غرق در بی‌اعتمادی

غرق در بی‌اعتمادی

نویسنده : محمدرضا امانی

لبه استخر را محکم چسبیده بودم و ترس داشت انگشت‌هایم را بی‌حس می‌کرد. چند متری هم از طناب اخطار که مرز بلدها و نابلدها بود گذشته بودم. خب معلوم است که شنا بلد نبودم و این را دایی هم می‌دانست. می‌دانی دایی جان در آن ظهر تابستان به تو اعتماد کردم و دستم را دادم که من را از آب بکشی بیرون. و اگر می‌دانستی که بعد از آن تابستان تا همین امروز به هیچ آدمی دیگر اعتماد ندارم هرگز دستم را از میانه راه رها نمی‌کردی.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
sepide
sepide
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
امان از بی اعتماد شدن!
sepide
sepide
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
تقریبا کل وبتون اونی که توبلاگفا بود والانم که توبلاگ هستین رو خوندم!تاحالا روشن نشده بودم!واقعاعالی مینویسین!!
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
آخ آخ آخ .آیا ول کردن آدم در قسمت پر عمق کار درستی است؟؟
kianaz_k
kianaz_k
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
واقعا اين در زندگي هم هست ، بي اعتمادي!!!!!!!! عالي با طعم پرتقالي ^__^
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
واقعا کوتاه و پرمعنی بود .... موفق باشین.... :)
Cold
Cold
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
بی اعتماد شدن به همه کس خوب نیست! همونطور که اعتماد کردن به هر کس خوب نیست!
tanin
tanin
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
جالب بود^_*امیدوارم اعتمادتون دوباره برگرده:)
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
بهترین راه شنا یاد گرفتن همینه . ما رو تو دریا ول میکردن :| من میرم دنبال پدر واقعیم بگردم :))) البته مطلب جالب و عالی ای بود.
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
منم همین معضل رو داشدم...ولی خو زود ب همه اعتماد میکنم.نمدونم چرا؟؟ممنون=)
هومن حقدادی
هومن حقدادی
٩٤/٠٥/٢٤
٠
٠
گاهی برای رفع ان ترس درونی ب میان دل شیر باید رفت... تودستم را رها کردی اما کاش میدانستی ک بامن چها کردی
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠