فرزند اسکیمویی من!

فرزند اسکیمویی من!

نویسنده : H_bavar

طی سفری که بنده در قرن‌ها پیش به قطب شمال داشتم، در آن‌جا علاقه‌مند به خانوم اسکیموی شدم. ایشان هم صد دل که نه بلکه یک دل(!) عاشق من شد. با این‌که می‌دانستند بنده آدم یکی دو روزه هستم، اما مرا را به غلامی قبول کرد و مهریه او 5 عدد ماهی سفید قطبی تعیین شد.

از این ازدواج فرزندی زیبا حاصل شد. روزها با سرعت تند در حال سپری بود تا این‌که بعد از چند سال زندگی در شرایط سخت قطبی، فیل‌مان هوای هندوستان کرده و با توجه به همراه نشدن همسر اسکیمویی او را طلاق و مهریه او را تمام و کمال پرداختم و عزم وطن کردم.

امشب بین صندوقچه‌ام عکس فرزند اسکیموی‌ام را پیدا کردم. دلم برای او تنگ شده، الان او چند سالش است و چه شکلی شده؟ یحتمل الان باید نوه‌های زیادی داشته باشم!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠٣
١
٠
سلام؛ چی شد که ذهنتون رو پرواز دادید به قطب و اسکیمو...؟! :) خیلی خوب نوشتید آقا، یه مروری هم یکنید نوشته های کوتاهتون رو که اشکالات تایپی مثل: " اما مرا را به" رو برطرف کنید. و چه خوب که مهریۀ ایشون رو کامل پرداختید که مشغول ذمۀ ایشون نشید؛ مرسی :)
H_bavar
H_bavar
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
سلام جناب میرزا،راستش با دیدن عکس پیوست شده ذهنم به سوی دوران کودکی پرواز کرد.آن موقع ها مادر جان در گرمای تن سوز جنوب یک نوع نوشیدنی یخی،مثل یخ در بهشت درست می کردند.هر روز یک عدد جیره بنده و داداش جان بودکه توی مسیرمدرسه پُز آن را به همکلاسی ها می دادیم!تا اینکه یک روز تصمیم گرفتیم یک اسم برایش بگذاریم.آن زمان کارتون مورد علاقه ما "نانوک" پسر اسکیمویی بود.خلاصه اینکه ما اسم این نوشیدنی یخی را اسکیمو گذاشتیم. بنده هم به شدت تحت تاثیر شخصیت کارتونی نانوک بودم و همیشه دوست داشتم مثل نانوک زندگی کنم و با او دوست شوم و ...! این بود تمام آنچه که به ذهنم رسید و با کم و کاستی مکتوبش کردم.اشتباهات تایپی را به بزرگواری خودتان ببخشید.ممنون از شما...
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
خدا حفظ کنه خانوادۀ گرامی رو!
H_bavar
H_bavar
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
ممنون از شما همچنین ...
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/٠٣
١
٠
جسارتا من نفهمیدم موضوع چیه :)
tanin
tanin
٩٤/٠٤/٠٣
١
٠
منم!!!
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠٤
١
٠
یک داستانک در ژانر تخیلی - عاشقانه :)
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/٠٤
١
٠
خیلی تخیلی بود :) ممنون جناب میرزا
H_bavar
H_bavar
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
سلام،بنده پوزش می طلبم اگر متوجه نشدید : دی
مهسـآ
مهسـآ
٩٤/٠٤/٠٣
١
٠
بهله....
H_bavar
H_bavar
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
سلام، خب بله ...
n_rohani
n_rohani
٩٤/٠٤/٠٣
١
٠
من نفهمیدم می خواستین انتقاد کنید از خودتون یا جامعه یا اسکیمو ها یا همین طور یهویی نوشتین
H_bavar
H_bavar
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
سلام،انتقاد که نه همین طوری یکهویی آنچیزی که تو ذهنم و خیالم بود نوشتم.
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/٠٣
١
٠
جسارتن من متوجه نشدم!الان شوما قرن هاست ک زنده هسدید؟؟Oـo
H_bavar
H_bavar
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
سلام،داستان خیال انگیز هست. :دی با این حال انقدر جای تعجب اینگونه ای نداشت Oـo
jalal
jalal
٩٤/٠٤/٠٣
١
٠
فانتزی بود یا رئال؟
H_bavar
H_bavar
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
سلام،تصور کردن اتفاقات داستان در دنیایی که وجود نداشته سخت است که بگوییم داستان فانتزی است. از طرف دیگر هنوز انسان های اسکیمو زندگی می کنند شاید اینجا سبک رئال نمود پیدا کند اما نمی توان تخیلی بودن را در نظر نگرفت وقتی که شخصیت داستان به طور واقعی این اتفاق برایش نیفتاده باشد. من فکر می کنم در این داستان واقعیت و خیال با هم در امیخته شده.نمی دانم می شود گفت سورئال یا نه! توضیحاتی که نوشتم از دانش و اطلاعات اندک اینجانب بود و هیچ دلیلی بر صحت درستی آن نیست.امیدوارم دوستانی اینجا حضور دارند و دستی بر آتش دارند و صاحب نظر هستند ما را کمی یاری دهند.
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٤/٠٣
١
٠
دروغ نگو :) . اسکیموها یه رسمی دارن که دختر با چادر سفید میره خونه شوهر با کفن سفید برمیگرده.شوهره جرات نداره نفس بکشه.چه جوری طلاقش دادی ؟ :))
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
شما احیانا وکیل یا اقوام دختره نیستین؟ =))
H_bavar
H_bavar
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
سلام،دروغم چیه!بالاخره شده دیگه  اسکیمو ها بسیار انسان های شریفی هستند.
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٤/٠٤
١
٠
نه.من فقط با رسم و رسوم اسکیموها آشنایی دارم :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠٤/٠٤
١
٠
خلاقیتتون عالی بود. منم از خوندن داستانهای زندگی اقوام اسکیمو یا سرخپوست خیلی لذت می برم. ولی زندگی توی اون شرایط ...!!؟ کار حضرت فیله بنظرم. :)
H_bavar
H_bavar
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
سلام،ممنون ...دقیقا برای بنده هم همینگونه است جذاب و دوست داشتنی ...بله زندگی با آداب و رسوم متفاوت در اقلیمی دیگر واقعا خیلی سخت است.
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٤/٠٤
١
٠
خیلی جالب و خوندنی بود .... آفرین
H_bavar
H_bavar
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
سلام جناب بزگوراری،ممنونم... آنچنان هم جالب و خوندنی هم نبود :دی
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٤/٠٥
٠
٠
منم اولش نگرفتم...کامنت توضیح و تشریح ماوقعه وهرآنچه بودی که برای آقای میرزا نوشتین آندرستندم کرد....خب چکاریه که ذهن بچه های مردمو منحرف میکنید بگین همون یخ در بهشت دیگه :))
H_bavar
H_bavar
٩٤/٠٤/٠٥
٠
٠
سلام،خدا رو شکر توضیحات کافی بوده :) اگر میگفتم یخ در بهشت انصافا کم لطفی در حق هر دو بود :)) فقط از لحاظ یخی بودن شبیه هم بودن :دی
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣