرسی .
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
امید که همینطور باشه (:
ayshem_sh
ayshem_sh
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
عجیب به دلم نشست این متن. سپاس بیکران
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
از ابرازلطفتان ممنون (:
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
بااینکه در وبت خوندم بازم دوث داشدم بخونمش:) بت گفدم قلمتو دوث دارم؟!خخخ
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
بلی دخترک گفته بودی (: ولی من نگفته بودم دوست دوست داشتنی منی (:
sjalal
sjalal
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
همان قصه همیشگی تقدیر یا تقصیر.برداشت من این بود
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
بله همون داستان همیشگی خیلی از آدم بزرگای اطرافمان (:
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
:)
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
لبخندات مستدام فرانک خوبم (:
n_rohani
n_rohani
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
لذت بردم منم این حس رو به مامانم دارم
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
اکثرا هم مامانای باهوشن که دچار این تقدیر یا تقصیر به قول آقای جلال شدن
saeede_eb
saeede_eb
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
خیلی خوب بود:)
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
تو خوب خواندی سعیده جان (:
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
خیلی شبیه داستان مامان من بود اما مامان من به خاطر پدرش نرفت مدرسه چون اون زمان درس خوندن دخترها رو بی دینی قلمداد میکردن خیلی از مردهای متعصب! مادر منم خیلی باهوشه مطمئنم اگر درس بیشتری میخوند میتونست آینده ی درخشانی داشته باشه.زیبا نوشتی زهرا جان
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
قطعا که همین طوری که میگی میشد،سپاس از نگاهت (:
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/٢٢
٠
٠
زیبا و بااحساس بود ، احسنت ، واقعا با اون ذکاوتی که تو اصلاح کتاب به خرج داده حق دکتر شدن رو داشت :)
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
هنوزم داره،اما حوصله میخواد با چاشنیه انگیزه،یه کمک اکسیر جوانی که..
kiyan_t
kiyan_t
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
مطلب جالبی بود ممنون
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
شما جالب خوندی (: سپاس از تو (:
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
این قصه خیلی از مامانس‎:(‎
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
بله عزیزکم درست میگی
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
عاخی. چه خوب بود این متن. به سلامتی همه مامانا :)
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
تو خوب خوندی رویای عزیزم (: به سلامتی همشون بزن های فایوُ !! ((((:
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
سازش با تقدیر و خوب بودن حتی در آنچه بامیلمان ناملایم است... زیبا بود
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
اصن کل متن در همین جمله (:
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
سپاس از تعریف...
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
دم همه ی مامانا گرم....امثال ما همیشه وامدار این از خود گذشتگی هاشونن...دست شما مرسی...شیک نوشتی...قلمت مستدآم (^_^)
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
دم همشون مرسی(!) فدای تو بشم من با این «شیک نوشتی»گفتنات!
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
متن جالب و قشنگی بود،بازی با کلمات عالی بود.فک کنم این قصه ی اکثر مامان های هم نسل مامان من و شماست.البته مامان من اون قدر از اینکه زود عروسش کردن و نتونسته درس بخونه ناراحت بود الان تصمیم گرفته و داره ادامه تحصیل میده!!!واقعا پشتکارش بی نظیره.نمره هاشم همه ۱۹ و ۲۰!!!!باور کن
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
بزارین همینجا اعتراف کنم فکرشو نمی‌کردم اینقدر متن خوب و گیرا بشه که تعریف بشه ازش، و اما بگم که همه ی مامانایی که مظلومانه و این شکلی با سرنوشت روبرو شدن همشون جزو بهترین ها بودن و هستن و اگه بخوان و بازم موقعیت و حس و حالش باشه حتما میتونن،و اینکه موفقیتهای مامان عزیزت مداوم و مستدام (:
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
مامان منم سرنوشتی مشابه داشتتند ولی با تلاش زیادی تونستن تا مقاطع تحصیلات تکمیلی درس بخونن. ای کاش بعد از ازدواج درس رو ادامه می دادند
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/٠٤/٢٣
٠
٠
میدونین آقای نادری الان میتونم حس کنم خودش رمق و حس این کارو نداره،خیلی خستس و دنیایی از دردها رو تجربه کرده،خودم هم دلم میخواد بیشتر پیشم باشه و از بودنش و حرف زدن بیشتر باهاش لذت ببرم، موفقیت مامانتون مستدام (:
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤