دلم می‌خواست بزرگی کنم...

دلم می‌خواست بزرگی کنم...

نویسنده : sam.ariyaee

همیشه دلم می‌خواسته بزرگی کنم، بچه که بودم کفش بابام را می‌پوشیدم، کتش بزرگ بود ولی بوی عرقش به من احساس بزرگی می‌داد. دلم می‌خواهد بلند شوم، همیشه پایم را جایی بگذارم که بزرگان گذاشتند.

آن‌قدر بروم و بروم تا به جایی برسم که اصلا رد پایی از بزرگی نباشد، آن‌جا که آخرش، آن پله آخر، آن سنگ آخر، مردی با لباس سبز، با قدی بلند، با چهره‌ای خوش لبخند می‌زند.

دستم را می‌گیرد و تبریک می‌گوید که به قله انسانیت رسیده‌ام.


برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
نگارا
نگارا
٩١/١١/٠٧
٠
٠
اول؟
maryam
maryam
٩١/١١/٠٧
٢
٠
سحر كجايي من دلم به تو خوش بود مياي!!1
sahar.s
sahar.s
٩١/١١/٠٧
٠
٠
من همینجام کمین کردم اولین کسی ک وجود منو نادیده گرفت و گفت اول گازش بگیرم! :)))))))))
maryam
maryam
٩١/١١/٠٧
٠
٠
پس محكم گازش بگير كه ديگه هيچ وقت يادش نره ..حالا چون من زودتر رسيدم من اول تو اولو نيم!!
taba_sa
taba_sa
٩١/١١/٠٨
٠
٠
آخرررررررررررررررررررررررررررررررر..... :)))))
نگارا
نگارا
٩١/١١/٠٧
٠
٠
ایشا لا برسی!
Eli-soltani
Eli-soltani
٩١/١١/٠٧
٣
٠
اینجــا زمیــن است ... پست تریـن جای دنیــا ... تــرس من از زنـده شدن دوبـاره ی انسانــهاست ... زنــدگی برای جــوانانـش اجـباری شـده اســت ... عشــق یکـ تفریــح و وفــاداری یک نـوع حمـاقت ... وقــتی کوچکیــم آرزوی بزرگــی میکنیــم ... و وقـتی بزرگیـــم آرزوی کوچکــی ... برای توجیــه کردن وجــدان خود در برابر سختیـها دیگــران را مقصــر میداننــد ... و وقتــی به درجات عالی رسیــدند جز خود کــسی را نمیبیننــد ... اینجــا زمیــن است ... جایی که هرروز خــودش را دور میزنـد و میپیچــاند ... و این را از قدیــم الایـام میدانستنــد ... وقتـی جوانیـم میگـویند خام هستیــم ... و زمانی میرســد که انقــدر پخته میشویــم تا میسوزیـــم ... دلــم گرفته است ... از ایــن همه هوای گرفتــه ... انســانیت را پوست انـداختـم ... و میبینم که تنهــاتر شده ام ... زیــرا انسانی کنار خود نمیبینــم ...
mahshid
mahshid
٩١/١١/٠٧
١
٠
حرف دل منو زدی.........
milad85
milad85
٩١/١١/٠٧
٠
٢
جال بود اما زیاد نباید بدبین بود
علیرضا
علیرضا
٩١/١١/٠٧
٠
٠
آفرین...
Eli-soltani
Eli-soltani
٩١/١١/٠٧
٠
٠
خواهش میکنم دوستان عزیز...خجالتم ندین دیگه...
taba_sa
taba_sa
٩١/١١/٠٨
٠
٠
آورین الی خانوم.....
a_entesari
a_entesari
٩١/١١/٠٧
٠
٠
چه عکس بامزه ای !
آرشام ایرانی
آرشام ایرانی
٩١/١١/٠٧
١
٠
انسانیت چ واژه غریبی
a_entesari
a_entesari
٩١/١١/٠٧
١
٠
این دوستتون پیداش نیستا کلا همه تو افق محوش شدن انگار!
mahshid
mahshid
٩١/١١/٠٧
١
٠
واقعا .خیلی غریبه
a_entesari
a_entesari
٩١/١١/٠٧
١
٠
رسیدن به قله ها همیششه مشکله و قله انسانیت صد البته سخت تر و نزول از قله صدا البته راحت تر!
maryam
maryam
٩١/١١/٠٧
١
٠
بعله!
mahshid
mahshid
٩١/١١/٠٧
١
٠
دقیقا................
a_entesari
a_entesari
٩١/١١/٠٧
٠
٠
بعــــــــــــله پس که اینطور!
اسمانه
اسمانه
٩١/١١/٠٧
١
٠
انسانیت!!!حرف قشنگی بود....
Em Ad
Em Ad
٩١/١١/٠٧
٢
٠
انسان موجودیست ، که زیاد موجود نیست ...!
maryam
maryam
٩١/١١/٠٧
٠
٠
بله خب چون انسانه درست گفتم؟!!:)
a_entesari
a_entesari
٩١/١١/٠٧
٠
٠
مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد!
Em Ad
Em Ad
٩١/١١/٠٨
٠
٠
چون انسان نیست ...!
mahshid
mahshid
٩١/١١/٠٧
١
٠
ایشاالله......
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩١/١١/٠٧
٢
٠
انسانیت؟؟؟منکه خیلی وقته همچین چیزی ندیدم!!!
2nyadideh
2nyadideh
٩١/١١/٠٧
١
٠
ازميان 2واژه : انسان وانسانيت ,اولي در ميان كوچه ها ودومي در لابه لاي كتابها سرگردانند :(
a_entesari
a_entesari
٩١/١١/٠٧
٠
٠
چه زیبا گفتی خانومی:)
taba_sa
taba_sa
٩١/١١/٠٨
٠
٠
خیلی قشنگ گفتی.....
مجید
مجید
٩١/١١/٠٧
٠
٠
آفرین..............
علیرضا
علیرضا
٩١/١١/٠٧
٠
٠
جالب بود ممنون...
taba_sa
taba_sa
٩١/١١/٠٨
٠
٠
قشنگ بود..... انسانیت الان واقعا مرده یا بهتر بگم خیلی خیلی خیلی کم رنگ شده.....
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/١٠
٠
٠
بله.ایشاا...زودتر برسی.چون اینجا زمین،ساعت به وقت انسانیت خواب است...
nikta
nikta
٩٢/٠٣/٠٣
٠
٠
عاورین!
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
جهان از زاویه من

نکته پردازی های نخواندنی / قسمت دوم

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
خسته شده ام

مونث بودن

٩٦/٠١/٣٠
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
معرفی کتاب

چشم هایش

٩٦/٠١/٣١
فقط زانو می‌زنم

دیوانه

٩٦/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

کاسب دیوانه

٩٦/٠١/٣٠
آخرین خواسته

محبوس آرزو

٩٦/٠٢/٠٥
شعری سروده خودم

دل دیوانه ام

٩٦/٠٢/٠٤
هیچکس حالم را نمی فهمد

تو که نیستی

٩٦/٠٢/٠٥
گذار بازهم ببینمت...

چشم هایم را بگیر

٩٦/٠٢/٠٢
یادم تو را فراموش

خنده هایش آغاز ماجرا بود

٩٦/٠١/٣٠
منتظرتم!

این آدم های ناشناس مهمان نواز!

٩٦/٠٢/٠٤
شعری سروده خودم

به نام عشق

٩٦/٠١/٣١
حس دلتنگی

همه ی دار و ندارم به تو بر می گردد

٩٦/٠٢/٠٦
از والیبالیستی تا خوابیدن با چشم های باز

معلم ها در گذر زمان

٩٦/٠١/٣١
بارها خدا را شکر!

یک صبح دانشجویی

٩٦/٠٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات