فوبیای جا گذاشتن کیف پول!

فوبیای جا گذاشتن کیف پول!

نویسنده : sajede_gh

چند وقتی هست که هر وقت سوار تاکسی می‌شوم و می‌خواهم کیف پولم را دربیاورم اگر به محض باز شدن کیف، کیف پول را نبینم، در همان چند لحظه که دستم را می‌چرخانم تا از میان دفترچه و خودکار و مدادها و قرآن کوچکم پیدایش کنم، همه‌اش با خودم فکر می‌کنم که نکند کیف را جا گذاشته‌ام. بعد هی توی ذهنم می‌گردم تا ببینم آخرین بار کجا گذاشته بودمش. نکند برای پول دادن یا گرفتن از کسی بیرون آوردم و یادم رفته سرجایش بگذارم.

هر وقت کیف دستی‌ام را تازه عوض کرده باشم بیشتر می‌ترسم که نکند یادم رفته از کیف قبلی بیرون بیاورم  و داخل کیف جدید بگذارم. بعد با خودم فکر می‌کنم حالا به راننده چه بگویم؟ پول از کجا بیاورم؟ بگویم بعدا برایت می‌آورم؟ کجا ببینمش بعدا؟ بعد یاد مسافرهای دیگر میفتم. بقیه چه فکری می‌کنند؟ فکر می‌کنند من دروغ می‌گویم و می‌خواهم کرایه ندهم؟ وای چقدر زشت می‌شود... بعد یک ژستی می‌گیرم که وای دیدی چه خاکی بر سرم شد!

 این‌که افکار من هر بار تا کجای این داستان ادامه پیدا کند، بستگی به این دارد که کیف پول، کی خودش را میان دستانم جای دهد و من نفس راحتی بکشم. 

باور کنید تمام این فکر و خیال‌ها در همان چند ثانیه که من دارم دنبال این موجود بیست سانتی می‌گردم، در ذهنم شکل می‌گیرد و مرا تا این حد می‌ترساند!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
jalal
jalal
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
قبلا این شرایط رو تجربه کردم.اما از وقتی کیف پول رو کنار گذاشتم خیالم راحت شد
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
آخه مگه میشه کیف پول رو کنار گذاشت؟! من که نمیتونم.
tanin
tanin
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
وای منم خیلی همین شکلی میشوم .مثلا میرم مغازه میترسم یادم رفته باشد پولمو جا گذاشته باشم:||گاهی وقتا قبل از اینکه برم داخل مغازه اول کیفمو چک میکنم:دی:))مرسی^_*
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
قبلش چک کنی خیلی بهتره تا دقیقا دو دقیقه مونده به پول دادن چک کنی که اینقدر بترسی. یه جورایی همدردیم.مرسی که خوندی.
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
دقیقن منم وختی پیدا نمیکنمش،همین فکرا ب سرم میزنه!
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
خیلی حس بدیه.
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
من علاوه بر کیف پول، این فوبیا رو واسه گوشی موبایل هم دارم!
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
اتفاقا منم!!! اما برای گوشی همیشه نیست و زودتر برطرف یشه :)
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
ماشالله وسواس تو تمام کامنتای بالایی موج میزنه. دوستان گرامی میتونین مبلغی پول توی جیب گرامیتون بزارین، اگه رفتین مغازه پول نداشتین عذرخواهی کنید بیایید بیرون و اگه تو تاکسی بودین و پول نداشتین دربست برگردین خونتون و پول رو بدین. غصه خوردن نداره. :)
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
ما هم از همین عذر خواهیه میترسیم. میگیم نکنه فکر کنن الکی میگیم یا مثلا جلوی بقیه مسافرا یا مشتریا خیلی بد میشه. اما پول گذاشتن تو جیب پیشنهاد خوبی بود.ممنون.
n_rohani
n_rohani
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
من به خاطر همین موضوع کیف پول رو گذاشتم کنار
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
من اصن نمیتونم کنار بذارمش. چقدر اینجا همدرد دارم من.
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
این متن پر از حس مشترک بود.باور کن یه روز رفته بودم بیرون پول نبرده بودم و شدیدا عجله داشتم و نمیشد برگردم خونه پول بردارم از سوپر سر کوچه۱۰۰۰ تومن گرفتم تا کارم راه بیفته و گفتم فرداش میارم.انگار داشت به گدا پول میداد،گفت:۵۰۰ تومن بس نیست?!?!?!وای آب شدم از خجالت
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
عجب آدمی بوده هاااا. دعا میکنم دیگه هیچوقت تو همچین شرایطی گیر نکنی.اگر هم پیش اومد بیه آدم خوب سرراهت قرار بگیره.
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
آره واقعا!فرداش که پول رو بردم میخواستم بگم برخوردتون مناسب نبود اماگفتم اشتباه بی حواسی از من بوده بیخیال شدم!
admincheh
admincheh
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
این اتفاق یه بار واسه من اتفاق افتاد و بعدش تو ایستگاه اتوبوس دیدم کیفم نیست زنگ زدم برادرزاده ام کیفمو بیاره و گرنه خودم برمی گشتم مطمئنا :|
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
اگر زود چک کنی خیلی بهتره اما من هر بار دست میکنم تو کیفم اولین چیزی که به ذهنم میرسه اینه که کیفمو جا گذاشتم.
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
فکر کنم هر کسی این به نوعی این حس رو تجربه کرده باشه.... اولین باری که کیف پول من رو زدن و من بی خبر سوار تاکسی شدم این حس رو داشتم
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
آره دقیقا. من که هر روز دارم تجربه ش میکنم. یه جورایی وسواس گرفتم.
رها
رها
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
دقیقا من یه دختر خاله دارم دقیقا یه همچین فوبیایی داره البته نسبت به هرچیز، نه تنها کیف پول!! و من وقتی باهاش بیروم میرم روانی میشم ازبس دور و برشو چک میکنه که چیزی از کیف یا جیبش نیفتاده باشه
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
درکش میکنم. به نظرم ماها دچار یه جور وسواس فکری شدیم که اگر حاد بشه بده و باید درمان بشه.
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
چه حس مشترک جالبی:)قشنگ بود:)
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
مرسی.قشنگ خوندی :)
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
چه حس مشترک جالبی:)قشنگ بود:)
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
خیلی ازین موقعیتا برام پیش اومده و نه فقط پیدا کردن کیف پولی!شاید دیر اومدن یکی از اعضای خانواده!
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
تجربه اونم دارم.آدم هزار جور فکر به سرش میزنه.اذیت کننده ست.
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
بدترین حس دنیاست یعنی!!! حالا بعضی وقتها هم هست که کیفت باشه ولی پولی توش نباشه! کاش تاکسی ها هم کارت خوان داشتن:)
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
این مدلیشم تجربه داشتم.رانندهه اینقدر چپ چپ نگاهم کرد اما بنده خدا چیزی نگفت.حس بدیه.
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
آره کاش کارتخوان داشتن.
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٤/٠٥
٠
٠
آره دقیقا :/ بد موقعیتیه اصلـــــــــــن....مخصوصا وقتی وسایلتو از این کیف دستی به اون کیف دستی انتقال میدی :(
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
اون که اصن فاجعه ست.
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٤/٠٥
٠
٠
البته یه مدت تزِ من این بود که آدم نباس بدون پول پاشو از خونه بذاره بیرون...بنابرین همیشه کیفمو چک میکردم اگه پول داشتم شال وکلا میکردم میرفتم بیرون...بنابرین اونموقع اصلا این ترسو تجربه نکردم....ولی طولی نکشید که فهمیدم تِزَم به درد عمم میخونه...رسما خونه نشین شده بودم...بعد از اون با پول بی پول هر طوری بود میزدم بیرون آخه تِزِ جدیدم این بود که : خدا یاری رسونه...رفیق پولدار داشتن یکی از نعمتای خوبه اونه :)))) البته داخل () میشه اینو به ماشین داشتن رفیقه ...لارج بودنش...دلرحم بودنش وغیره...بسط داد :))))
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٤/٠٧
٠
٠
تز جالبیه.روش فکر میکنم. :)
sajede_gh
sajede_gh
٩٤/٠٤/٠٧
١
٠
دوستان خوبم ممنون که وقت گذاشتید و متن رو خوندید و نظر گذاشتید. راستش این روزها تو فضای مجازی حالم زیاد خوب نیست و اعتراف میکنم تنها جایی ازین دنیای مجازی که حس خوبی دارم همین جیم هست و دوستان جیمی. امیدوارم همگی خوب و خوش وخرم باشید. :) هوای منم که دوستت بیشتر داشته باشید :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣