هنوز بعضی شب‌ها زیر پتو اشک می‌ریزیم...

هنوز بعضی شب‌ها زیر پتو اشک می‌ریزیم...

نویسنده : وبگردی

ما کودکانی بودیم که پاهای‌مان را در کوچه‌های خاکی، روی رکاب دوچرخه، میان دمپایی‌های ابریِ پاره جا گذاشته‌ایم. ما کودکانی بودیم که خوشی‌های‌مان را با بستنی یخی و آفتاب ظهر، با عرق‌های روی صورت‌مان جشن می‌گرفتیم. هنوز معتقدم به سر و صداهای توی کوچه. صبح، ظهر، شب. هنوز دست‌های کوچک‌مان، پاهای کوچک‌مان، زخم‌های روی زانو، روی آرنج، صورت‌های سرخ‌مان، دردهای‌مان، اشک‌های‌مان، یادم نرفته.

ما کودکانه بودیم که زمان را با پاهای خودمان طی می‌کردیم. هنوز به کودکی‌های‌مان پشت نیمکت‌های چوبی معتقدم. توی کلاس‌های شش در چهار دبستان. از پشت قاب عینک‌های ته استکانی معلمانی که هیچ گاه کودکی‌مان را درک نکردند. ما زمستان را از شال گردن‌های دستبافت مادر، از پیراهن‌های بافتنی یقه اسکی، از چکمه‌های سرخ و سبز به ارث برده‌ایم. ما آنقدر پی توپ‌های پلاستیکی دویدیم که تابستان تمام شد. ما آن‌قدر زیر آبراه شیروانی ایستادیم که پاییز تمام شد. ما آنقدر آدم برفی شدیم تا زمستان تمام شد. ما آنقدر لباس‌های نو نخریدیم که بهار آغاز نشد. بهار هیچگاه نمی‌آمد و ما کودکی‌مان را سه فصله پشت سر گذاشتیم.

هنوز معتقدم هیچ بویی، بوی کیف، کتاب، دفتر، مداد، پاک کن و تراش‌های اول مهر را نمی‌دهد. هنوز معتقدم هیچ سبیلی جای سبیل‌های ذغالی پشت لب‌های‌مان را نمی‌گیرد. هنوز پس از سال‌ها. ما کودکان بدی نبودیم. اشک‌های‌مان، لبخند‌های‌مان، بغض‌های‌مان، شادی‌های‌مان مال خودمان بود. ما حرف‌های زیادی زیر پتو با خودمان داشتیم. هنوز به کودکی‌ام معتقدم. هنوز به آن روزها.

========

پیشنهاد: زهرا-خسروی

منبع: http://absolution.blogsky.com/1392/07/02/post-188

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
حس قشنگی داشت .... ممنون از این مطلب زیبا
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
محشر بود :) تمام اون حس ها فقط مختص خودمون بود. ممنون
سیده نعیمه زینبی
سیده نعیمه زینبی
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
قشنگ بود ااگر چه بعضی جاهاش با خاطرات من کمی تناقض داره.. بهار بهترین فصل کودکی من بود.. عید دیدنی ها و عیدی گرفتن ها و گرفتن تنها دست لباس نوی سال با بچه های فامیل زمین رو به آسمان دوختن آنقدر زیبا بود که دلم بخواد همه ی فصل های کودکیم بهار باشه..
زینب سادات
زینب سادات
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
بسیار زیبا واقعا سپاس گزارم
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
خاطره انگیز بود، فهمیدم پتو فقط سنگ صبور من نبوده‎;-)‎
sepide
sepide
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
ممنونم:)))
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
خیلی خیلی خیلی خوب بود
r_zeyghami
r_zeyghami
٩٤/٠٤/٠١
٠
٠
واقعا هیچ چی بوی ماه مهر و مدرسه و دوران کودکی جا مونده توی جا میز های مدرسه رو نمیده.مر۳۰ عالی بود
na3er
na3er
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
عالی بود ولی بر عکس خانوم زینبی انگار این متن توصیف روزگار کودکی من بود ... کاش میشد حتی برای لحظه ای ان کودکی را تجربه کرد
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
خيلي خوب بود مرسي :)
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
مرکز مشاوره دکتر گل آبی

فعلاً خیالتان راحت باشد

٩٦/٠٣/٣١
می خواست زندگی کند

خفه اش کردیم

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات