برندگان کارگاه داستان کوتاه + برترین اثر

برندگان کارگاه داستان کوتاه + برترین اثر

نویسنده : سایت جیم

یک ماه قبل آخرین سری از کارگاه های داستان کوتاه تمام شد. آموزش داستان نویسی در پنج قسمت آماده شده ( جلسه اول، جلسه دوم، جلسه سوم، جلسه چهارم، جلسه پنجم) که در آن سعی شد مختصری در مورد تکنیک های نوشتن داستان صحبت کنیم و به صورت کارگاهی بیاموزیم.

به عنوان مشق آخر نیز قرار شد شرکت کنندگان داستان های خودشان را ارسال کنند. پس از بررسی آثار ارسال شده، «زمان به وقت «تراس روبه‌رو»» اثر خانم الهه پورخسروانی (E_KHOSRAVANI) به عنوان برترین داستان کوتاه انتخاب گردید. همچنین خانم صبا کثیری (s_kasiri) به عنوان فعال ترین شرکت کننده در کارگاه انتخاب شدند. از همین جا خدمت دوستان تبریک می گوییم.

 

در زیر با هم متن زیبای زمان به وقت «تراس روبه‌رو» را می‌خوانیم:

 

دختر تراس روبه رویی کتش را انداخته بود روی صندلی چوبی و موهایش را به باد سپرده بود. می‌توانستم با دقت نگاهش کنم و حرکاتش را زیر نظر بگیرم. گلدان‌هایش را از نگاه می‌گذراند و دست‌های قرمزش را تمیز می‌کرد. چشم ‌هایش را نمی‌دیدم انگار بوی خاصی می‌دادند، بوی ماندگی. از حالت نگاهش گمان می‌کردم خارج از تراس چیزی زجرش می‌دهد، شاید دردی عمیق. موهایش روی پیشانی‌اش می‌ریخت و با حرکات دستش رشته موهای خرمایی رنگش را به پشت گوش‌هایش هدایت می‌کرد. راه می‌رفت، گاهی با خودش حرف می‌زد. دوست داشتم بروم مقابلش روی آن صندلی چوبی بنشینم و حرکاتش را نگاه کنم. حالت گونه‌هایش مرا یاد دخترهای لهستانی می‌انداخت. هرگز دخترهای لهستانی را از نزدیک ندیده‌ام. اما می‌توانم با احتمال نود و نه درصد بگویم که او می‌توانست به شایستگی یک قهرمان زن لهستانی ِکتابِ‌های پرفروش قرن باشد.

دست‌هایش را مشت می‌کرد و به علامت پیروزی در هوا می‌چرخاند. پرده اتاقش نرم می‌رقصید و از پنجره بیرون می‌زد. پیش‌بندِ کارش را باز کرده بود، حالا بهتر می‌توانستم گل‌های لباسش را ببینم. آن تکه از تراس در گل‌های پیراهنش غرق شده بود. سرم می‌چرخید و حالت تهوعم تشدید می‌شد. هرکجا نگاه می‌کردم گلی‌های رنگی بزرگ می‌دیدم. دوباره چشم انداختم و تراس را زیرورو کردم. باد با شیشه روی هم ریخته بود. لعنتی در آن ساعت روز کجا غیبش زده بود؟ شهرخالی از آدم‌ها شده بود و ماشین‌های خیابان بی‌هدف حرکت می‌کردند. دست‌هایم را دور سرم انداخته بودم و آرزو می‌کردم در دنیای دیگر تنها گلدان یک دختر لهستانی سفیدپوست و خوش‌تراش  باشم.

در آن ساعت روز غیبتش غیرموجه حساب می‌شد و نگرانیم را تشدید می‌کرد. معمولا این ساعت به صندلی چوبی تکیه می‌داد و با آبرنگ‌ و گواش‌های رنگی کارهایی می‌کرد. کاش فقط یکبار می‌توانستم یکی از آن بوم‌هایی که کارشان تمام شده را ببینم. نمی‌توانم تصور کنم بعد از دیدن یک نقاشی که با دست‌های ظریف "سیلویا" خلق شده است، چه حالی بهم دست می‌دهد. گمان می‌کنم نتوانم روی پاهایم دوام بیاورم. تصور اینکه شاید یک لحظه  سیاهی مردمک مرا از سوراخ پرده‌ی بنفش اتاقم دیده باشد، تا مرز دیوانگی حالم را بد می‌کند. سیلویا دخترخاصی است، این را می‌شود از دردودل کردن با دوتا گلدان قهوه‌ای فکسنی فهمید. یک‌‌‌بار یک قطره اشک از چشم‌هایش توی گلدان خزیده بود. دیدن آن حال و روز سیلویا عصبانی‌ام می‌کرد. همان روز اسم سیلویا را برایش انتخاب کرده بودم. انگار از اول هم اسمش سیلویا بوده باشد. خوب روی چهره‌اش می‌نشست. آهنگش هم با ظرافت‌های رفتاری‌اش هم‌خوانی داشت. با ته سیگارهایی که روزها با هم می‌کشیدیم توی یک جعبه کفش حرف s را حک کرده بودم و زیرتختم جاسازی‌اش کرده بودم. شب‌ها جعبه را بیرون می‌کشیدم  و نگاهش می‌کردم، یک بار باد زده بود و آتش سیگارم روی پرده ریخته بود و یک سوراخ دیگر به بزرگی بندانگشت کوچک سیلویا روی پرده به جا گذاشته بود. از آن وقت هرروز می‌ترسم سیلویا از آن سوراخ که کمی  بزرگتراز سوراخ کنونی است مرا ببیند و خلوتش به هم بخورد. یک شب یک قوطی روی تراس گذاشته بود و هر چند لحظه یک بار چند جرعه می‌نوشید و خنده‌های بلند سرمی‌داد. گمان می‌کنم تا به حال صدایی زیباتر از صدای خنده‌های سیلویا نشنیده باشم. همان شب از یخچال یک قوطی که دوسالی می‌شد آنجا مانده بود را برداشتم و به افتخار سیلویا نوشیدم. فکر کردن به اینکه با یک دختر رویایی لهستانی سیگار کشیده‌ام و نوشیدنی خورده‌ام مرا از خود بی‌خود می‌کند. هوا رو به تاریکی می‌رفت و از سیلویا خبری نبود. قوطی‌ها را نگاه کردم. یادم نمی‌آمد دقیقا چه وقت آن همه نوشیدنی را بالا داده‌ام. گمانم برای سیلویا این چیزها ناراحت کننده باشند، باید سیگارهایم را به نصف کاهش می‌دادم این برای سیلویا بهتر بود. دست‌هایم را از توی موهایم بیرون کشیدم، سرم را بالا گرفتم، ماری در چشمانم زل زده بود. در آن لحظه آرزو می‌کردم ای‌کاش هیچ‌وقت سیلویا را به او نشان نداده بودم. ماری خواهر قابل اعتمادی بود. حتما می‌توانست دوست خوبی برا سیلویا باشد، باید این پیشنهاد را برایش بازگو می‌کردم. انگار خیلی بهم می‌آمدند، تصور اینکه ماری با سیلویا شوخی کند یک‌جور سرخوشی غیرقابل وصفی زیر پوستم می‌ریخت. حتما برای نقاشی‌هایش هم ایده‌های جالب و بامزه‌ای مطرح می‌کرد. تنها اخلاق ماری که مرا آزار می‌داد، حساسیت بیش از حد و اندازه‌اش بود. چیزهای کوچک و بی‌اهمیت را بارها گوشزد می‌کرد و دل‌‌ می‌سوزاند. با همین امشب نزدیک به سه ماه و سیزده روز است، که هرشب از سرکار یک راست به اتاق من می‌آید و برایم توضیح می‌دهد که سیلویا رفته است و آن خانه خالی از سکنه است. بعد چند عدد قرص را با اصرار به خوردم می‌دهد و کنارم می‌نشیند و من برایش از خاطراتم با سیلویا و اینکه امروز دیر کرده است،  می‌گویم و گمانم از شوق اشک می‌ریزد و مرا نگاه می‌کند.

 

***

++ با برندگان محترم در همین چند روز آینده جهت هماهنگی برای تقدیم جوایز، از طرف جیم تماس گرفته می‌شود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
r_mohebbi
r_mohebbi
٩٤/٠٣/٣٠
٠
٠
داستان فوق‌العاده‌ای بود. مخصوصاً پایان‌بندی‌ش. مبارک باشه خانوم پورخسروانی.
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/٣٠
٠
٠
سلام ممنون. لطف دارید.
فاطيما
فاطيما
٩٤/٠٣/٣٠
٠
٠
در برابر اينجور داستانا نميتونم چيزي بگم جز اينكه...فوق العاده بود :)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/٣٠
٠
٠
سلام. خوشحالم که دوست داشتی ;)
h_khamooshi
h_khamooshi
٩٤/٠٣/٣٠
٠
٠
متن فوق العاده و قابل تحسینی بود... چه اسم قشنگی هم انتخاب کردین «زمان به وقت «تراس روبه‌رو»»
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/٣٠
٠
٠
سلام :) ممنون که خوندیدن . خوشحالم که خوشتون اومده.
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٣/٣٠
٠
٠
تبریک عرض میکنم. داستان محشری بود :)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/٣٠
٠
٠
ممنون :))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/٣٠
٠
٠
تبریک به خانم خسروانی و خانم کثیری. شایسته بودید. :-)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/٣٠
١
٠
سلام ممنون آقای شمشیری:)
s_kasiri
s_kasiri
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
ممنونم اقای شمشیری لطف دارید:)
r_mohebbi
r_mohebbi
٩٤/٠٣/٣٠
٢
١
جا دارد از زحمات نیلوفرخانوم نیک‌بنیاد هم تشکر کنم. ایشالا پای درس کارگاه حضوری ایشون.
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
سلام؛ تبریک عرض می کنم خدمت شما خانم خسروانی، موفقیت هاتون در مراحل وسع تر مستدام به امید خدا!
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
سلام آقای میرزا. ممنون :)
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
وای الهه!وای الهه!فوق العاده بوووووووود!ینی قشنگ احساساتمو برانگیخت.این متن رو نباس ی بار خوند!هرچند بار ک بخونی،بازم فوق العادس!تبریک میگم بهت=)))
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
ممنونم رفیعه جان :)) چقد خوب که خوشت اومده
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
معرکه بود،...خیلی قشنگ تموم شد.هرچی بگم کم گفتم:))تبریک!!خسته نباشی الهه جان:)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
سلام نرجس مرسی :)). سلامت باشی و شاد
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
خیلـــــــــــــــــــــی هم عالی...خیلی هم جذاب...تشکر از خانم نیک بنیاد...تشکر از شما....تشکــــــــــــر از همه(^_^)
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
و همچنین تشکر از شما :))
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨