یکی بود؛ یکی حالش بد بود/ داستان کوتاه

یکی بود؛ یکی حالش بد بود/ داستان کوتاه

نویسنده : Sh_vafaei

کیفش را بین بازو و تنه‌اش محکم کرد و چند پلاستیک را زمین گذاشت تا بتواند کلید را در قفل بچرخاند. «اه ... باز این گیر کرد» یک قطعه از آهنِ لولای در زنگ زده بود و گاهی در باز و بسته شدن در مشکل ایجاد می‌کرد. خودش را چسباند به در و چند ثانیه‌ای به آن فشار آورد. با باز شدنِ در، نفسش را به شدت از سینه بیرون داد و خریدهایش را برداشت و وارد شد. بوی نم بدی در خانه پیچیده بود. نگاهی به جاکفشی انداخت: «امیر ... امیر؟ ... محدثه باز رفت خونه صولتی؟»

- نمیدونم.

- کفشاش نیست

- نمیدونم.

- نباید از خواهرت خبر داشته باشی؟

وسیله‌ها را انداخت رو میز و گره روسری‌اش را باز کرد. کلیدِ چراغ آشپزخانه و پذیرایی را فشرد و رفت سمت اتاق پسرش، بی هوا در را باز کرد و آمد که بگوید «من نباشم اینجا باید تاریک خونه بشه؟» که هدفون با سر و صدای زیادی از دست پسر هول شده‌اش افتاد: چیه؟! در چرا نمیزنی؟!

- یادم رفت، چیه؟

- هیچی! تو چیه؟!

- هیـ ...

 همانطور که به وضع آشفته اتاق و تخت و میز نگاه می‌کرد گفت :

- گفتی نمی‌دونی محدثه از کِی رفته؟

- نه بابا، چقد می‌پرسی؟ رسیدم نبود.

«خیلی خب»ای گفت و خارج شد

- درم ببند پشت سرت.

برگشت و در اتاق را بست، دستمال کاغذی‌ای از کنار آینه برداشت و عرق صورتش را خشک کرد و به طرف خریدهایش رفت. همان‌طور که می‌نشست روی صندلی و بسته بندی‌ها را می‌گشود، زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد. شاید آهنگی، شاید هم گلایه‌ای از نرخ و قیمت‌ها. احساس کرد صدای شیر آب را می‌شنود. کمی خم شد و از دور به حمام نگاهی انداخت، نفهمید که چراغش روشن است یا نه: «امیر شیر آبُ باز گذاشتی؟»

- ...

- امیر !

- نمی‌دونم بابا؛ نمی‌دونم.

- چی چیو نمی‌دونی، میگم شیر آبُ باز گذاشتی مگه؟

- نه.

- پس چی؟ ... نکنه ... بابات اومده مگه؟!

از جا پرید. دکمه‌های مانتویش را باز کرده و نکرده دوید سمتِ راهرو و کنار در حمام ایستاد. چند ضربه پر شتاب به در زد:

- علی ... علی برگشتی؟

- ...

- علی میشنوی صدامو؟ علی تویی؟

دستگیره ی در را چند بار با عجله پایین کشید. در قفل بود.

- چیه؟ اِشغاله

لبخند در تمام صورتش دوید، همانجا کنارِ در حمام روی زمین نشست. بعد از این سه ماه و اندی، اولین باری بود که شوهرش به خانه آمده بود. چشم‌هایش را بست و لبخند زد. برای کسری از ثانیه احساس کرد که تمام مشکلاتش از بین رفته‌اند. چشم که باز کرد، فوراً به فکرش رسید قبل از خارج شدن همسرش از حمام، خودش دستی به سر و رویش بکشد، با خانه که نمی‌شد کاری کرد. بعضی از گل‌های کنار پنجره از ساقه خم شده بودند و برگ‌های اکثرشان زرد و چروکیده بود. لبه فرش‌ها برگشته بود و کناره‌هاشان چرک گرفته بود، از بارانِ شب قبل هم آب نشت کرده بود و قالیچه‌های پستو خیس شده و بو گرفته بودند. همانطور که با عجله به سمت اتاق خواب می‌رفت نگاهی به پنجره انداخت و زیر لب گفت «همین فردا عوضشون می‌کنم.» و دوباره لبخند زد.

چراغ اتاق را روشن کرد، یک رژ ملایم از کشوی میزش برداشت و به لبش کشید. رنگ نمی‌داد، یادش آمد که چندین ماه پیش می‌خواست آن را دور بندازد چون از تاریخ مصرفش گذشته بود. با وسواس کمتری رنگ دیگری انتخاب کرد، سایه‌ای تیره پشت چشمش زد و موهایش را شانه کرد. مانتویش را به چوب لباسی آویخت و سعی کرد با انگشت کمی چروک‌های دور چشمش را صاف کند. صدای در حمام را شنید. بلند شد و ایستاد. شوهرش لخ لخ کنان همان‌طور که با کلاهِ حوله موهایش را خشک می‌کرد وارد اتاق شد و نگاهی به او نیانداخت. لبخندِ اندکی وارفته‌اش را دوباره به لبش برگرداند: «سلام، چه خوب شد اومدی، خیلی دلم ... دلمون برات تنگ شده بود»

 - هوم

 - کجا رفته بودی؟

 - هرجا

 - خب ... حالا خیلیم مهم نیست، اشکال نداره دیگه حداقلش برگشتی، ها؟

- نه میرم صبح

خنده‌اش ماسید: کجا؟

 - نمیدونم هرجا

 - هنوزم میری پیش اون دوستات؟ هنوز بساطِ ...

 - آره با همونام، چیه؟

- هنوز اون زنه میاد خونه ی ...

- چه فرقی داره بابا به حال تو؟ هنوز بهت حقوق میدن دیگه؟ من اینجا باشم بار اضافی‌ام، بابات مگه نمی‌گفت آدم دائم الخمر می‌خوای چیکار؟

- اینجا نباشی کجا باشی؟ من تنهام، من ...

- ولم کن بابا

سرش را پایین انداخت که اشکش پیدا نشود: چه لاغر شدی ...

- ...

به انگشتانش که هر وقت حالش رو به راه نبود به هم می‌فشردشان نگاهی انداخت. آمد بگوید «ببین دیشب اینجای انگشتم سوخت» به یاد 16-17 سالِ قبل که گاهی به عمد دستش را می‌سوزاند تا او ببوستش. سرش را بلند کرد و دست‌های علی را دید که می‌لرزید و توی ساکش دنبال چیزی می‌گشت. دهانِ باز شده‌اش بسته شد. بغضش را قورت داد و آمد که تا اشکش نریخته از اتاق خارج شود.

- راستی اگه تو خرج خودتون نمی‌مونی، یکم پول لازم دارم. اگه هم عارت نمیاد به یه معتاد مفتگی پول بدیا!

- تو نباید اینجا باشی...

- اگه ناراحتی که همین الان برم؟!

- نه ینی ... نباید اینجوری باشی، اینجا وایساده باشی تو این حال . تو ...

صدایش لرزید.

- به هرحال بذار رو میز، من میخوابم، می‌بخشید البته اگه پتوت تا دو سه روز بعدش بو می‌گیره!

از اتاق بیرون رفت و همانطور که با انگشتانش چشمش را فشار می‌داد که اشکش نچکد رفت سمت آشپزخانه، شیر آب را باز کرد و میوه‌ها را با سر و صدا خالی کرد توی سینک ظرفشویی و بغضش ترکید

*  *  *

چشم‌هایش از بی‌خوابی پُف کرده بود، بالش و ملحفه‌‌ای از یکی از اتاق‌ها برداشته و روی مبل گذاشته، ولی فنجانِ چای به دست، چشم به ساعت دوخته بود.

صدای کلید در قفل چرخاندن، چند ضربه و غیژ پر صدای در و غرولندی از اتاق خوابش بلند شد. دختر 16ساله‌اش را که به آرامی کفش‌هایش را روی جاکفشی می‌گذاشت نگاه کرد و تا زمانی که به وسطِ اتاق نرسیده بود هیچ نگفت.

- چه عجب!

- وااای! ... ترسیدم! ...

- تا الان درس میخوندین دیگه؟

- خونه ی مریم اینا بودم، همین بغله چیه مگه؟

- میدونم کجا بودی، ساعت دوازده و نیمه. پرسیدم تا الان درس میخوندین دیگه؟

- تا الانِ الان که نه، ولی خوندیم دیگه آره. آخرشم شام خوردیم اومدم.

- مگه نگفتم نرو اونجا دیگه؟  پسر بزرگ دارن تو خونه

- اووو مامان! چه خبره؟! خیلیم بزرگ ...

- اتفاقاً آره، خیلیم بزرگ نیست که عقل داشته باشه. چند بار بگم خوشم نمیاد هی بری اونجا؟

- ول کن مامان تو رو خدا، عهد دقیانوس که نیست، تازه خودتم مگه نگفتی هم سن من بودی زیاد خونه بابا اینا میرفتی؟

به برقِ شیطنت آمیز گوشه چشم دخترش نگا کرد :

- من گفتم؟

- آره، خودت گفتی.

- من نگفتم میرفتم خونه بابات اینا ، گفتم ...

صدایش رفته رفته محو شد:

- برو بخواب دیگه، بار بعد میری با اجازه باشه.

- خب بابا، شب بخیر.

باقی مانده چایش را در سینک خالی کرد و همانجا ایستاد. جملاتِ سال‌هایِ قبلِ مادرش به خودِ 16-17 ساله‌اش به وضوح در ذهنش می‌چرخید : «نرو مادر خونه ی این دختره. نه خودش خوبه نه خونوادش. رضا داداشش هم که پشت لبش سبز شده، خوبیت نداره تو هر روز جلو چشمش باشی. بابات بفهمه کفری میشه‌ها ! »

چشم برگرداند و به پنجره و گلدان‌های قدیمی خیره شد. «ولش کن، فردا هم حال ندارم عوضشون کنم.»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
هاچ
هاچ
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
دوسش داشتم. فضاسازی خوبی داره. من هرچی میزنم پروفایله شما باز نمیشه چرا :-؟ سایت جیم باز میشه همش!
tanin
tanin
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
اره واسه منم همینطوره:)
kianaz_k
kianaz_k
٩٤/٠٤/٠٢
٠
١
خيلي قشنگ بود عالي با طعم پرتقالي ^__^
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
چه روزمرگی غمناکی داره این مادر! روون نوشتین، پسندیدم. پایان بندیشم خیلی خوب بود به لحاظ فنی!‎:-)‎
tanin
tanin
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
بیچاره مامانِ چه خانواده ای داره.اون از شوهرش که معتاد شده اینم از بچه هاش.مچکرم^_*
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
دنیا دار مکافاته. درود بر شما . قشنگ بود
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
:) داستان زیبایی بود. البته من تمام دردهای چند ماه اخیر محیط کارم برام زنده شد که دو تا از شاگردام دخترهای کوچیک و نازنینی هستن که پدرشون همینجور ولشون کرده و درد بی پدری و بی خبری از شرایط مادرشونو و حرفایی که میاد باهامون دردودل میکنه میزنه و ... خدایا خودت صبر بده :) عالی و زیبا توصیف کرده بودی. خسته نباشی. احسنت :)
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
چقد طولانی بود ولی خب پایان جالبی داشت، قیاس زندگی گذشته ی خودش با زندگی الآن دخترش! :))
admincheh
admincheh
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
فضاسازی و روایت خوبی داشت از نظر من ،پس تاریخ تکرار میشه ..؟
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
فضاسازی و توصیفات خیلی خویبی داشت داستانتون. کشش خوبی هم داشت که باعث شد با طولانی بودنش تا آخرشو بخونم. میگن هرکس هر بلایی سر مادر و پدرش بیاره، بچه هاشم سرش میارن! یا به عبارتی شخصیت فرزند آدم چندین سال قبل از تولدش شکل میگیره! ممنونم. موفق باشید :)
رفیعه
رفیعه
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
پرفکت بود=) ولی کاش این مادر ک انقدر درد و غم و غصه کشیده،میتونس جلوی دخترشو بگیره!
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
:) زیبا بود و دردناک!
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
چه قد قشنگ!فضاسازی و توصیفات عالی بود.واقعا خسته نباشید:)
sepide
sepide
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
داستان خوبی بود ولی غمناک!
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
زیبا و چشم نواز بود,مخصوصا طولانی بودنش خیلی چشمها را نوازش داد
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
عالی بود خانوم وفایی عالی ... به طولانی بودنش می ارزید ... هر کسی نخونه از دست داده... :))
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠