من زمین را دوست دارم

من زمین را دوست دارم

نویسنده : وبگردی

وقتی آگهی عجیب و غریب پروژه مارس وان را توی یکی از سایت‌های مرتبط با ناسا دیدم که با لحن دست مالی شده وسترن‌های آمریکایی (لحن برادران دالتون هم قبول است) گفتم: آرههههه خودشهههه. اما این آره خودشه  از آن‌ها نبود. بله آنجایی که نوشته بود «بی بازگشت» یکهو همه داستان را یک طور ترسناکی تاریک و غم انگیز کرد. بی بازگشت؟ یعنی ما آدم‌ها یک روز بی مقدمه تلفن را بگیریم دستمان و به پدر و مادرمان زنگ بزنیم که ببخشید این چند وقت روی زمین مزاحمتان شدیم، داریم می‌رویم مریخ که مستقل زندگی کنیم، تمام عشق و عاطفه‌مان را هرشب از مریخ برای‌تان می‌فرستیم. می‌بوسیم‌تان. بای بای.

واقعا می‌شود؟ همینقدر کول؟ یا زنگ بزنیم به دوست و آشنا که ما داریم می‌رویم آن سر دنیا که برنگردیم و ختم و هفت و چهلم هم لازم نیست و خودتان را دردسر ندهید و زارپ گوشی را بگذاریم؟ همین؟ بعد چقدر زمان داریم برای خداحافظی؟ خداحافظی با همه زمینی‌هایی که احتمال دارد یک روزی در حالی که وسط مریخ داریم با آدم فضایی‌های کله گنده چشم یاقوتی شطرنج بازی می‌کنیم، دل‌مان برای‌شان تنگ شود.

اصلا گیریم این‌هایی که ثبت نام کرده‌اند بروند مریخ و دیگر برنگردند بی‌کس و کار باشند، خب بالاخره یک دلبستگی به مکان و وسیله و شهر و آبادی و آسمانی که دارند. آدم بی هیچی که نمی‌شود. برای خداحافظی کردن با تمام این‌ها چقدر زمان لازم است؟ اصلا قبول، طرف خداحافظی‌هایش را می‌کند و چشم‌های از تعجب گرد شده را هم پشت سرش می‌گذارد و آب از آب تکان نمی‌خورد و می‌رود توی فضاپیما و کمربند ایمنی‌اش را سفت می‌کند و سووووووت می‌شود توی مریخ. و گروووووپ درها پشت سرش بسته می‌شوند و زمین می‌شود یک سیاره آبی سفید ِمامانی توی دل آسمان. خب؟ شب اول همه چیز هیجان انگیز است. همه چیز تازه است. همه چیز از آن مدل‌های «وااووو اینو ببین» است. همه چیز شبیه فیلم‌های ژانر علمی تخیلی ست. خاک قرمز است، آسمان بنفش است، سنگ‌ها کله غازی‌اند، هوا فیروزه‌ای است و خلاصه از همین لوس بازی‌هایی که مریخ دارد و زمین ندارد. دل هیچ کسی هم برای زمین تنگ نمی‌شود. اما صبر کنید، واقعا دل هیچ کسی تنگ نمی‌شود؟ روزهای بعد چطور؟ یعنی می‌شود آن آدم‌هایی که جمع کردند و عین چی رفتند مریخ دلشان دیگر برای شهر بازی رفتن و رنجر سوار شدن و بستنی خوردن تنگ نشود؟ یعنی آن خانم آمریکایی هوس دیدن بازی بسکتبال لوس آنجلس لیکرز با کاوالیرز را نمی‌کند؟ یعنی هیچ کدام از این آدم‌هایی که به همین راحتی کوله پشتی‌های آدیداس‌شان را انداخته‌اند پشت‌شان و آب پرتقال و پنیر و سیب سبز تویش ریخته‌اند عاشق هیچ کسی روی این زمین لعنتی نبوده‌اند که زمین را مثل آب خوردن قاب کردند و به دیوارهای مریخ پیمای‌شان زدند؟

حالا که فکرش را می‌کنم می‌بینم من زمین را دوست دارم و حتی اگر روزی شرایطش مهیا بشود که به سرزمین عجایب بروم، ترجیح می‌دهم اجازه برگشتن به زمین و چند روزی قدم زدن در خیابان‌ها و پرسه زدن در مغازه‌هایش را داشته باشم.

============

http://epode.blogsky.com/1394/03/22/post-11/

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٣١
١
٠
خیلی قشنگ و هدفدار بود ... قابل توجه تمام دوستانی که فکر و ذکرشون شده رفتن به کشور خارج! .... :))
sahar_m
sahar_m
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
منم زمین رو دوست دارم. واقعا با تمام چیزهایی که مریخ داره بازم آدم دلش تنگ میشه :)
sepide
sepide
٩٤/٠٣/٣١
١
٠
واسه من که به شدت آدم وابسته ای هستم اصلا قابل درک نیست!من کاملا پتانسیل دق کردن از زور دلتنگی وتنهایی رو خواهم داشت دراین شرایط!
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
:)
Vania
Vania
٩٤/٠٣/٣١
٠
٠
منم خیلی فکر کردم به اینا.این آدمایی که با کلی ذوق و شوق داوطلب رفتن میشن.فکر می کنم که واقعا چطور میتونن تحمل کنن.اصلا میشه؟ این همه وابستگی، خانواده، دوست، آشنا رو میشه ول کرد و رفت؟ تالنه خب اونجا برن کم کم یه اجتماع تشکیل میدن ولی بازم زمین زمینه مریخ زمین نمیشه.!...البته باز یه چیز دیگم هست ممکنه روز اونا اونجا رقم بخوره مثل یکی که مثلا براش بهتره مهاجرت یا مسافرت کنه جای ذیگه.مثلا یک خانومی که با یه فردی از یه شهر دیگه ازدواج کنه.خب شاید روزی اون اونجا بود و نه تو شهر خودش..ولی خب بازم زمین دوست داشتنی تره..چین اون مریخیای شیش سر و چهار دست خخخخ
q_baqdadi
q_baqdadi
٩٤/٠٤/٢٩
١
٠
مرسی جیم :)
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات